ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

حال چرت مزخرف

دوباره خوابم میاد اما به هر زوری شده خودمو بیدار نگه داشتمو دارم کتابو میخونم. میترسم باتریم تموم بشه و نتونم ادامه بدم. وضعیت مزخرف ازت متنفرم :(((( همین خبر مهم دیگه ای نیست فقط سعی میکنم امروز مزخرف پیش نره و بتونم کار کنم. 
یه شب مزخرف دیگه. چندتا حرف که باهاش میگه یه دختر نابود کرد بگید میخوام ببینم چیز دیگه مونده؟ من دیگه تموم شدم.... نمیتونم با کلمات بگم حالمو نمیتونم توصیف کنم چه حسی دارم نه مرگه نه آسایش نه خورد شدن یه حس گه که از آدمایی که با محبت باهاشون سر کردی بهت رسیده.امشب هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت.
چقدر منتظر بودم تا چهارراه استانبول بیاد کلوپ تا ببینمش. با چه هیجانی رفتم و نسخه اصل رو خریدم چون فکر می کردم فیلم خوبی باشه اما مزخرف در مزخرف بود! آقای کیایی داری چیکار می کنی داداش؟ چقدر این بازیگرها رو تو نقش تکراری خودشون تکرار می کنی چقدر؟ آخه چقدر؟! وا بده بابا!!! 
صبح ساعت 9 داداش مجتبی زنگ زده بیدارم کرد گفت پاشو بریم سینما رفتیم یه فیلم مزخرف و داغون به اسم " چهار انگشتی " دیدیم فیلم در مورد سفرهای سیاسیون به اروپا وتایلند به اسم سفر عراق و عربستان بود بس دری وری و چرت پرت بعدشم داداش مجتبی دستگاه بادکش خرید نمیدونم کی بهش گفته بادکش کنه با روغن وازلین چربهاش آب میشه توی سه ماه 24 کیلو کم کرده... شدیدا داغون و خسته ام الان هم اومدم خونه خوابم میاد شدید ...
بسم الله الرحمن الرحیم
از مزخرف ترین سکانس ها در سینمای ایران
آن جایی که 
رئیس آسایشگاه جانبازان جنگ
در زمانی که باجه تلفن های زرد رنگ سر کوچه بود و بعضی پیکان جوانان سوارمیشدند
شاملو میخواند .کتاب شعر احمد شاملو در دست دارد...
مگر میشد کسی که شاملو میخواند استخدام شود؟؟؟؟
بیایید از واقعیت ها سخن بگوییم
یافارس الحجاز ادرکنی ادرکنی ادرکنی الساعه
2458 - «اسدا... علم» از نزدیکان شاه در خاطراتش می‌نویسد: "فرمودند «شب انسان نباید در یک اتاق با زنش بخوابد، زیرا در رختخواب است که سر گله‌ها و حرفهای مزخرف باز می‌شود و به انسان بی‌خوابی و ناراحتی می‌دهد» ... من خندیدم. عرض کردم «معلوم می‌شود شاهنشاه خیلی گرفتاری دارید»، فرمودند «ناچار!»"منبع: خاطرات علم، جلد3، ص376
دانلود فایل اصلی
بعضی چیزا همیشه اعصابمو خرد میکنن. مثل اسپاتیفای. 
یه مسئله ای خیلی رو اعصابمه. صابخونه ی به درد نخوری که پول رهن رو پس نمیده. و فاک بهش. متنفرم که بهش زنگ بزنم. لعنتی زودتر کارا رو اوکی کن و پول منو پس بده :/ 
همچنین خاک تو سر همخونه م که خب من آدم قدرشناسی نیستم و چشمامو میبندم که اون کلی لطف کرد بهم. اون احمق باید وقتی پول خودش رو پس می گرفت هزینه تلفن به درد نخوری که برای مامان مریض و شکاکش گذاشته بود اونجا رو خودش میداد نه که حالا صابخونه مزخرف
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
چه چرت و مزخرف . به دنیا میای کلی آدم میبینی
مثل بقیه زندگی میکنی . دانشگاه میری مدرسه میری کار میکنی
ازدواج میکنی و بعد در یه روزی که خودم انتظارشو نداری میمیری
چی مزخرف تر از این
همه توی یه چرخه ی ثابت گیر کردن و کاری از دستش بر نمیاد
عده ای خودشون رو گول میزنن فک میکنن با این که لحظه هاشون رو خوش باشن دارن زندگی می کنن و لذت باعث میشه عمرشون هدر نره
ولی کسی نیست که بتونه بگه من تمام عمرم رو فقط لذت بردم از ز
به منفور ترین و مزخرف ترین ادم روى کره ى زمین تبدیل شدم ! 
بعضى وقتا به ادم هایى که افسردگى میگیرن یه شک هایى وارد میکنن که حافظشون رو به مدت خیلى کوتاهى پاک میکنه [ البته درست مطمئن نیستم ] یعنى به حافظه ى بلند مدتشون ضربه اى نمیزنه 
به شدت به همچین چیزى نیاز دارم دوست دارم دقیقا از دو سال پیش تا الان هیچیه هیچیش یادم نمونه ، دقیقا تو خلاء مطلقم وحشتناکه هیچى هیچى از راهمو نمیدونم نمیدونم چى میخوام چى کار باید بکنم زندگیم به مزخرف ترین حالت مم
کشتنِ تنها شخصیتِ دوست داشتنی یه سریال، بدترین و مزخرف ترین فکریه که ممکنه به ذهن یه نویسنده؟! برسه!
:(((((
+ یادم نمیاد برای یه شخصیت از سریال های ایرانی این همه بغض کرده باشم :(
بذارید پیمانِ احمق اعدام شه تا این همه آدم بی گناه به خاطرش کشته نشن! اَه!
 مثلا الان پیمان آخرش آزاد می شه! که چی بشه؟! 
+ سه تا نویسنده‌ای که هی دارن ... می زنن به کل سریال! احمقانه تر اینکه تمام اتفاقات مهم، پشتِ شیشه ی پنجره های بی پرده اتفاق میفته که یا آدم بدای فیلم بفهم
امشب سگ شدم
میدونم تقصیر هورمونام بود، اما باید کنترل میکردم خودمو
سر یه چیز مزخرف قشقرق به پا کردم 
داد و هوار
و پنج دیقه نشد که فهمیدم چقدر کارم اشتباه بود
وقتی به این فکر کردم که هم سن و سالام یه خونه و زندگی رو میچرخونن از خودم بدم اومد
من هنوزم بالغ نشدم
متاسفم
وقتی کتابیو میخونی که تک تک کلماتش برات نامفهموم از نظرت مزخرف میاد. در صورتی که همه میگن خیلی شیرین اما از نظرتو فقط مزخرف
زمان زیادیم نداری باید بفهمیش به زورم که شده باید بفهمیش حتی شده از خودت توضیح خلق کنی باید یه چیزی برای گفتن داشته باشی...تا روز سه شنبه دست از پا دراز تر جلو استاد نری 
خستم ... باید استراحت کنم اما اینو اصلا متوجهش نیستند(هیچکس استثنا هم نداریم). هر کی به فکر خودش و فکر میکنه فقط کاری که اون انجام میده سخته و آره فقط اونه
راستش فکر میکرم وقتی برم سر کلاس پیش دانشگاهی  بشینم فقط قراره با انبوهی از معلم هایی رو به رو بشم که قراره یه عالمه مطلب بچپونن تو مخمون که چجوری تست بزنیم و این چرت و پرتا یا یه عالمه نکته های مزخرف و فرمول های مزخرف تر که  چجوری به جای ایکس ثانیه تست و حل کردن تو ایکس صدم ثانیه تست رو حل کنیم ، اما خب اینجوری نبود با انبوهی از معلم هایی رو به رو شدم که مشتاق بودن که بچه ها بفهمن ، معلم هایی که از این حجم از ذوقشون برای یاد دادن تو هم ذوق میکنی ،
اگه این کار مزخرف رو تو این سه ماه و این گرما تحل میکنم؛ فقط و فقط واسه این بود یکم پول داشته باشم واسه تولدش یه چی خوب بگیرم.
الان که نیست..
دیگه فقط جون کندنه اینجا بودن برام
راستی راستی تموم شد همه چی؟!
چرا من نمیتونم باور کنم
چقد بدم میاد از عنوان نوشتن واسه اینجا
 
 
 
. یه مسافرت و تفریح باحال هم نمیخوام. از وقتی با ابی ام ک کلا فقط یه اصفهان رفتم. البته همش هم درگیر مغازه بودم. من فقط میخوام به جایی برسم ک از دو سع ماه دیگه روزی یک میلیون دو میلیون دخل بزنم. فقط دلم میخواد قبل شروع دانشگاه یه سر برم خانواده مو ببینم یه سر برم مشهد ، اینجا تو یزد لعنتی گیر کردم با مردم مزخرف و خسیسش ‌. اه
واقعا خیلى چیزا لازم نیستا
الکى خودمون معطل کردیم
گوشى
لپ تاپ
دوست
مبل
و
...
خیلى حرف درستى بوده که مشکلات از اینه که توى اتاق تنهایى بند نمیشیم و دست به خلق مى زنیم.
 
حرفایى که من اینجا مینویسم واقعا مفت نمى ارزه
اما براى زنده موندنم لازم دارم بنویسم
و سوال بعدى اینه که اگه فقط با این زنده اى چرا تقلا مى کنى زنده بمونى
چرا پس به جاش نمیام حرف هاى جدى و محتواى جدی تولید کنم؟
چون به نظرم جدى همیناست و جدى هاى بزرگتر برام بى اهمیتن
جدى هاى بزرگتر ح
رفتم یه سری چیزای قدیمی از مورد علاقه هام و آدمای مجازی و نوشته هام پیدا کردم و حقیقتن حالت تهوع بهم دست داد :/ چقدر خوب که بزرگ شدم و دیگه اون آدم خز قبلی نیستم :/ چقدر زندگی بدون این دخترا و بی تی اس مزخرف و چندش و حال به هم زن بود ://// چطور اونجوری زندگی میکردم؟ :/ خداروشکر که آدمای چندش خودشون گور و گم شدن :/ 
هم اکنون دارم به صداهای ضبط شده از کلاس های دو سال پیشم گوش می‌دم و جزوه برمی‌دارم.. ‌تنها نکته ی حائز اهمیتی که پیدا کردم اینه که سوالایی که فکر می‌کردم خیلی خفنن و وَه که چه صنعت کردم با پرسیدنشون.. الان که می‌شنوَم، تقریبا مزخرف ترین سوالایی که تو عمرم شنیدم :)))
راستش فکر میکرم وقتی برم سر کلاس پیش دانشگاهی  بشینم فقط قراره با انبوهی از معلم هایی رو به رو بشم که قراره یه عالمه مطلب بچپونن تو مخمون که چجوری تست بزنیم و این چرت و پرتا یا یه عالمه نکته های مزخرف و فرمول های مزخرف تر که  چجوری به جای ایکس ثانیه تست و حل کردن تو ایکس صدم ثانیه تست رو حل کنیم ، اما خب اینجوری نبود با انبوهی از معلم هایی رو به رو شدم که مشتاق بودن که بچه ها بفهمن ، معلم هایی که از این حجم از ذوقشون برای یاد دادن تو هم ذوق میکنی ،
دقت کردین چن وخته من رد دادم؟
خیلی پستام داغون شده!
همش مزخرف میگم!
یکم دیگه..
کم مونده..
خب تحمل کنین
...
:|
اصن همینه که هس !
و نمیدونم چرا همش فک میکنن من از اوشون بزرگترم؟!
و چراهایی که بازم نمیدونمشون!
و راستی..
این دل تنگیایی که بهم فشار میاره و اینجا تخلیه میکنمو میشه انکار کنین؟!چیزِ مهمی نیست!و به اون شخصِ خاصی که شما فک میکنین ربطی نداره!
:)
حقیقتش
از قضاوت از نظرات مزخرف ازینکه کسی گیر بده به من که چرا موهام بلنده یا چرا وقتی میخندم دندونام میزنه بیرون یا لباسام که چرا گل گلین یا چرا لبخند داری یا چرا لپات قرمزه یا چرا بینیت بزرگه
یا هرچی
دوست ندارم حاشیه داشته باشم
 
برای همین تلگرمم رو خصوصی کردم و عکسامو فقط مخاطبام که ادمایین که عزیزن برام و دوسشون دارم، میبینن.
همین.
تظاهر کردن و لبخند زدن و با سیلی صورت رو سرخ نگه داشتن دردناکه...
سخته از درون متلاشی باشی و ظاهرت، دل بسوزونه.
کاش میشد دست خودم رو بگیرم و برگردم عقب.... برم پیش نلیِ بی تجربه و بزنم توی گوشش....یا برم به آینده و ببینم این کابوس تموم شده.
این برهه از زندگیم خیلی بد و سخت و مزخرفه...
هر روز بی حس تر و بی روح تر از قبلم و قلبم مچاله میشه از این همه دور شدن از رویاهام و هر روز من، سوگوار آرزوهای نلیِ ۱۸ ساله ام.
توی گروه تلگرامی آنگولار هفته ی پیش پرسیده ام از کجا میشه آنگولار یاد گرفت تقریبا دو نفر جواب دادن الان یکی با یه آیدی دختر همین سوال رو پرسید پنج، شش نفر جواب دادن لینک آموزشی براش پرسیدن؟!!!؟؟؟ هی روزگار مزخرف!!! توی دانشگاه هم همین طور بوده! توی شرکت هم تقریبا همین گوه
امروز میگفت آخر هفته وقتی من داشتم با دختر عمه م ضحبت میکردم توی تقریبا 25 دقیقه حدود 42 بار بهش گفتم: "دختر عمه"!
بهش میگم خب چرا میشمری؟ 
میگه هیچی دانستنی جالبی بود.
چرا برای شما تهرانیای لوزر عجیبه که ما هی اسم طرف رو صدا میزنیم؟
یا میگه هر وقت کسی زنگ میزنه تو حال و احوال همه حتی همسایه ها هم محلی ها و همشهری ها رو میپرسی.
دوست دارم میپرسم.
چون رسم ما هست.
مسخره ها.
واقعا با یه مشت آدم بی عاطفه مزخرف طرفم. 
روده‌هایم به هم می‌پیچید. در روزهای عادی هم با خوردن سس دل‌پیچه می‌گیرم. پیش خودم چه فکری کرده بودم که با معده‌ی خالی و آن هم وسط سفر، سس سیر خوردم؟ که به لطف ظرف سس و اصرار من برای نگرفتن پلاستیک، جهت کمک به کره‌ی زمین، سس ریخت داخل جیب پالتوی نازنینم و دستکش‌هایم هم سسی شدند. این سندروم روده‌ی تحریک‌پذیر هم از آن بیماری‌های مزخرف است. البته بیماری که به کل مزخرف است. اتوبوس هرجا که نگه داشت پیاده شدم و اول از همه رفتم سراغ توالت. آن هم چ
زندگی این روز هامو نمیدونم  چی تعریف کنم..
میدونین من با خودم خوب تا نکردم..
بقیه ادما رو به خودم ترجیح دادم اونقدر کوتاه اومدم  در برابر ادما که الان له لهم..باید نجات بدم خودمو بسه واقعا بسمه..
به کمک جدی خدا احتیاج دارم ضمن اینکه فهمیدم فقط خودمم و خودم همین.خودمم که باید زندگیمو بکشم بالا از این مرحله ی مزخرف!
هو اللطیف
می خواهم در این روزهای آخر دوره دکترا
و برای این آخرین روزها
ذهن م را از هرچه به آن تراوش می کند
و دوست دارم و دوست ندارم..
آگاهانه و ناخودآگاه..
باید باشد و نباید باشد..
نیست و نبوده..
هست و نباید باشد..
پوچ و مزخرف..
 فاخر و عزیز..
و هرچه و هرچه..
خالی کنم در اینجا
با این عنوان
"و تو چه میدانی؟!.."
پ.م. شروع می کنم.. بسم الله..
توی انتاریو
کونم پاره شد
توی بزرگترین شرکت دنیا توی رشته خودم مصاحبه گرفتم
گلوبال دایرکتورها رفرنسم شدن
تا مرحله اخر رفتم
کاره رو almost گرفتم 
بعد به یه دلیل مزخرف نگرفتنم
اینجا از شش تا جابی که اپلای کردم 4 تا مصاحبه گرفتم
امروز اولین مصاحبه م بود
و کاره رو گرفتم.
:)
من به شدت تشویقتون میکنم بیاین بریتیش کلمبیا.
هر کمکی هم بربیاد انجام میدم.
به تازگی متوجه شده ام که با دو گروه از آدمها نمیتوانم معاشرت کنم:
خصوصا اگر این رابطه بخواهد عمیق باشد.
دسته ی اول مزخرف و سطحی اند ، که ارزش معاشرت ندارند.
دسته ی دوم خوب و باارزش اند، که خودم را لایق معاشرت با آنها نمیدانم.
و چون انسان ها از این دو دسته خارج نیستند؛ بالطبع تنهایی را ترجیح میدهم و خودم را تحمل میکنم...
گرچه من هر دو دسته را دوست میدارم.
به تازگی متوجه شده ام که با دو گروه از آدمها نمیتوانم معاشرت کنم:
خصوصا اگر این رابطه بخواهد عمیق باشد.
دسته ی اول مزخرف و سطحی اند ، که ارزش معاشرت ندارند.
دسته ی دوم خوب و باارزش اند، اما خودم را لایق معاشرت با آنها نمیدانم.
و چون انسان ها از این دو دسته خارج نیستند؛ بالطبع تنهایی را ترجیح میدهم و خودم را تحمل میکنم...
گرچه من هر دو دسته را دوست میدارم.
هان مزایایی VVIP  این همایش " سمینار مغز جاوید " 

5 صندلی اول سالن ؟!!!!!! یعنی حتی صدای گوزیدن استاد هم میشنونند 
لوح تقدیر به همراه امضای استاد !!!! یعنی استاد در حالت عادی امضا نمیده 
صبحونه !!!! یعنی با این سه میلیون یه صبحونه میده ؟!؟! قیمت صبحونه توی هتل اسپیناس تقریبا هفتاد هزار تومن 
گرفتن عکس با استاتید؟ یعنی استاد سلفی نمیگیره !!!!
تبلیغات میکنه استاد !!!! یعنی مدیر عامل یه شرکت بره صبحونه بخوره و تقدیر نامه مزخرف بگیره برای سه میلیون بابا راه
در شرایطی که همه فکر میکنن دارم درس میخونم
ولی فکر خرید یه پالت سایه چشم با رنگای کاربردی مثه خوره افتاده به مغزم درصورتی که من سنگین ترین خلاف ارایشیم زدن رژ صورتیه:///حالا بهم هم نمیادا
حالا با بودجه مزخرف محدودم اینقدر سطح طمعم بالاست که دنبال محصول اصلم و نمیخوام فیک بخرم:/
احساس میکنم آدم بدیم. به خاطر این که هیچکاری نمیکنم یا حتی کارایی میکنم که به نظر اشتباست از خودم متنفرم. . نمیدونم اشکال کارم چیه. نمیدونم چجوری باید درستش کنم. میترسم ادم مزخرفی باشم به خاطر همین متنفرم از ترس این که مزخرف باشم. 
دو جلسه از کلاسا گذشته و من تازه امروز فهمیدم...23همین ماه ازمونه و اگه قبول نشم مدرسه ای ندآرم برای رفتن و مجبور میشم برم به ی مدرسه مزخرف...نمیدونم چیکار کنم...گیجم و تو دلم هیاهویی عه... باید بخونم..باید..اما نمیدونم چرا همه چیز تو مرحله باید باقی مونده و دلی برای عمل کردن ندآرم...زیادی ناامیدم...خیلی زیادی...
باز هم جهانم تنگ شده، دلم یکی رو می‌خواد و عاشقی و اینها و چی تو این جهان کافیه و چی می‌تونه مرهم باشه؟ 
چرا ول نمی‌کنی این میل به خواستن و عاشقی رو 
خب تو این ملال فقط خواب دواست که متاسفانه قهوه خوردم و خوابم نمیاد.
چرا واقعا دارم ادامه میدم؟ هنوز نفهمیدم چرا واقعا تموم نمی‌کنم.
ملال نیست این، این خود واقعیت زندگیه... یک مزخرف بزرگ و بی‌پایان...
میل به دانستن ؟ نمی دونم شاید این بهونه‌ایا بدای ادامه ...
اصلا همه‌ی بدبختی من از همان جا شروع شد که یکی انگار نگران من شده بود. "تو حیفی." این جمله را چند بار شنیده باشم خوب است؟ همه‌ی بدبختی‌ام از آنجایی شروع شد که عاشق یکی از همین نگران‌ها شدم.
_و عشق. بعضی چیزها هست که تا تجربه‌شان نکردی خیلی راحت می‌توانی بدونشان زندگی کنی اما به محض اینکه مزه‌اش را چشیدی... نه. زندگی بدونشان دیگر ممکن نیست. مثل لذت بعضی مزه‌ها، مثل حس خوب تمام کردن یک کتاب جذاب، مثل مستی مشروب، مثل حسی که مت‌آمفتامین به آدم می
امروز مزخرف ترین روز زندگیم بود. تقریبا هیچکار نکردم جز این که تا ساعت دوازده خواب بودم بعد یه ذره بیدار بودم کتاب خوندمو زبان و بعد دوباره خوابیدم تا الان:((((
همین یه خورده هم بی حالو حوصله. اوا هم که طوفانی شده بدتر دل ادم میگیره. هیچی دیگه همین اصلا امروز حرف زدنمم نمیاد. 
بعد از سه روز یه نفس خوندن ساعت یکو نیم امشب تموم شد ریاضی :|
احتمالا الان که دارید میخونید پستو به دلیل دیر گذاشتن پست صبح دوشنبس و من سر جلسم. پس دعام کنید شاید بهم الهام شه همه سوالا سر جلسه D:
خوندیم و بازم نفهمیدیم چرا احتمالو میخونیم :/
پنج نفر سرشونو میندازن پایین میرن تو رستوران تو باید حساب کنی به چند حالت علی و نقی پشت سر هم میرن تو:|
در حالیکه اونا یه بار میرن تو و اصلا بهش فکرم نمیکنن :/ 
امیدوارم سالای بعد یکم از این درس مزخرف کمتر داشته
تو فکر می‌کنی من هم مثلِ بعضی استعاره‌های آهسته، 
جایم فقط کنارِ همین کلماتِ کودن است. 
تو فقط یک راه داری: بزن! 
همه‌ی تیرهای خلاص 
از هجدهمِ همین جهانِ مزخرف می‌گذرند. 
تعلل نکن، 
تا ترانه‌ی بعدی راهی نیست. 
من آب‌ام را خورده، 
کَفَنَم را خریده، 
اشهدِ علاقه‌ام به عدالت را نیز خوانده‌ام. 
تو یکی ... دستِ مرا نخواهی خواند! 
حالا بروم، یا بمانم؟ 
دارد باران می‌آید، 
دارد یک ذره نورِ آبی 
به غشای شیشه نوک می‌زند. 
تو برو نمازت را بخوان، 
خودتون میدونین چرا اینقد دستنیافتی شدم ببخشینم،هنرستان خیلی کوفتیه خصوصا روزایی که باید عمومیا رو تحمل کنم علاوه بر کتابای چرند درسی باید قیافه ی یه سری آدم مزخرف لعنتی رو از اول هفته تا اخر هفته ببینم،عذاب دهنده نیست؟شما خودتون رو بذارید جای من این همه صبوری رو از کجا آوردم جا دادم تو دلِ خودم!حسِ قلب شکستگی میکنم.برام دعا کنین که زود دی ماه بگذره!زود و خوب!.
دو روزه زیر نظر خواهر دکترمون سرترالین رو شروع کردم! باشد که رستگار شوم! از این تپش قلب و افسردگی و فکر و خیال ها نجات پیدا کنم و برم تو عالم بیخیالی. ولی خب این فقط درمان داروییه افسردگیه برای اینکه بتونم ظاهر زندگیم رو حفظ کنم، من درمان روحیش که حرف زدن و خالی شدن و درست کردن چاله چوله های روحمه که از بچگی و بودن توی یه خانواده ی عتیقه ایجاد شده رو چجوری تامین کنم؟ فعلا چاره ای نیس جز ریختن تو خودم و تحمل تپش قلبِ مزخرف.
دو روزه زیر نظر خواهر دکترمون سرترالین رو شروع کردم! باشد که رستگار شوم! از این تپش قلب و افسردگی و فکر و خیال ها نجات پیدا کنم و برم تو عالم بیخیالی. ولی خب این فقط درمان داروییه افسردگیه برای اینکه بتونم ظاهر زندگیم رو حفظ کنم، من درمان روحیش که حرف زدن و خالی شدن و درست کردن چاله چوله های روحمه که از بچگی و بودن توی یه خانواده ی عتیقه ایجاد شده رو چجوری تامین کنم؟ فعلا چاره ای نیس جز ریختن تو خودم و تحمل تپش قلبِ مزخرف.
دیروز میتونست خیلی معمولی باشه اما با اومدن نویسنده، همه چی بهتر شد :) اون برای من و نارنجی که حالا هم خونه شدیم، غذا آورده بود و بعد هم برامون غذا درست کرد ^_____^ و همچنین موهامو برام دقیقا اون شکلی که میخواستم کوتاه کرد و من عاشق عاشق موهامم :) 
خرگوشکم لطفا بیا ببین موهامو دقیقا اونجوری کوتاه کردم که تو خوشت میاد! لطفا بیا و نصف عمر من رو بردار و به جاش بیا پیشم و از اون شهر مزخرف برگرد. بیا تا خودم رو برات لوس کنم و بعد ازت بوس بخوام! بیا بغلم کن
این روزا اوضاع از این قراره:
همه کلاسام رو میرم، مشخصا غیر از کلاس های حل تمرین :)) و حتی بعضی اساتید مزخرف رو تحمل میکنم(فقط به این خاطر که حضور بخورم تو کلاسشون) بعد هم کلی تلاش می‌کنم که درس بخونم گاهی میشه گاهی نه، ولی نسبت به قبل همین دو تا کافیه که کلی به خودم آفرین بگم، بعد میام خوابگاه و دپرشن منو فرا میگیره و هیچ کاری نمیکنم و لش میکنم رو تختم و پشه ها از اقصی نقاط ایران به سمت بدن بیچاره من حمله ور میشن.
نیازمند یاری سبز همگیتان برای فرا
امروز خیلی خوشحالم
 اول صبح اون چیزهایی که باید ببینم رو دیدم 
خیلی خوشحالم هیچ وقت تو توی قلبم نیومدی 
خیلی خوشحالم با تو بد اخلاقی کردم .زجرت دادم .جونت رو گرفتم 
اون موقع هم حس خوبی نسبت به تو نداشتم 
تو یه ادم مزخرف توی ذهنم بودی و هستی 
فقط باید بگم تو این همه سال ۲ تا افتخار شاگردی دارم سر ادبیات
اولیش آقای روستا بود کلاس هشتم دومی آقای شادمانی معلم الانمه
هفتم یه قلمبه ای بود اسمش یادم نیست
نهم آقای جان محمدی
دهم هم یادم نیست اینقد مزخرف بود
یازدهم انصافا معلم خوبی بود آقای شاهعلی ولی خب به خاطر المپیاد واقعا افتخار شاگردی نداشتم
اما این دوازدهمیه سلطانه
عایا فکر میکنید من دارم روانی میشم !؟عایا فکر میکنید که مغزم در حال آتش گرفتن است!؟عایا فکر میکنید از حجم زیاد ایده ها در مرز جنون!؟عایا فکر میکنید میخواهم مغرم را با اسید شست و شو دهم!؟عایا فکر میکنید که یک عدد قاشق نیاز دارم برای خالی کردن تمام مغزم و محتویات جمجمه ام !؟کاملا درست فکر میکنید موندم چطور می تونم به دیوار سفید روبروم خیره بشم  وچنین فکرهایی تو مغزم رفت و آمد کنهیعنی از یک چیز مزخرف به کجا رسیدمخدایا چرا واقعا!؟
این رفت و برگشت های زیگ زاگی من به وبلاگ هم برای خودش داستانی هست !
الانم که اینجا هستم نمی دانم آمدم بمانم یا نه !!
باور کنید اصلا مهم نیست و در ضمن ادا و اصول هم نیست.
این مدت واقعا احساس می کردم باید نباشم . ( یک حس کاملا شخصی )
این قدر اوضاع و احوال کشور و جامعه و اصلا همه چیز بد هست که اگر بگویم یک حس انفعال و رخوت و کِرختی تمام ذهن و فکر آدم را اشغال کرده بی راه نگفتم .
سایه سنگین این حس مزخرف و خشونت کلامی و غیر کلامی که یجورایی داره گفتمان غالب
برای یکماه دیگه که روزهای مزخرف امتحان‌های پشت سر هم و بدون فرجه است تمرین نخوابیدن می‌کنم. سپانلو می‌خوانم و کارن هورنای و الگوریتم نویسی یاد می‌گیرم و برای خواهرک نمونه سوال فلسفه پیدا می‌کنم اما یک ورق جزوه انفورماتیک پزشکی ندارم، جزوه الکترونیکم ناقص است، نمره کارگاه تجهیزات پزشکی‌ام روی هوا است و فقط امیدوارم که برای بار چهارم مجبور به برداشتن درس شیرین سیگنال نشوم. آخ! بروم لباس‌هام را جمع کنم، این هفته یک خبرهایی هست. از آن جا خ
باید همین الآن برم از مامانم یه عالمه پول بدزدم و وسایلم رو تو یه کوله جمع کنم و خواهرم رو یه جوری گول بزنم و آروم از خونه برم بیرون و برم یه شهر دور ولی نه خیلی کوچیک که زود پیدا نشم یه اتاق برای خودم بگیرم و ۲۴/۷ توش بمونم. فکر کنم اون جوری دیگه لازم نباشه به کلی چیزایی که الآن فکر می‌کنم فکر کنم.
البته خب این دغدغه‌هه هست که پوله که دزدیدم اگه تموم شه چی کار کنم ولی خب فکر فردا باشه واسه فردا.
خدا رو چه دیدی شاید هم تو راه از تنگی نفس مردم اصلا ل
انگار تازه از یه خواب مزخرف زمستونی بیدارم.هیچی خوب نیست...نه حال دنیای درونم و نه حال جهان بیرون...
امیدوارم بتونم درستش کنم یا حداقل یکم اوضاع بهتر شه...
برای خودم متاسف م که اینقدر هوش هیجانی پایینی و دارم و سربزنگاه هایی که برام مهم ن گند زدم:اونم به بدترین شکل ممکن.واقعا از خودم خجالت میکشم.من این ادم رو نمی خوام و عوض ش میکنم و به چپم که تا الان کسی نتونسته یا نشده و یا هر شر و ور دیگه ای.من باید انجامش بدم چون بهش نیاز دارم؛همونقدر ی که به اک
در حالی که پیش‌تر این مسکن توسط وزیر مسکن مزخرف خوانده شده بود مازیار حسینی معاون وزیر راه و شهرسازی با بیان این مطلب گفت: تکمیل ۵۰۰ هزار مسکن مهر در دستور کار وزارت راه و شهرسازی قرار دارد که در حال حاضر این عدد به ۴۲۰ هزار واحد رسیده است و در واقع از زمان شروع به کار وزیر جدید ۸۰ هزار مسکن مهر تحویل شده است. 

وی با تأکید بر اینکه دفتر اسکان بشر در سازمان ملل، ساخت مسکن مهر را جزو تجربه‌های منحصر به فرد و قابل انتقال به مجامع بین‌المللی اعلا
چخوف یه معلم نیست نمیخواد چیزی رو که نمیدونستی بهت درس بده* یا چیزی رو باهات در میون بذاره که هیچکی تا حالا  نگفته ،ولی یه رفیق ِ همدرده! دستش رو می ندازه دور گردنت و باهات همدردی میکنه و حتی گاهی اگه خوب به داستاناش دل بدی میتونی صدای گریه هاشو بر درد های مشترکتون بشنوی ... 
*اصلا اگه درد ها و حرف های اصلی ای که میگه رو تا قبل این نچشیده باشی داستاناش برات یه مشت مزخرف میشن و مطلقا فایده ای برات ندارن اما اگه باهاشون جان آشنا باشی...
خیلی وقت بود که راحت می‌خوابیدم. و به قول ملت خواب نمی‌دیدم. چندین سال(البته درستش اینه که خواب‌هام رو یادم نمیموند)
اما ده روزه که شب‌هام دیوانه کننده شدن.
اول اینکه خوابم نمی‌بره. هر شب دست کم دو سه ساعت توی رخت خواب تقلا می‌کنم.
بعدشم که خوابم می‌بره تا همون ساعت شیش و هفت، دو سه بار خواب می‌بینم و از خواب می‌پرم. یعنی هر ساعت تقریبا یک‌بار، ساعتی یک خواب، خواب‌های لعنتی مزخرف :|
اوضاعیه خلاصه
بالاخره visual studio نصب شد بریم ببینیم چه میشود ...
یکی از کتاب هایم را به او دادم و آخر هر فصلَش چند خطی که در ظاهر کاملا بی ربط است نوشتم فردا کلاس ساعت اول را نمیروم چون از استادش بدم می آید گرچه کلاس ساعت دوم با استاد احمقَش هم چرت است ولی میروم چون امیدوارم بتوانم راهی را باز کنم که بشود بیشتر با او حرف زد. هوا هم سرد شده ولی من از همان هایی هستم که در یخبندان و دمای صفر درجه با شلوارک و آستین کوتاه در حیاط قدم میزند، آهنگ گوش میدهد، قمارباز میخوا
نمیدونم چرا شدم مثل دوسال پیش مثل شبایی که گریه میکردم برا اینکه نکنه بابام بمیره نکنه تنها شم نکنه درحقــم نامردی بشه نکنه های زیادی و مثل بارون اشک میریختم ...
الان بعد از دوسال مامانم کنارم خوابیده الان ولی من یه ریز درحال گریه کردنم نکنه مامانمم تنهام بذار وای من دیگه هیچکــی رو ندارم وای خدا من چیکار کنــم خدا خودت کمکم کن نمیدونم این فـرای مزخرف چرا میاد تو مخ من آخه ؟ خـدا نظرتو برگردون! من خیلـــــی گناه دارم ...
خدایا دیگه بسه... ایرانو راس راسی آب بردا!!! 
قشنگ حس می کنم یه کم دیگه بباره کل شهر های ایران از دریای خزر جاری میشن میریزن تو خلیج فارس 0_o
بی خیال دیگه...شکرتا...ولی دیگه بسه خب :((
عیدم مزخرف شد...خدایا چرا همه چی اینقد مزخرفه آخه :'(
+ فهمید شمالیم.نگرانه...میگه عید ایران موندن نداشت،لج کردی با من نیومدی خودتون میرفتین یه وری.
 فقط یه جمله تو ذهنم اومد( نگرانی بهت نمیاد)
مرد‌ها با شورت و بهترین حالتش شلوارک با شکم‌های اویزان و موهای بدنشان  بدون اینکه از کسی و چیزی خجالت بکشند یا حتی لحظه‌ای فکر کنند که اندام ناقصشان چقدر به زیبایی‌های بصری دریا گند زده در ساحل جولان می‌دهند . خانم‌ها با مانتو‌ها و روسری‌ها، مراقبند که بچه‌ها در آب غرق نشوند. مردها پکی به قلیون میزنند و تنی به آب . و من فکر میکنم که زن بودن در اینجا ، مزخرف‌ترین نوع بودن است . درحالی که باید دائم نگران موهای زائد بدن و چربی اضافه دور شکمت
باز دوباره داره شروع میشه داستان مزخرف همیشگی!
واقعا امروز این من بودم!؟
حالم از وضعیتم و مغزی که وضعیت رو درک نمیکنه به هم میخوره
کاش متلاشی میشدی مغزجانم...
کاش میشد و کاش قدرتش رو داشتم درت بیارم و بکوبمت روی زمین تا بترکی بلکه نفس راحت بکشم...
و خیلی ای کاش های دیگه که فایده ای نداره...
اخه تو شعور داری؟ تو چیزی حالیت میشه؟
دریغ از سر سوزنی که یاد بگیری به علایق بچه ت احترام بذاری! درررریغ!!!
مگه خونه جای کارای مزخرف توعه؟ که ما باید ساکت بشینیم هیچ کسم باهات حرفی نزنه تا جنابعالی به کارات برسی؟ #پررو_جماعت!
برگشتی به محمد میگی (البته گفتن که نه، با اون حالت مسخره ی همیشگیت ) که عکس اینارو به من نشون نده، البته گفتی عکس این سگا رو به من نشون نده ! 
قبلشم اومده بود با یه دبه تنبک بزنه که گفتی برو یعنی چی این کارا...
الهی که بمیری و د
به ما نیومده شاخ بازی و تعطیلی وبلاگ. باشد که رستگار شوم...
+ هر دو سی تی ها انجام شد.
+ 9 ساعت دیگه خلاص میشم از این جزوه های پوسیدگی تکراری و لعنتی... 
+ چهارشنبه نوبت بعدی شیمی هست. بازم اون معده درد ها و حالت تهوع های مزخرف...
+ فردا بلیط گرفتم با خواهرم برم سینما... 
+ اونقد چرکولم که حتی صورتم هم می خاره. :)) اصلا آیه داریم بابد امتحانا تموم شه بعد رفت حموم. 
ولی دور از شوخی این هفته برا اینکه جای ایمپلنت پورت عفونت نکنه نرفتم حموم. فردا میرم. موهای نا
امروز هم یه روز مزخرف دیگه مثل بقیه روزا 
همیشه اینطوریه که هر روز باید یه موضوع ادم رو اذیت کنه 
استرس و نگرانی رو به صورت رگباری به مغزت شلیک میشه 
حتی یه روزایی مثل امروز بدون وجود هیچ موضوع خاصی وجودت پر از استرس میشه 
نمیدونم واقعا داستان زندگی ما ادم معمولیا چرا اینجوریه 
خودمون رو سرگرم یه روتین مزخرف کردیم و هر روز تکرارش میکنیم 
تا کجا؟
به قول شاعر گردن یه عده کلفت شد از پول نفت 
اما ما باید صبح تا شب سگ دو بزنیم واسه چندرغاز که آخر م
همه آدما تا وقتی سرشون به سنگ نخوره انتخاب درست رو نمیکنن؟ واقعا نمیدونم چرا بعضی اوقات میگم ولش کن بزار تا تهش برم فوقش سرم میخوره ب سنگ میفهمم دیگه! آخه چرا باید یه همچین کاری بکنم تا موقعی که سرم بخوره به سنگ کاسه چه کنم به دست بگیرم؟ خب چرا همون اول مث آدم انتخاب درست رو نمیکنم؟ یا چرا وقتی انتخاب درست رو میدونم انجامش نمیدم؟ واقعا بعضی موقع ها به مزخرف بودن خودم پی میبرم، یه سری چیزا که حتی بعد اینکه سرم خورد به سنگ روم نمیشه به روی خودم ب
کل امروزم به درس خوندن گذشت و یه ۳ ساعت هم ما بینش غذا درست کردم و خونه رو تمییز کردم....
اعصابم از خستگی و شنیدن یک سری چیزای وااقعا نامربوطِ مزاحم و مزخرف بهم ریخت...اجازه دادم اشکهام بریزن...ولی بلافاصله به نوشتن جواب سوالهای بایو ادامه دادم و سعی کردم حفظشون بکنم اما احساس کردم نیاز به یه جوشونده دارم که این التهاب اعصابم رو کاهش بده...گل گاوزبون گذاشتم دم بیاد،یهو یاد پارسال و اون وقتا که از کتابخونه برمیگشتم و برای ارامش اعصابم گل گاوزبون
از مترو پیاده میشم/ ایستگاه انقلاب/ شلوغ/ ساکت/ اکثراً غمگین/ البته جز افرادی که دنیا و اطرافیان به تخم هندونۀ شب یلداشونم نیست/ معمولا افراد بی بند و بار و بیخیال/ اما تو همین حین صدای ویولون به گوش میرسه/ خانومی داره تو مترو ویولن میزنه و کمی منو از این افکار و از فکر این آدمای مزخرف در میاره!/ خیلی لذت بخش/ ولی متاسفانه نمیشه وایستاد/هنگام برگشتن/ هنگام ورود به مترو/ ایندفعه خانومه نیست/ ولی یه آقا داره گیتار میزنه/ باز این سکوت غم انگیزو تو ای
مدتهاست که دارم برنامه ریزی میکنم که بشینم و کارای عقب افتاده رو انجام بدم ولی این کار رو نمیکنم. اگرم بکنم پیوسته و مداوم نیست. دیگه خسته شدم از این که همش توی ذهنم دارم به خودم بد و بیراه میگم که پس کی دیگه میخوای یه فکری بکنی؟!
از شنبه باید برم سر اون کار مزخرف. هنوز قرارداد ندارم و هنوزم نمیدونم بازم باید برم بیگاری یا قرارداد میبندن بالاخره؟؟ تصمیم گرفتم تا زمانی که قرارداد نبستن دیگه نرم. کاری که به این سختی پیدا شد و کلی ذوقش رو داشتم و ح
ببینید کی بعد از شایر ده سال یا بیشتر دیگه نمیتونه شب بیدار بمونه و یه امشب که بیدار مونده داره جان میده؟ درسته من. 
به یک عالم اینترنت نیاز دارم. و سایت هایی که چیزاییکه من میخوام رو رایگان گذاشته باشن. آخه من با این تابعی بدبخت و نفرت انگیزم، از کجا کارت اعتباری خارجی بیارم که بخرم این فایل ها رو؟ 
گوشیمو باید خالی کنم و فااااااک که این کار واقعا سخته. 
لوس شدم. حوصله ندارم و خوابم میاد. دوس دارم از کساییکه بدم میاد دور باشم و فرزان مزخرف زودت
می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت . 
 
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت دیگ شما در خانه ما زایید کرد. 
چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا دادبه این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود. تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد . همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت دیگ شما موقع وضع حمل در خ
جاهای مزخرف دنیا رو خیلی نمیشناسم . اما در لیست من اولین آن آرایشگاه زنانه است .(حیف که اجبارا باید گاهی بروم).وقتی  در آرایشگاه هستی شاید تنها نکته مثبتی که دستگیرت بشود این باشد که بفهمی چقدر خوشحال هستی از اینکه جای دیگران نیستی . آنجا باید بدانی  که آرایشگر درست مثل دکتر است یعنی باید برایش از سیرتا پیاز هرچیزی که میپرسد رو تعریف کنی .مگر اینکه از همان اول به او نشان بدهی که لالمانی داری ( کاری که من میکنم ) که البته آنها هم ترفند ه
به مناسبت قتل های سریالی لیبرال‌ها
لیبرال ها، آشغال های ثروتمندی اند که اگر با پورشه کسی را زیر نگیرند حتما با اسلحه او را می کشند. فرق نمی کند فارغ التحصیل شریف و MIT باشند یا دیپلمه زورکی از فلان مدرسه پولکی غیرانتفاعی اصفهان. آشغال، آشغال است...
مهم نیست رئیس جمهور باشد یا وزیر سابق و یا گزینه پیشنهادی برای وزارت آموزش و پرورش، مهم آشغال بودن تفکرات و راه زندگی مزخرف اش است...
آشغال هایی که سال ها بر کلیدی ترین پست های این کشور تکیه زده اند، س
نمیدونم چرا هر وقت میخوام درس بخونم چرت و پرت به ذهنم میرسه .اصلا مغز من مشکل داره با فراگیری 
علم و دانش حقشه بزارم بی سوات بمونه هاااا.
دیشب که مثلا تصمیم گرفتم یذره درس بخونم ذهنم شروع کرد به چرت و پرت بافتن.
گفتم بزار اینو یادداشت کنم تا تمرکزم از این بیشتر بهم نخورده.
مثلا فکر کنید ترمای اوله و من با یک نگاه عاشق میشم - مگه من چمه؟-
بعد طرف از این ادمای بد و مزخرف روزگاره
ادامه مطلب
چقدر سخت بود که به خودم میگفتم این اخرین بازیه خسروعه !!!!
چقدر مزخرف بود این لیگ 
این همه ناداورى بس نبود !!! 
اشکاى خسرو هم بهش اضافه شد ؟؟؟؟!!!!
اصن مگه لازمه بگم براى همیشه تو خاطره هامون میمونى ؟
اخ که چقدر بد بود اشکاى خسرو

+ وقتى یاد کولى بازى هاى سید جلال تو دربى و کف گرگى اى که بیرانوند به بازیکن تیم خارجى زد میوفتم افتخار میکنم لاقل طرفدار تیمى ام که بازیکن هاش لاقل جوانمردانه بازى میکنن 
+ ترجیح میدم تیمم بره دسته یک اما به نا حق قهرمان ن
چقدر سخت بود که به خودم میگفتم این اخرین بازیه خسروعه !!!!
چقدر مزخرف بود این لیگ 
این همه ناداورى بس نبود !!! 
اشکاى خسرو هم بهش اضافه شد ؟؟؟؟!!!!
اصن مگه لازمه بگم براى همیشه تو خاطره هامون میمونى ؟
اخ که چقدر بد بود اشکاى خسرو

+ وقتى یاد کولى بازى هاى سید جلال تو دربى و کف گرگى اى که بیرانوند به بازیکن تیم خارجى زد میوفتم افتخار میکنم لاقل طرفدار تیمى ام که بازیکن هاش لاقل جوانمردانه بازى میکنن 
+ ترجیح میدم تیمم بره دسته یک اما به نا حق قهرمان ن
پیشنهاد کاری در شهر دانشگاهی؛
آخه الان لامصب؟
آخه الان که من همه چیزم رو جمع کردم و از اونجا اومدم؟
چرا زودتر پیشنهاد ندادی خب؟
میموندم بخدا :((((
اه شت...
****************************************
یعنی بابا هم فهمید که سر کاری بود ، من نفهمیدم :|
ساعت ۱۲ گوشی دستم بود بهش که گفتم پرسید از کجا؟ گفتم اینستا
بعد چند دیقه که صدای نوتیف گوشیم اومد گقت الان شرکت باز نیس جوابتو بدن
یعنی یه جور .... شدم!
یعنی برو دختر خر نباش! یه نوع مخ زنیه
بعد الان یه ساعت یارو باهام چت کرد را
-میای امروز؟
-میام:)
وقتی هورمون‌هات بهم ریخته و داغون‌ترینی، انگار یه تریلی از روت رد شده و حتی نای غر زدن هم نداری، استرس خفت کرده و حوصله‌ی خودتم نداری، وقتی شب قبل 4 ساعت هم نخوابیده و از صبح تا غروب سرکار بوده. مکالمه‌ی بالا و 2-3ساعت پیاده‌روی بی‌هدف و چیپس و ماست خوردن وسط یکی از خفن‌ترین محله‌های تهران، همینا برای من یه دنیا می‌ارزه. همیناست که میتونه این وضع مزخرف رو برام قابل تحمل کنه. همین آدم‌های زندگیم هستند که نمیذارن امید به
 
محیط کار غیرقابل تحمله ، پر از آدم‌هایی که سال‌ها عقده رو با خودشون حمل میکنن ، و وقتی تازه کار باشی، حتی یکی با ۶ماه سابقه به خودش اجازه میده از کارات ایرادای مسخره‌ای بگیره که چون احترام به سابقه‌دار تر از تو واجبه!!مجبوری خفه خون بگیری و بذاری عقده‌هاشو سر تو باز کنه .خیلی سخت میگذره خیلی.مدام حتی تو طرز نفس کشیدن من دنبال ایراد میگردن . خدایا لطفا کمکم کن از این چندماه مزخرف تازه‌کار بودن با سربلندی بیرون بیام . آمین.
 
پی‌نوشت:من الا
دومی هم امروز فرستادم پارکینگ....تا کی می تونی اینقد روشن فکر بمونی ؟.....تا آخر دنیام که روشن فکر باشی، هیچی عوض نمیشه ،من یه زبون نفهمم با چهارچوبای مزخرف خودم. مثل بابا.
پس راحت باش...کلید خونتو ازم پس بگیر ،یه بار برای همیشه.چون من همینم.قراره همینم بمونم.یه عوضی.
بابا....تو دیگه چهارچوبای مزخرفت یادت نره....لعنت به هر چی افکاره روشنه...
اگه یچیزی رو بفهمی تقریبا تو هر ابعادی میشه پیاده اش کرد
یعنی اصلا مهم نیست پولدار باشی یا فقیر
تیپی که میزنی به سلیقه ات و طرز تفکرت ربط داره
اگه تناسب اندام برات مهمه
میتونی دوتا دمبل بخری
میتونی غذات رو منظم کنی
و براتی یه هیکل مناسب توی خونه برای خودت بسازی
و هیچ ربطی به پول داشتن یا نداشتن نداره
اگه میخوای اخلاق خوبی داشته باشی
سعی کن روی مزخرف بودنات کار کنی و اونا رو بذاری کنار
و اینم هیچ ربطی به پولدار بودن یا نبودنت نداره
شاید لذت برد
چیزی که الان دلم میخواد, قدم زدن توی خیابون هست. هوا همین اندازه ای که الان سرد هست سرد باشه. باد نیاد ولی. اسمون ابر داشته باشه ولی ستاره هاش پیدا باشن... من هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم.. به همین صدای مردم کوچه و بازار... همین صداهای واقعی... هی ببینم هی ببینم چشام رو پر کنم از ادما.. از ساختنمونا... از درختا... خیابونش خیلی شلوغ نباشه. از این خیابونا باشه که دو بَرش ساختمون و دکه و اینا هست... ا
از مذکر های
عصبی
کله شق
یک دنده
لجباز
بچـه
خودخواه
مغرور
جاهل عرف پرست
خودشیفته مامانی
بی ملاحظه
بدم بدم بدم بدم بدم بدم بدم میاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
:|

پ.ن : اینا رو که میبینم میخوام خفشون کنم :| دلم میخواد قاتل شم !
پ.ن2 : اینا رو که میبینم میگم خدایا اینم جنس بود تو افریدی ؟ :|
پ.ن3 : اینا رو میبینم میگم خاک تو سر اون دیوانه ایی که به اسم سازش داره تورو تحمل میکنه و تهشم به خودش بابت این صبر
بی انتهاش افتخار میکنه :| مثلا چند سال زودتر پیر و چروک میشه :
بعد از مدتها تا حالا اینقدر به خودم نزدیک نبودم. مثل همون نوشته های تکراری که تو کتابای مزخرف روانشناسی نوشتن شد مطمئنم یه حس زودگذر نیست و ازش خسته نمیشم حتی اگه بارها شکست بخورم. خودمو از زندگی ای که میخواستم دور کردم انگار که اصن همچین چیزی تو فکرم نبوده سعی کردم فراموشش کنم و کردم. از اون به بعد هیچوقت خوشحال نبودم یا حداقل شوق زندگی نداشتم. الان نمیخوام برگردم فقط میخوام این جاده رو به اون جاده وصل کنم: و چقد در نظرم غیرممکن میاد! مربی منچ
یسری ادم هستن تو زندگیامون همش دروغ میگن بعد خیال
میکنن ما نمیفهمیم اخه نفهم چلمنگ بیشعور اسکول فکر میکنی فللان کارو بکنی من نمیفهمم 
مثل خودت نفهمم بدبخت من خیلی وقته هبر دارم 
بعد از هرچی ادما بدت بیاد عینهو دم وصلن بهت که بفهمنن 
چ غلطی میکنی 
بابا کسافط برو سرت تو زندگی خودت باشه اه 
بدم ازت میاد متظاهر نمای دروغگو و سواستفاده گر.
#دورشوازم #دروغگو
بهش میگم:به نظرت من با چادر میرم دانشگاه یا نه؟
میگه:چه فرقی میکنه..تو خیلی وقته که چادر رو کنار گذاشتی  دیگه تک و توک سرت میکنی...دیگه تو خیابونم سرت نمیکنی...مدرسه...هیچ جا...
راست میگفت..اونقدر راست گفت که یهو چشمام تار شد...چی شد که دیگه چادر سرم نکردم..چی شد که ی ماهه چادرم اتو نکشیده افتاده تو کمد...مگه خودم نبودم که انتخابش کردم؟ مگه خودم نبودم که توی چهار ، پنج سالگی مادربزرگمو راضی کردم به زور برام چادر بخره و رفتم باهاش عکس هم گرفتم که بمونه
شب.تاریکی.سکوتی که با صدای تیک تاک ساعت شکسته میشه.تنهایی و یک عالم فکر که به سرم هجوم اورده.
نمیدونم تکلیف مغزی که مدام فلش بک میزنه به گذشته و جاهایی که هیچکس فکرشو نمیکنه و یادش نمیاد؛بعد از سال ها به یادم میاره.. چیه؟
دیدن اون جزییات لعنتی بعد از سه سال توى خاطراتم چه فایده ای داره؟
شاید یکی از دلایل این حال، اوضاع مزخرف و بهم ریخته ی این روزهای مملکته.میدونید،اون موقع(سه سال پیش) شرایط خیلی بهتر بود.شاید ذهنم دلش میخواد فرار کنه ازین روزها
شاید الان که دارم به یه موزیک زیبا از بهرام به اسم: "جالبه" رو گوش میدم بهترین موقع باشه که این متنو بنویسم. 6 روز دیگه 19 سالم میشه و کلی آرزو و هدف دارم تقریبا از سال های سختی عبور کردم سال پیش برای من یه سال خیلی مزخرف و سخت بود، تو یه شرایطی بودم که از لحاظ روحی و فکری کاملا بهم ریخته بودم در حال حاظر خیلی بهتر از اون موقع ام چون اون موقع فقط دوست داشتم زمانو سپری کنم و هیچ برنامه یا هدفی نداشتم. تو پست های آیندم به دلایل بهم ریختگیم تو سن 17 و 18 اش
امروز توی بالکن تالار وحدت بود که مطمئن شدم عینک لازمم. غروب با رفقا رفتیم نمایش سقراط با بازی درخشان فرهاد آییش، جامون اون عقب، بالکن اول، کنار جایگاه ویژه بود؛ و دیدم به سختی می‌تونم صحنه اجرا رو ببینم. جزییات رو هم که هیچ نمی‌دیدم. و چقدر غمگینه این جلوی چشمت ضعیف شدن دونه دونه‌ی اعضای بدنت از جمله چشم‌هات.یکی از بهترین مدیران سابق سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران که الان مدیر امور نمایشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌ه رو هم دیدیم و حا
صبح حدودای هست بیدار شدم صبحونه خوردم و ظرفاروشستم نت تموم شده و کاری ندارم فیلمی داشتم که هنوز ندیده بودم خیلی ناراحتم که وقت گذاشتم براش -__- چرت و پرت ،مزخرف something borrowed اصن داشت خیانتو نشون میداد اونم درمورد دوتا دوست قدیمی!
عجله ای ناهارو خوردیم من رفتم دانشگاه و مامان رفت دکتر 
کلاس اول با تعداد محدودی تشکیل شد :)) کلاس دومم همینطور :) امار داشتیم درسشو با وجود سختیش دوس دارم این ترم ترم قبل استادش واقعا مزخرف بود سوادشو نداشت اصن-__-
خلاصه س
همیشه غروب‌های عاشورا خونه‌ی مادربزرگ که بودیم، وقتی همه یکی‌یکی وسایلشون رو جمع می‌کردند و سوار ماشین می‌شدند می‌رفتند، یه حس مزخرف غیرقابل وصفی داشتم.
مثل این‌که قراره بقیه‌ی زندگیم غروب عاشورای خونه‌ی مادربزرگ باشه...
+ کاش اینجا جای بهتری بود، کاش ما آدم‌های دیگه‌ای بودیم.
++ بغضی که قراره تا آخر عمر بمونه...
امروز با خبر بد شروع شد. براین مگی مرد. همون کسی که کتابی که الان دارم میخونمو نوشته. کتاب فلاسفه ی بزرگ رو. خب واقعا ناراحت شدم. ولی کاش ادم میمیره هم اینجوری بمیره. بگذریم :( 
از صبح هی پاشدم هی خوابیدم دیگه بار اخر گفتم مائده اینو میخوای؟ میخوای این ادم مزخرف باشی؟ پاشو خودتو جمع کن دیگه ساعت ده پاشدم. تازه میخوام شروع کنم. فردا امتحان دیکته هم دارم :دی کتابمم که باید بخونم ولی زبان در اولویت هست فعلا تا سه شنبه. دلم میخواد از پسش بر بیام هرچند
بعد از مدتها تا حالا اینقدر به خودم نزدیک نبودم. مثل همون نوشته های تکراری که تو کتابای مزخرف روانشناسی نوشتن شد مطمئنم یه حس زودگذر نیست و ازش خسته نمیشم حتی اگه بارها شکست بخورم. خودمو از زندگی ای که میخواستم دور کردم انگار که اصن همچین چیزی تو فکرم نبوده سعی کردم فراموشش کنم و کردم. از اون به بعد هیچوقت خوشحال نبودم یا حداقل شوق زندگی نداشتم. الان نمیخوام برگردم فقط میخوام این جاده رو به اون جاده وصل کنم: و چقد در نظرم غیرممکن میاد! مربی منچ
فکر میکنم آیا تلویزیون در راستای تولید این چرت و پرت‌ها تلاشی میکند ؟؟ آیا واقعا پول مملکت صرف تولید شوتبال و برنده باش و عصر جدید میشود؟؟ صدای رامبد جوان و امیرحسین رستمی و رضا گلزار مستقیما میرود روی سلول‌های عصبی‌ام و حس میکنم دچار حمله‌ی عصبی می‌شوم، دوست دارم سرم را بکوبم به میز تلویزیون . خانه‌ی ما آنقدری بزرگ نیست که از صدای تلویزیون در امان باشی. هر وری که بروی صدای خنده‌های حال بهم زن و مهوع و فیک مجری‌ها را میشنوی و فکر میکنی ب
 
خیلی وقته دلم میخواد بیام و بنویسم.. از هر دری.. فرصتش فراهم نمیشد. الان که توی خوابگاه تنها نشستم و از پشه ها به اتاق پناه آوردم، موقعیت خوبیه.
راستش دلم نمیخواد بنویسم، دلم میخواد حرف بزنم.
ولی خب حرف زدن خیلی واسم سخت شده. داشتم ایمیلام رو چک میکردم ببینم نتیجه ی رزومه ارسال کردن واسه این شرکتا چیه، شرکتایی که یا قراره حقوق کمتر از اینجایی که هستم بهم بدن یا همکارای مزخرف داشته باشم.
نمیدونم اینجا گفتم یا نه اما شرکت ما دوتا دفتر داره. یکی ا
روز 24 مرداد 98 رو نمیتونم تحت هیچ شرایط فراموش کنم.
یادمه پادگان نخبگان که بودم میخواستم از خاطراتم توی وبلاگم بنویسم اما اولین مطلبم بعد از این همه مدت تلخه تلخ.
هنوزم نمیتونم هضمش کنم و این دو روز فقط کارم شده قدم بزنم و فکر کنم و سیگار بکشم.
چقدر رویا داشتم اما فعلا همه باید بایکوت کنم.
روز پنج شنبه با هم قرار داشتیم. دو هفته بود اصلا ارتباط نداشتیم. میدیدم واتس آپ آنلاینه اما جواب منو نمیده. 
کلی ذوق داشتم و همو دیدیم. خیلی منطقی و مثل دو تا ت
+ یک تشنج، شاید هم توهم تشنج، شاید تشنج متوهم!! هر چه که بود از سر گذراندیم... اینکه خوبه یا بد اصلا نمیدونم. فقط میدونم هنوز سرم درد میکنه. و این درد عمیق و جدیدیه که به دردهای قبلی اضافه شده و نمیدونم چه نقشه ای داره! 
 
+ دردم کمتره ولی گیج و منگم! منی که به فنی توئین و دیازپام حساسیت دارم. فنی توئین زدن بهم، و تاول زده دستم. به همین سرعت مزخرف...
 
+ هنوزم حس کوری دارم. ولی عطش نوشتن داشتم... نوشتن از اینکه نگران گلویم هستم. میترسم این گلوی آبستن از ب
اینکه من 27اردیبهشت عروسی کردم و 1خرداد اهالی محل از من میپرسیدن بچه نداری و زیاد جدی نگرفتم
ولی وقتی از همون روزهای اول بهم فشار میاوردن که بچه بیار بچه بیار و نمیفهمیدم و بازهم برام اهمیتی نداشت حرف هاشون
با همسرم اولِ زندگی مشکلات زیادی داشتیم تصمیم گرفتم از اوردن بچه خودداری کنم تا مشکلاتمون کمتر بشه بعد راجبش تصمیم بگیریم
حالا که دوسال از زندگی مشترکمون گذشته مردم بد پیله میکنن!!!
بچه بیاااار!!! چرا بچه نمیاری!!! با یه غضبی هااااا!!! انگار
این فیلم سبک اکشن تخیلی هست
سازنده اش مجموعه "مارول" هستش که اونایی که این مجموعه رو میشناسن کلا فیلمای ابرقهرمان ها رو میسازه و کلا تو این فاز هاست
بخاطر همینم کلا فیلماش دو دسته اند یا اونایی که همه یه تیم شدن و علیه یه دشمن میجنگن
یا اونایی که دونه دونه زندگی نامه یک ابرقهرمان دقت داره و در موردش بحث میکنه
اینم خب در مورد ثور پسر اودین هست و اینکه چجوری از یه واقعه جلوگیری میکنه و داستان های خودش رو داره
بنظر شخصی من خیلی تخیلی و خیلی مزخرف
این فیلم سبک اکشن تخیلی هست
سازنده اش مجموعه "مارول" هستش که اونایی که این مجموعه رو میشناسن کلا فیلمای ابرقهرمان ها رو میسازه و کلا تو این فاز هاست
بخاطر همینم کلا فیلماش دو دسته اند یا اونایی که همه یه تیم شدن و علیه یه دشمن میجنگن
یا اونایی که دونه دونه زندگی نامه یک ابرقهرمان دقت داره و در موردش بحث میکنه
اینم خب در مورد ثور پسر اودین هست و اینکه چجوری از یه واقعه جلوگیری میکنه و داستان های خودش رو داره
بنظر شخصی من خیلی تخیلی و خیلی مزخرف
میخواستم دیگه از مشکلاتم ننویسم اینجا... میخواستم غر نزنم دیگه... ولی این سلسله اعتفاقات مزخرف عصبی کننده تموم میشن مگه؟!! :/
فقط یه چیز هست که حالمو خیلی خوب کرد و چند روزه میخوام بنویسمش و هر بار موکولش میکنم به وقتی که حالم بهتر باشه و نمیرسه این وقت!!! پس همه مقدماتو حذف میکنم و یه راست میرم سر اصل اتفاق... من بالاخره موفق شدم یه بلاگر ببینم! :) یکی از عزیزترین و دوست داشتنی‌ترین دوستای مجازیمو تو یه موقعیت به شدت عجیب که مطمئنم هیچ دو بلاگری تا
یک استادی در دانشگاهمون داریم که نحوه‌ی تدریسش خیلی باحاله و به میزانی که سرکلاس فعالیت میکنی یا توی گروهش که توی تلگرامه میتونی در ترم نمره بگیری اونقدر که آخر ترم از دادن امتحان معاف بشی.بنا به دلایلی من ترم پیش برای چندتا از بچه‌ها تحقیقاشون رو برای این درس درست کردم. و همشون از امتحان معاف شدن. برای همون من با این استادمون کلاس برداشتم. گفتم من که راحت میتونم ازش معافیت رو بگیرم. 
الان باید بشینم برای امتحانش بخونم چون من رو معاف نکرده.
ماجرا از این قراره که امروز اصلا خوب نبودم. اصلا از خودم راضی نبودم و نتونستم درست بشینم پای کار کردنم از خودم متنفرم به خاطر اینجوری بودنم. ولی دوباره تلاش میکنم هنوز میشه کار کرد هنوز زمان دارم باید فردارو جدی شروع کنم پس چی شد مائده شوق یاد گرفتنت. پس چی شد اون ماجراجویی بین کتابها. قبول دارم لعنتی کتاب سختیه اما توش کلی چیز باحالم داره جا نزن بشین کار کن. میگفت باید از تلاشو پیگیریم مواظبت کنم. همین که ول کنی ول شدی. والا به خدا چیه اینقدر م
توی جاده ک بودم فرندز دیدم. حالم خوب بود. تنهای تنها توی یه شهر غریبه قدم زدم و کیک و آبمیوه خوردم. عکس گرفتم و یه اهنگ فرانسوی گوش دادم و به رفت و اومد ماشین های کاملن غریبه نگاه کردم. ب بچه های مزخرف-گو مردم غر زدم و به بعضیاشون با مهربونی لبخند زدم و سرم رو تکون دادم و تو دلم گفتم شات آپ بچ! تا پنج صبح بیدار موندم و کلی سریال دانلود کردم و نزاشتم اون نگار دوران بولوغ با دیدن ی سری عادما بیاد بیرون... حالم خوب بود توی سفر ۲۴ ساعته. کاش میشد برنگردم!
یه مصاحبه از مسعود کیمیایی میدیدم، فکر میکنم حسین دهباشی باهاش مصاحبه کرده بود، آره ، برنامه اینترنتی خشت خام1 بود.
یه جایی کیمیایی میگه... تو وایسادی تنها هنوز داری میگی معرفت، خونواده، عشق، رفاقت اونوقت بقیه از کنارت رد میشن بهت میخندن،  دهباشی میگه پس چرا هنوز همینا رو میگین؟ کیمیایی میگه چون میدونم درسته. کی میتونه بگه خونواده درست نیست، عشق درست نیست، معرفت درست نیست؟ دهباشی میگه تجربه میگه وقتی دست رفیقتو ده بار گرفتی  و باز در حقت نا
اصلا شرایط طوریه که نمیتونم بیان کنم!
بگم حالم بده؟دیگه تکراری شده.
مزخرف،دو روز از کلاسای هنرستان و یه جلسه کلاس زبان از دست دادم،سفر و گرما و حالِ بد.
واقعا از خورشید متنفرم خورشید باید وقتی من میرم خارج از خونه پشت کوه ها بمونه تا من کارم تموم شه بعد اجازه بگیره بیاد سرِجاش.
بابام دوست داشته اسم منو بذاره خورشید،اسم قشنگیه اما من گرما رو دوست ندارم.
دوتا کتاب خریدم که بعدا راجبشون حرف میزنم.
منو خاموش دنبال نکنین من میمیرم‌.
دلم میخواد با
حتی اگه چیزی ننویسم، خوشحالم؛ نه بابت ننوشتن، بلکه بخاطر میراثی که از خودم در وبلاگ به جا گذاشتم. آره درسته‌. همه‌ی ما اینجا میراث داریم و میراثِ من بخشِ آرشیو داستان‌هامه که بهش افتخار می‌کنم‌.
+ فعلاً ایده‌ای واسه نوشتن تو وبلاگ ندارم. تنها چیزی که می‌دانم قراره ادامه‌ش بدم پسر تاریکیه که دو سه‌تا مخاطب بیشتر نداره و قرارم نیست بیشتر بشن. دچار یه‌جور وسواس عجیب و غریب شدم که به واسطه‌ی خواندن پست‌های مزخرف یه عده به‌وجود آمده. فعلا
سرچ میکنم differences between drug and poison... اولین سایت فیلتر ، دومی غیر قابل دسترس چون مقاله اس و رایگان نیست و من PayPal ندارم و نمیتونم داشته باشم... سومی مجددا فیلتر !
میگم گور بابای اطلاعات اضافه، اسلاید استاد رو رونویسی کن! 
ادامه میدم...
سرچ میکنم fennel side effects 
داستان بالا مجددا تکرار میشه! 
اکتفا میکنم به ویکی پدیای مزخرف
دور باطل برای هر title استاد !
.
.
.
سرچ میکنم agonists and antagonists . خسته ام ترجیح میدم به جای خوندن اطلاعات یه قل دو قلی ویکی پدیا ،فیلمش رو ببینم

تبلیغات

محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

پایان نامه فیلم و سریال دفتر هذیان تب عشق اللهم عجل لولیک الفرج.. دختری در باد شمال تک دانلود آهنگ جدید | ویک موزیک مرجع تخصصی سلامت و زیبایی گل زیبا ( جامع ترین سایت گل و گیاه در مشهد ، خراسان رضوی ) دانلود رایگان فیلم و سریال