ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

بدرود هیجده

مگر چه می خواهم از وطن؟
جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده.
چه می‌‌خواهم؟
جز تکه‌ای آ‌فتاب و
بارانی که آهسته ببارد،
جز پنجره‌ای که
رو به عشق و آزادی گشوده شود،
مگر چه خواستم از وطن
که از من دریغش کردند.
آه ای میهن مغموم
وطن از پا افتاده
بدرود
بدرود...

| شیرکو بیکس |
از همون اول، وبلاگ برام حالت مسکنی رو داشت که روزای سردرگمی و گیجی و غم‌های مبهم بهش پناه می آوردم، اثری داشت که توی نوشته های کاغذی نبود، حتی اگه کسی نمیخوند، حتی اگه نظری نمیومد، همین نوشتن اینجا، حالم رو بهتر میکرد...
اما الان یکم فرق کرده، از هر سه تا پست، دوتاش میشه موقت یا پیش نویس که انتشار پیدا نمیکنه. میترسم از نوشتن از خودم، از درونیات. میترسم از قضاوت، از کامنتایی که گاهی بی‌هوا و بدون هیچ قصدی میاد و حالم رو بدتر میکنه. تازه این در
به نام خدا
در این روز خاص. تمام مطالب قبل را در بخش پیش نویس ذخیره کردم. حدود دو سال از عضو شدن در خانواده بیان می گذرد. ممنون برای افرادی که مرا خواندند، برایم کامنت گذاشتند و مرا لایک کردند. باید از نویسنده برتر بیان تشکر کنم. ممنون بخاطر بودنت. ممنون برای خواندنت. امیدوارم ارزشِ ارزش دادنت داشته باشم.
من یه نویسنده اتفاقی بودم.
ممنون بخاطر اینکه من را در جمع خودتون جای دادید.
برای مدتی متن هایم منتشر نخواهند شد.
تا دیداری دیگر بدرود... . 
*آدرس
امام سجاد (ع):
«اى
خداوند، ماه رمضان در‌ میان ما‌ بس ستوده زیست ‌و‌ ما‌ را‌ مصاحب ‌و‌ یارى نیکو
بود ‌و‌ گرانبهاترین سودهاى مردم جهان را‌ به‌ ما‌ ارزانى داشت. اما چون زمانش به‌
سر‌ رسید ‌و‌ مدتش ‌و‌ شمار روزهایش پایان گرفت، آهنگ رحیل کرد.
اى خداوند،
اینک با‌ او‌ وداع مى‌کنیم، همانند وداع با‌ عزیزى که‌ فراقش بر‌ ما‌ گران است ‌و‌
رفتن‌اش ما‌ را‌ غمگین ‌و‌ گرفتار وحشت تنهایى کند، عزیزى که‌ او‌ را‌ بر‌ ما‌
پیمانى است که‌ باید
سلام.
برای هیچ کسی احتمالا دلم بیشتر از برای خانواده ام تنگ نخواهد شد.وقتی به نبودشون فکر می کنم، از فشار بغض ته گلویم درد میگیره. انگار یکی گردنم را فشار بده.
وقتی نباشند، خفه میشم. اکسیژم به روحم نخواهد رسید و روحم می میرد.
بدرود.
یا فاطمه الزهرا
 
توی مهمونی ها، اغلب بچه ها اونقدر مشغول بازی می شوند که هر چقدر برای غذا صداشون می کنی نمی آیند. اصلا نمی شنوند که بیایند. یا می آیند اما دو لقمه نخورده دوباره می روند سر بازی شان. بارها شده که از دست محمد حسین و نفیسه عصبانی شده ام که چرا نمی آیند سر سفره. اما انگار نه انگار. اصلا عصبانیت مان را هم نمی بینند. مشغول بازی هستند و هر چیز دیگری برایشان کم اهمیت. واکنش من به این رفتار ها این است: «به درک، بگذار گشنه بمانند تا دفعه بع
این مدت که نبودم مشغول اثاث کشی بودم اونم برای بار سوم تو این چند ماه 
زیبا نیست؟ 
خونه قبلی خیلی قشنگ و بزرگ و دلباز بود واقعا دوسش داشتم ولی خب اون زیبای بی وفا مارو دوست نداشت 
دقیقا دوماه تو اون خونه بودیم و الان یک هفته میشه که اومدیم خونه پدرشوهر
خب اینجا محسناتش زیاده ولی بدی هاشم غیر قابل چشم پوشیه 
بگذریم
فقط همینو بگم که چه دهنی ازم سرویس شد تو این مدت با این حجم کار با یه نخودچی که چهار دست و پا رفتن یاد گرفته و فقط مونده از دیوار راس
مردی گناهکار در آستانه ی دار زدن بود . او به فرماندار شهر گفت : واپسین خواسته ی مرا برآورده کنید .به من مهلت دهید بروم از مادرم که در شهر دوردستی است خداحافظی کنم . من قول می دهم بازگردم .فرماندار و مردمان با شگفتی و ریشخند بدو نگریست .با این حال فرماندار به مردمان تماشاگر گفت : چه کسی ضمانت این مرد را می کند؟ولی کسی را یارای ضمانت نبود .مرد گناهکار با خواری و زاری گفت : ای مردم شما می دانید که من در این شهر بیگانه ام  و آشنایی ندارم.یک نفر برای خشن
سفید که میشوی دورت را پر از سیاهی میبنی !
جز چهار قدمی ات انگار اشنایی نیست !
دلت پر میکشد برای همرنگ شدن و کمی کم تر بالا و پایین کردن.
سیاه می شوی ...
با یک نفس عمیق چشمهایت را باز میکنی به امید پیداکردن خوشبختی " همرنگ_بودن_با_دیگران" !
اما دستهایت فوری جلوی چشمانت را میگیرند.
سفیدی دور و برت کر کننده به نظر میرسد .
و  بی شک تو همانجا خواهی مرد !
بدرود !

****

#سفید#
#خاکستری#
#سیاه#
میخوام از نویسندگی خداحافظی کنم.یا وبلاگ میفروشم.یا حذفش میکنم.یا میزارم خاک بخوره.شاید به امکان ده درصد بعد کنکور برگردم.اگه بفروشم و حذف کنم که با وبلاگ جدید برمیگردم و همتون پیدا میکنم.اگر هم بزارم خاک بخوره.جایی نرید شما که باز این جمع فوق العاده ای که دوسال حدودا پیدا کردم از دست ندم.بعد دوسالگی وبلاگ تصمیم میگیرم که چیکار کنم.تا اینجا باشم سمت درس و کنکور نمیرم.اگر کسی کاری داشته باشه باهام که مهم باشه جیمیل و ایدی اینستا رو میزارم.نمی
اگر اشتباه نکنم، 7سال گذشت از اولین روز وبلاگ نویسی و شاید بیشتر. روزی که «جوهر سفید» به دست شدم تا هر از گاهی بنویسم و از مجرای اشتراک درونیاتم با دیگران مجرایی برای گفتگو بسازم، در روزگاری که مهرسکوت بر لبها بود و زنجیر خشم بر دست ها. خیلی زود روزه سکوت گرفتم، اما نه به رسم آن روزگاران، که برای فرو رفتن به پیله تنهایی. امروز نوایی در گوشم نجوا می کند: «7سال کافیه برای شنیدن و دیدن و شروع راه شدن.»جوهر سفید 7سال پیش  https://ink.persianblog.ir/ ! بدرود...
خونه ی مامان ایناییم،اومدم تو اتاق که یکم چادر و در بیارم و راحت تر باشم تو اتاق و هم اینکه یکم کتاب بخونم...قشنگیش اینه که پست میزارم براش 
که هر پنج دقیقه-ده دقیقه میای اینجا و یکمی حرف میزنیم با هم و میری 
که دلت طاقت نمیاره دور باشی 
حتی اگر فاصلمون دو سه متر هم نباشه و 
حتی اگر فقط مانع بینمون یه دیوار باشه... 
چون مهربونی و با محبت و عاشق!
بله عاشقی و حق هم داری منم بودم عاشق خودم میشدم ..
برم بقیه ی کتابمو بخونم
تا درودی دیگر بدرود
| عاشقک بنت
 سلام به همگی
بعد از این همه مدت غیبت برگشتم اینجا با تصمیمات جدید
می‌خوام این وبلاگ رو تغییر کاربری بدم و تبدیلش کنم به یک وبلاگ آموزشی
یعنی سعی کنم هفته ای یکی دو تا مقاله و مطلب مرتبط با رشته خودم بخونم و خلاصه شو بزارم اینجا
مطالب مرتبط با آموزش و پرورش و آموزش عالی
به زودی هم مطالب قبلی رو حذف میکنم
ولی دوستانی که اینجا هستند و مایلند  همین روزانه نویسی ها رو بخونید
برای شما نیز برنامه ویژه ای داریم :دی
این وبلاگی هست که البته قبلاً هم هم
اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران :)))
بلاخره بلیط هواپیما بمدت دو ساعت ارزون شد و من خدا رو شکر تونستم بلیط بگیرم ! 
( بعد از گذشت دو ساعت بلیط ها دوباره نجومی رفت بالا :| ) 
ولی به اندازه ی یه مسافرت اتوبوسی بشدت خسته و کوفته ام :| با یک ساک و یه کوله پشتی سنگین  و یه نایلون سوغاتی
( سنگین تر از بقیه وسایل) برای خواهرزاده ها ، از متروی فرودگاه تا نزدیک خونه ی آبجیم اینا رسیدم .
بماند کل مسیر رو این ها رو گرفتم و بابت این گردن درد هم گرفتم :| 
هم
سلام امیدوارم تو سال جدید حالتون خیلی بهتر از سال قبل باشه بهمراه کلی آرزوهای خوووووووب.
خب من سال تحویل رو تو پادگان و کنار بچه ها بودم و خوش هم گذشت :) جاتون خالی
تو این سه ماهه که نبودم ماه اول و دومش به مرخصی های شهری برای دندونپزشکی با قیمت های گزاف و سخت گیری های الکی تو یگانمون گذشت...
ماه اسفند هم با همه تلخیاش بالاخره تموم شد.از گوشی دزدی و بازدید ساکا گرفته تا دلتنگی و برف...تو این سه ماهه نزدیک 15بار برفو دیدیم و پارو کردیم :)) مطمئنم بهار
سلام!
تابستون شده، آسمون نیمچه آبیه، دور اتاقم رنگ سبز می درخشه و دیروز دویدم!
بهار و تابستون همین هاش زیباست. چند روز در آرهوس برام باقی مانده، چند روز هم بین اش در کپنهاگ. بعدش اسبابکشی می کنم آلمان پیش خانواده ام و  دوست های عزیزم و دلبر! دقیقا یک هفته ی دیگه سالگرد اولین بوسه مون هست :) پارسال اینموقه خیلی گیج بودم. ولی الآن پر از شوق ام و اعتماد به خودم و مسیرم. با انقلاب های کوچکم و شکوفاییم. بیست و سه سالمه !هنوز بعضی وقت ها که می خوام خودم ر
سلام.
این نوشته ها و مطالب وبلاگ قبلیم، تو اینترنت وول می زنن. می لولن و هستن و وقتی یادم بره وبلاگ داشته ام یا بمیرم، روشون خاک می خوره مثل یه صندوقچه ی قدیمی.
دیشب ل اینجا بود. وقتی بهم رسیدیم، هر دو اصبانی بودیم. اون اصبانی از شلوغی قطار و روز پر کارش، من غمگین و عصبانی از ظعف کاریم و رفتار ل که وانمود کرد روزمره اش جدی تر و پر کار تره تا روز مره ی من.
امروز که رفت، خواستم نامه ی انگیزه ام را بنویسم برای دانمارک تا درخواست بورسیه کنم. سه خط نوشتم
بعضی وقتا ادما با کاراشون با یه سری حرفاشون طوری دلتو میشکونن که خودتم باورت نمیشه ، شاید از نظر یه آدم دیگه هم حتی اون موضوع مسخره باشه و جای ناراحتی نباشه ، شایدم من دل نازک شدم ،شایدم من کینه ای شدم... نمیدونم ... نمیدونم ... اما تو این مواقع طوری نسبت به اون آدم بی حس و بی تفاوت میشی که وقتی بهت میگه کمرم درد میکنه از پله ها افتادم نه تنها تو دلت احساس ناراحتی نمیکنی بلکه با خودت میگی حقته :/ 
چه اون طرف مادرت باشه چه صمیمی ترین دوستت چه هر کس دیگ
درود 
   ... و بالاخره به دنبال دلایلی که قبلا اشاره کردم برای انتقال قدیمی ترین پیج سرابله در فضای مجازی ( وبلاگ سرابله امین ) به آدرس و لینک جدید، با مشورت و پیشنهاد چن تا از دوستان عزیزم تصمیم گرفتم که مطالب وبلاگ قبلی در همون آدرس سابق باقی بمونه و بجای انتقال کل وبلاگ فقط ادامه کار وبلاگ رو در پیج جدید انجام بدم ، ضمنا علاوه بر خود وبلاگ ، سایت پشتیبان و ارائه دهنده اش نیز تغییر دادم ، یعنی قبلا از بلاگفا (blogfa.com) استفاده میکردم و الان دیگه ا
سلام!
دوست پسرم با دوستش رفته اسکاتلند. روز اول سفرش تا ۱۲ خوابیدم و بعد نان پختم، ماست درست کردم و شام برای مامان و بابام آماده کردم. اولش برام رفتن اش خیلی سخت بود. و سعی می کنم کم بهش پیام بدم که بتونه از طبیعت گردی لذت ببره.
این روز ها درگیرم با درست کردن وبسایتم و فکر کردن راجع به بهتر شدن در کارم. کار آزاد کردن خیلی سخت تر از چیزیه که فکر می کردم. و سرعت حرکت ام خیلی کند هست. امروز خشایار بهم پیشنهاد داد که باهاش همکاری کنم و یه آژانس عکس رو ت
سلام 
این مرخصی هم تموم شد و جالب اینکه پستی نزاشتم و بیشتر نظاره گر دوستان بودم.
نه این که گفتنی و خاطره ای نداشته باشم نه ! چون اکثرشون خوب نبودن ترجیح دادم سکوت کنم.
به دیدن این ویدیو دعوتتون میکنم.
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آو
1. اوف اقا رفتم دندون پزشکی بالاخره :| صندلی رو با این بیلبیلکا داشت میداد بالا و مشغول حرف زدن با یکی شد. منم همینجور داشتم میرفتم بالا... #معراج :| دیگه خوردم به اون لامپه ، زارت صدا داد برگشت دید عه یه دختر با پرهای ریخته داره پرواز میکنه :))) خلاصه که الان دهنم کجه :))
2. یه خررررروار سوال حسابان دارم که ننوشتم. یه خرواااااار چرک نویس که باید پاک نویس و یه خرواااااار ادبیات برای خوندن. درست حدس زدید هیچکدومو انجام نمیدم :))
3. بالاخره کتابمو آوردن با
امپراتور گوسو وانگ (214م - 234م)؛پس از آن که «امپراتور چوگو» در سال 214م درگذشت، ولیعهدش، «گوسو وانگ» بر تخت نشست. او ششمین امپراتور باکجه بود.
بعضی منابع گوسو را برادر چوگو می دانند، ولی منابع موثق او را پسر چوگو دانسته اند.
در سال 216م ارتش امپراتور گوسو در قلعه سادو، حمله مالگال را دفع کرد و در سال 222م به ارتش 5هزار نفری شیلا حمله برد.  دوران گوسو با بلایای طبیعی فراوان از جمله گردباد، سیل و زلزله همراه بود و در اواخر عمر نیز مورد حمله شیلا و مالگا
1. فردا با ری ری میریم کتابخونه. و شدیدا خوشحالم که فردا ناهار از خونه نمیبرم و وسوسه خوردن پیتزای پیتزا فروشی کنار کتابخونه تنها چیزیه که صبح وادارم میکنه به بیدار شدن :| همینقدر به درس علاقه دارم :|
2. امروز بعد دو هفته غذای آدمیزادی رسوندم به معدم :| باز الان باید برم برا خودم نود الیت درست کنم که بابام بهش میگه "سوپ" 
3. رفتم که بمونم خونه ننه بزرگ :| رفتم دیدم مرمر نیست، قهوه ای گونه برگشتم.
4. هات چاکلت که درست میکنم گوله گوله میشه :((( دیگه همه خور
سلام
تقریبا چهارماه است که بعد از  چهار سال برگشتم وبلاگ واقعیتش فکر نمیکردم اصلا دنیای وبلاگ هنوز زنده باشد و کسی هم فعال باشد بیشتر برگشتم به هوای پر کردن جای خالی اینستا آمده بودم که بدون مخاطب بنویسم اما یکهو دیدم چقدر دوست پیدا کردم چقدر وبلاگ های خوب سرپا وجود دارد آدم هایی که به معنای واقعی بلاگر هستند 
ماندن موقتی هم تبدیل شد به ماندن دائمی و رفت و آمدها و دوست پیدا کردن ها و کم کم  هم دارد هر روز به دنبال کننده ها اضافه میشود و پست ها
رفتن همیشه سخته .و فراموش کردن خاطرات خوب و گاهی خودت بخشی از این ماجراس
بعد از دو ماه تازه دیروز خبرش در اومده 
نمیدونم چطوریه که هر کی اونو میدید یاد من میوفتاد و هر کی منو میدید یاد اون
یهو یه کسایی اومدن احوال پرسیدن که حالم خوبه یا نه که اصلا در جریان نبودم همچین کسایی هم رو کره خاکی وجود دارن،اصلا هم مشخص نیست فضولیشون گل کرده
آره حالم خوبه فقط حوصله جواب دادن به هر کسی رو ندارم اونایی هم که حوصلشونو دارم احوال نمیپرسن(همچین فعل جمع هم ا
کلمه الکی خوش دقیقا صفت مورد توصیف خانواده ماست. در لغت نامه الکی خوش معنای خاصی نداره. برای همین، من اینجا یک مثال از الکی خوشی (سوپر الکی خوشی) می آورم تا قشنگ بفهمید وضعمان چقدرداغان است.
پای لپتاپ نشسته ام و با جدیت فصل دوازدهم را ویرایش می کنم که ناگهان چراغ ها خاموشو روشن میشوند. سر بلند می کنم و میبنم مادرم دارد چراغ را هی فشار می دهد، گیج و ویج به خواهرم نگاه میکنم که هدیه ای را جلوی من گرفته. به جز اینکه دوساعت مراسم حدس بزن توش چیه داشت
۱. الی جون از قول خواننده محبوبش "بیانسه" تعریف می کرد که:" مادرم تا سن ۹ سالگی مجبورم می کرد هر روز یک کتاب بخونم و خلاصه شو براش تعریف کنم. اون کتاب ها خیلی جاها نجاتم دادن."
بهش فکر کنیم. اجبار خوبیه. همون طور که بچه رو مجبور می کنیم مسواک بزنه چه عیبی داره مجبورش کنیم کتاب بخونه؟ یعنی اهمیت سلامت روحش از سلامت دندانش کمتره؟
۲. کوه که می رم خیلی وقتا بچه های خوشگلی رو می بینم که سلام می کنن. گاهی فکر می کنم کاش یه کتاب مناسب سن شون همراهم بود که عل
سلام.
الآن در اتاقم در هومه ی شهر آرهوسِ دانمارک هستم. دوشنبه آمدم اینجا برای یک ترم تحصیل.می دونی ترسِ اصلیِ من چیه بود تو کل روز های گذشته؟ یعنی چیزی که بیشتر از کم آوردن پول و موفق نشدن در تحصیلم می ترسونتم.. این که دوست پیدا نکنم. و راستش من معمولا من راحت با آدم ها ارتباط می گیرم. اما این ترس خیلی عمیق در من هست.چرا؟ هنوز دقیق نمی دانم. احتمالا تنها یک علت ندارد، بلکه افکار، تجربیات و احساسات زیادی باعث این ترس در من شدند. شاید در مهد کودک شرو
همیشه در اوج ناراحتی تنها و تنها امید به بهتر شدن اوضاع آدمی را به ادامه زندگی وا می‌دارد...حالیا "امید" به نظر نگارنده، یکی از راه‌های مقابله با توقف و ایستایی نیست بلکه تنها راه آن است.حال امیدوار بودن به چه؟بی شک نظر نگارنده اُمید به معنای خوش خیالی و انرژی مثبت و مهندسی ذهن زیبا نیست؛ بلکه مقصوداعتماد و اطمینان به سرمایه است.چه سرمایه‌ای؟انسان آینده‌نگر اگر چه در "حال" به سر می‌برد، اما از آینده غفلت نمی‌کند و در همین راستاکارهایی انج
مثل آهنگی که یک روزی، یک جایی، یک وقتی، پیدا کرده ای و دست نخورده، گوشه ای نگاه داشته ای تا وقت ِ بی‌حوصلگی ات را مأوا شود، تا مبادا عجولانه، لذت ِ لحظه‌ها، این لحظه‌های عجیب که هرکدامشان به پدیده‌های یکسان رنگ ِ متفاوتی می‌بخشند، لذت ِ بی‌نهایت شدن ِ چیزی که اگر از میان ِ لحظه به لحظه ی زندگی‌ات، با لحظه ی به‌خصوص ِ خودش مقارن شود می‌تواند بی‌نهایت ِ تو باشد را بر خود حرام و به خوب بودن اکتفا کنی. صبورانه در برابر عجول بودن مقاومت کردی
1. واااااییییییی :|||||| اقا من مقنعه م رو دیشب نصف شب شستم. صبح ساعت 7 صبح پا شدم اتوش کردم. رفتم زیر درخت رو نیمکت دو لقمه کوفت بخورم پرنده هه ازاون بالا زارت گند زد روش!!! نمی تونید تصور کنید جیغی که وسط پارک زدم و به طرز ناگهانی و هیستریک مقنعه رو از سرم کشیدم -__________- عفت و پاکدامنیم که به فنا رفت هیچی مقنعه پی پی کفتری شده بود -________- نمی تونید تصور کنید من رو که تو دسشویی کتابخونه مقنعه می شستم -_______-
ری ری برای انتقام از پرنده ها موبایلشو پرت کرد سم
صبح ساعت 6:5 دقیقه برام پیامک اومده:
"در داخل شهرک شهید بروجردی واقع در بزرگراه بعثت که رزمندگان و جانبازان در آن سکونت دارند دو باب مغازه مکانیکی تا پاسی از شب آسایش برای ساکنین باقی نگذاشته‌اند. از مسئولین شهرک درخواست رسیدگی داریم. "فلانی- از قائن"
براش نوشتم:
همشهریِ عزیز پیام شما دریافت شد. منتظریم حسن روحانی از فرنگ برگرده، بهش بگیم. به مسئولانِ ذی‌ربط بگه بیان رسیدگی کنن و اگه حرفت راست بود ، بزنن شَل و پَلت کنن تا دیگه راپورت ندی.  فضول
اینجا معدود جایی ست که می توان در آن با خیال آسوده از دلتنگی ها نوشت.از تنهایی ها.و خاطر جمع بود که هیچ کس از این ابراز احساسات شخصی سوء استفاده نمی کند.کسی نمی آید به زور خودش را بچسباند به دنیای آدم و تصور کند مقصود از این نوشتن ها طلب ترحم است یا که دوستی.
دیروز با کسی دچار به این روزهای خودم رو به رو بودم.دلم برای او هم گرفت وقتی که دیدم از تنهایی اش آزرده خاطر است.وقتی که دیدم او هم این روزها دور و برش خالی ست.اما این ها هرگز نمی توانست دلیلی ب
+ بله! من همون فینگیلی ام که موقع برنامه ریزی درسی، با آهنگ " دلکم دلبرکم " کارها رو هندل میکنه! =)
 
+ هفته تقریبا دلخواهی نبوده تا این لحظه! اونقدر دلخواه نبوده که امروز عصر وقتی رسیدم خوابگاه، مستقیم رفتم روی تختم و به زمین و آسمون غر زدم که بابا اصلا مهم نیست که تو هزار ساعت وقت گذاشتی برای امتحان میان ترمت ! اونم نه از روز قبل، بلکه از روزهای قبل ! و مهم نیست یه هفته برای شنا سوئدی ِ تربیت بدنی 1 تمرین کردی! چون ته ته اش استاد زبان عمومی، میان تر
ولادت امام علی علی السلام


 
ولادت امام علی علیه السلام در سیزدهم رجب سال 30 عام الفیل رخ داده است. بنا به نقل علمای شیعه[۱] و گروه زیادی از اهل سنت ولادت آن حضرت در خانه خدا اتفاق افتاده است. این جریان از اختصاصات آن حضرت است و در تاریخ بشریت سابقه نداشته و بعد از آن نیز تکرار نشده است    زمان ولادت امام علی علی السلام    امام علی بن ابی‌طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف در سیزده رجب سال سی‌ام عام الفیل یعنی 23 سال پیش از هجرت نبو
1. سفر باکو
2. سفر مشهد
3. حکم استادیاریم
4. واریز معوقه های حکم+ پایان نامه ها
5. اولین قرارداد با آموزش و پرورش+ یادگرفتن کلی مطلب درباره روش تحقیق از ناظر محترم
6. دفاع تا حد نصاب در شهریورماه
7. تکمیل ظرفیت راهنمای خیلی سریع
8. دوست تر شدن با همکارجان
9. گرفتن کلی هدیه خوب: ترمه- گلدون از طرف لیلا- ظرف خوشگل از طرف مریم+ کلی ظرف و ظروف دیگه- پلاک اسمم از طرف همسرجان- تیشرت و روسری از طرف مریممون و ...
10. دیدن مریم و ثمین
11. دو بار بیرون رفتن با مهسا و فران
مزار (به معنی زیارتگاه) ریشه در اعتقادات دینی ما ایرانیان دارد که در ایران پیش از اسلام نیز به نامهای دیگری وجود داشته است. بجز حرم امامان معصوم علیهم السلام، که کعبه عشق و ارادت شیعیان است، مکان های دیگری نیز به عنوان مزار شناخته می شود که محل دفن امامزادگان و دیگر بزرگان دین است و یا ممکن است نشانه ای از آنان داشته باشد، مانند قدمگاه حضرت امام رضا (ع) در نیشابور که نشان حضور و استقرار ایشان در آن مکان است. در مجموع مزارها بهانه ای است برای عش
کتاب در مورد پسری است به نام دیوید لایت‌من. یک هکر نوجوان که به شکل اتفاقی به مهمترین کامپیوتر وزارت دفاع آمریکا دسترسی پیدا می‌کند و به خیال اینکه وارد یک بازی کامپیوتری شده است، اخطارهای مربوط به حمله اتمی شوروی به آمریکا را آتش می‌کند. 
این کتاب که به اسم بازی های جنگی است فیلمش هم موجود است و هردو خیلی عالی هستند کتاب از دیوید بیشاف و ترجمه ی او از بهیار توسلی. یکی از زیباترین کتاب هایی بود که خواندم ولی برای پیدا کردن کتاب خیلی مشکل دا
خیلی وقته که چیز جدیدی ننوشتم اما الان تو این وقت بی وقت دلم خواست بنویسم . 
نمیدونم اما چی باید باشه ... خوشحالی برای خوب بودن امتحانا؟... یا گفتن از حال هایی که تو یه ثانیه عوض میشن؟... یا نوشتن از غمی که انگار دلم به وجودش "،عادت" کرده؟؟ ...
هر وقت که زخمی ، دردی ، غمی چیزی تو دل آدمی ایجاد میشه درست مثل بیماری یه دوره ی حاد داره ، امان از این دوره ی لعنتی ... هیچ چیزی تو عالم نیست که دلتو به معنای واقعی خوشحال کنه ، از رو میگی میخندی اما تو پوسیده و از
نام ژوزه ساراماگو بدون شک در اکثر مواقع با رمان کوری در ذهن تداعی می شود. این نویسنده دوست داشتنی پرتغالی که افتخار این را داشت تا نامش را به زیبایی جاوید سازد چند سالی می شود که دنیای کم حادثه ادبیات معاصر را بدرود گفته است، کوری برای من شاید یکی از بهترین رمان های ممکن تا بدین جا بود، خدا می داند در اثر خواندن این رمان چندبار وحشت کور شدن مرا وا داشته تا با چشم بسته توی خانه راه بروم و سعی کنم به در و دیوار نخورم، به خودم حق می دهم که اینگونه ت
سلام!
من رفتم فرانسه و توی یکی از جشنواره های قدیمیِ عکاسی خبری شرکت کردم. زمان خیلی خوبی بود که توانستم با دوستام بگذرانم. و انگیزه پیدا کنم برای عکاسی و حرفه ام.
به خاطر اتفاقات زیاد، خلاصه می نویسم :)
دیروز دبیرم تو برنا حالم رو پرسید. بهش گفتم یادتونه به من برنامه نمی دادین به خاطر یه حلقه که از دماغم آویزون بود؟ حالا روزنامه هر جوری که دلم بخواد می توانم کار کنم.رسانه هامون داغونن! داغون!
اینستاگرامم رو بستم چون حس خوبی بهم نمی داد و یک عالم
+ خب، سلام به همه بینندگان عزیز! خیلی خوشحالیم که باز هم در کنار شما هستیم. مهمان امروز ما یکی از کارشناسان خیلی خوب برنامه هستن که متاسفانه مدتیه نتونستیم با پخش شبکه هماهنگ کنیم که دعوتشون کنیم. اما بالاخره، این شما و این خانم دکتر سولی! 
_ من هم سلام دارم خدمت همه بینندگان عزیز برنامه. خوشحالم که باز هم اینجا هستم تا بتونم به شما برای داشتن یک زندگی بهتر کمک کنم. 
+ راستی خانم دکتر، اگر خاطرتون باشه دفعه پیش حرفتون نصفه موند. می‌شه ادامه‌ش ر
سلام!
دو هفته ی دیگه ایران هستم. شش ماه کار آموزیم در روزنامه به پایان رسیده و قدم های بعدی ام را بر می دارم.امروز پس از قهوه ی عصرانه ی من و همخانه هام، از فروشگاه رو به روی روزنامه عبور کردیم و لباس های پشت شیشه را تماشا کردیم. باید بگم که تو راه قهوه، از بدهی هامون گفتیم. از وام دولت برای تحصیل که باید دو سال بعد از اتمام تحصیل پس اش دهیم، از پولِ خانه که دولت زیادی به کریستیان داده بود و حالا باید پس اش دهد، از شکایتی که از من شده و حدود ۳۵۰۰ یو
محبوبا!
دیشب از فرط هیجان خوابم نمی‌برد.
شنیده‌ای که می‌گویند "تموم شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم؟"
فکر قرار امروزمان، دیداری که بالاخره قرار بود محقق شود، آرزویی که قرار بود به دستم برسد و اشتیاقی که پس از این هجران طولانی می‌رفت که وصال برسد...
سنگین بودم از فکرت و زور خواب نمی‌رسید که مرا ببرد!
اما همزمان پر بودم از تشویش و دلهره و ترس!
دنیا که خالی نشده. که فقط تو بمانی و من. گیر و گورها همچنان کنارمان هستند.
دیروز با مامان و آقای صحبت ک
خطابیه به  سنایروسیه و مردم ایران 
بنام مسیح
بنام پدر، فرزند و روح القدس
بنام مریم عذرا
ما بعنوان یک فرزند کوچک مردم ایران در صورت تدارکات امپریالیسم و سرمایه‌داری جنایتکار غرب (اروپا، امریکا، ژاپن، اقیانوسیه) و کشورهای دست‌نشانده‌شان در امریکای لاتین برای جنگ سبک لیبی در ونزوئلا می‌طلبیم هر هواپیمای جنگی یا غیرجنگی که بدون اجازه دولت ونزوئلا وارد فضای هوایی آن کشور شود نظیر بمباران  سه هزار هواپیمای جنگی در جریان بمباران فضای ممنو
تقویم شیعه
هفتم ذی الحجه
۱- شهادت امام باقر علیه السلام
در چنین روزی مصادف با دوشنبه، در سال ۱۱۴ هجری قمری امام باقر علیه السلام توسط هشام بن عبد الملک مسموم و شهید شد. در شب شهادت به امام صادق علیه السلام فرمودند: «من امشب جهان را بدرود خواهم گفت. هم اکنون پدرم علی بن الحسین را دیدم که شربتی گوارا نزد من آورد و نوشیدم و مرا به سرای جاوید و دیدار حق بشارت داد.» در روایت دیگری فرمودند: «ای فرزند گرامی، مرگ نشنیدی که حضرت علی بن الحسین از پس دیوار
حضرت مسلم که بود؟
مسلم ابن عقیل فرزند عقیل بن ابی‌طالب، پسر عموی حسین بن علی، برادرزاده علی بن ابی‌طالب و سفیر حسین بن علی در کوفه در هنگام قیام عاشورا برای بررسی اوضاع و بیعت گرفتن از مردم بود.
خانواده‌ای که مسلم در آن رشد یافت صاحب علم بود.
 
کتب تاریخی زمان مشخصی برای ولادت او ذکر نمی‌نمایند، اما قرائن موجود ولادت او را در سال ( ٢۵ هجری) اثبات می‌کند.
از آغاز کودکی، در میان جوانان بنی‌هاشم بخصوص در کنار حسن بن علی و حسین بن علی بزرگ شد. مس
در پنجاه سال اخیر وقتی بسیاری از سینماگران مشرق‌زمین مانده بودند که
حقیرانه تسلیم هنر و صنعت سینمای غرب شوند یا تماما هنر و غرب را یک‌جا بدرود
بگویند، وقتی بسیاری از نخبگان و هنرمندان عالم شرقی درگیر بحث‌های فلسفی درازدامن
و بی‌نتیجه بودند دو مرد ژاپنی به راه افتادند و کار خودشان را شروع کردند.

در نتیجه ژاپن _همان ژاپن شکست‌خورده و تحقیر شده در حملۀ اتمی
آمریکا_ دو پیرمرد به عالم هنر تقدیم کرد. یکی «ایسائو
تاکاهاتا» بود که روحش شاد و بعد
بسم الله الرحمن الرحیم
یک نفر آمد و گفت دختر بی بی الکی خوش است
راستش هرچی بهم میگفتن عمرا ناراحت نمیشدم اما الکی خوش؟!
چون خودم رو اصلا خوش چه برسه به الکی تصور نمیکردم
در حال حاضر دارم تو بدبختی و فلاکت غلت میزنم و شنا میرم ولی گاهی مسخره بازیم گل میکنه و هرهر به این بدبختیا میخندم
الان الکی خوش ترین آدم دنیام
هیچ دلیلی برای خوشی من وجود نداره(البته دلیل هست.چه دلیلی بالاتر ازخدای مهربان)...در وضعیت مشابه من احتمالا طرف همه چیو گاز میگیره
اما
همه ما دیرترین زمانی که با شعر نو، آن هم نیما آشنا شدیم، به وقت مدرسه بود، آن هم با این شعر:
ترا من چشم در راهم شباهنگامکه می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهیوزان دلخستگانت راست اندوهی فراهمترا من چشم در راهمشباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگاننددر آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دامگرم یاد آوری یا نهمن از یادت نمی کاهمترا من چشم در راهم...
درست زمانی که شعر نو با روح و جانمان پیوند خورده بود، پای سهراب به میان آ
Stream در دوربین مداربسته

با درود به همراهان هایک ویژن ، در مقاله قبلی در باره Stream توضیحاتی دادیم که امیدواریم جهت درک این موضوع به شما کمک کرده باشد.دیدید که یک دوربین مداربسته می تواند دارای استریم های گوناگونی باشد،اکنون قصد داریم تا به تشریح هریک از این استریم ها بپردازیم.فراموش نکنید که این مقاله دارای سه بخش است و شما در حال مطالعه دومین بخش آن هستید.
Main stream
Main stream به عنوان استریم اصلی تصویر به حساب می آید،که دارای بیشترین کیفیت ممکن (
درود
اینجانب همچنان به اپلای فکر میکنم. دوش به خانه پدربزرگم رفتیم. همسایه وی لندن نشین است و گاه گاهی به دیار خویش عزیمت میکند. گپی کوتاه با وی داشتیم. هوا سرد بود و آتشی بس ناجوانمردانه گرم، ما را در کوچه باغی خشک و بی روح کنار هم گرد آورده بود. وی در مورد آموزش در انگلستان صحبت میکرد. پیرامون  primary school , secondary school , college و university توضیح داد. میگفت پسرش در رشته history دانشگاه Cambridge پذیرفته شده است. همان جا بود که پشم هایم ریخت :)
واقعا نظام آموزشی سال
(1420-1321هـ ق)
ولادت
 عالم ربانى، حضرت آیة اللّه حاج شیخ عبدالرحیم سامت، یکى از عالمان مشهور قزوین و رئیس حوزه علمیه آن، به شمار مى رفت.فقید سعید در 6ربیع الثانى 1321ق (1281ش)، در قزوین، در بیت علم و تقوا زاده شد.
پدرش آقا میرزا حسن قزوینى از نوادگان رفیع الدین محمد واعظ قزوینى (م1089ق) ـ صاحب (ابواب الجنان) ـ و از ائمه جماعت شهر بود.
تحصیلات
 معظم له، پس از پشت سر نهادن دوران کودکى
و نوجوانى، به اقتضاى شوق فطرى و سیره خانوادگى به فراگیرى علوم دینى روى
آو
شعر در مورد برف
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد برف برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلوده‌گی‌ست این ایام.
راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ هم‌رنگ می‌زند ر
من و استادالعلما در راه می‌رفتیم که ناگهان گروهی از مغولان به سمت ما حمله کردند و توسط آن‌ها محاصره شدیم.استادالعلما: حالا به نظرت چه کار کنیم؟آهسته گفتم: استاد! جیغ بزنیم؟استادالعلما: خجالت بکش.من: نه استاد فکر بد نکنید. جیغ بزنیم و موهای هم را بکشیم، فکر کنند ما دیوانه هستیم. مثل بهلول که همه فکر می‌کردند دیوانه است و کسی با او کار نداشت.استادالعلما: جلوی خوانندگان زشت است.من: استاد! یا مرگ یا جیغ. ناگهان استاد موهای مرا گرفت و من هم موهای
 
روزنامه شرق:
نویسنده: احمدرضا فتحی - جمعه 18 اسفند 1391
صادق سپاس بسری در سال 1310 در روستای مندیل بسر[1] در نزدیکی مراغه چشم به جهان گشود و پس از طی دوران کودکی به همراه خانواده عازم تبریز شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در آنجا سپری کردد. در سال 1315 در اوج جنگ جهانی دوم با شیوع بیماری وبا در نقاطی از کشور از جمله تبریز پدر ایشان جان به جان آفرین تسلیم کرد و از آن پس تامین مایحتاج خانواده به دوش دکتر سپاس بسری و برادر بزرگوارشان افتاد و ایشان در
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
خواهر سردار اسعد بختیاری، [مادر علیمردان خان بختیاری و همسر علیقلی خان چهارلنگ] از زنان مبارز عصر مشروطیت است که در سال ۱۲۵۱ هـ.ش در سرزمین بختیاری بدنیا آمد.  وی  که در قوم بختیاری به بی مریم و سردار مریم معروف بود به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه‌خواهان می پرداخت.
او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر خود بود که به طرفد
ادعائی بود بیست ساله بر آنکه در گذشته شبه انسانی، پس از پیدایش آلفابت، خط و نوشتن در بیست و پنج بندواژه که ما در پارسی می باید بندواژه های
 
بیگانه را زدوده و به زبان خویش اعتماد کنیم و در این کار ارزشمند، واژه‌های بی مانا، مانا خواهند یافت که نظر پارسی شناسان و پارسی گویان از شناخت 

بندواژه های بیگانه، نیاز است و بگمانم بندواژه هائی چون : ح ص ض ط ظ ع غ ….. مانند معنی که مانا بوده با مانی به هستی عرضه شده که ریشه همه 

نیازمندان به یک مانیفست ان
گروه قرآن و معارف خبرگزاری شبستان؛ مرحوم‌ ملامهدی نراقی‌، از علمای‌ بزرگ‌ و جامع‌ علوم‌ عقلیه‌ و نقلیه‌ و حائز مرتبه‌ علم‌ و عمل‌ و عرفان‌ الهی‌ بوده‌، و در فقه‌ و اصول‌ و حکمت‌ و ریاضیات‌ و علوم‌ غریبه‌ و اخلاق‌ و عرفان‌ از علمای‌ کم‌نظیر اسلام‌ است‌.مرحوم‌ نراقی‌ در نجف اشرف‌ سکونت‌ داشت‌ و در آنجا وفات‌ کرد، مقبره‌ او نیز در نجف متصل‌ به‌ صحن‌ مطهر است‌.
ایشان‌ در همان‌ ایامِ اقامت‌ در نجف‌، در ماه‌ رمضانی‌ که‌ ب
نصوح مردی بدون ریش ؛ همانند زنان بود دو پستان داشت و
در یکی از حمامهای زنانه زمان خود کارگری می کرد او کیسه کشی و شستشوی این
زن و آن زن را بر عهده داشت به اندازه ای چابک و تردست بود که همه زنها
مایل بودند کار کیسه کشی آنان را ، او عهده دار شود

کم کم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او
میل کرد که وی را از نزدیک ببیند فرستاد حاضرش کردند ، همین که دختر پادشاه
وضع او را دید پسندید و شب او را نزد خود نگهداشت روز بعد دستور داد حمام
را خلوت کنن
قبل ار ملاصدرا ، دو نفر از شعرای بنام و برجسته ایران ، جامی و فخرالدین عراقی ، عقاید ابن العربی را د راشعار خود ذکر کرده اند و نیز جلال الدین محمد بلخی ، صاحب مثنوی معنوی در کتاب خود قسمتی از نظریه های ابن العربی را ذکر نموده است . 
ملاصدرا ، در کهک و در جلسه درس خود گفت که :
اسم کامل ابن العربی ؛ ابوبکر محمدبن الحاتمی الطائی می باشد .اجدادش از قبیله معروف طائی بوده اند . ابن العربی ، عاشق زنی مسن تر از خود شده و با او ازدواج می کند . اسم این زن ؛ فا
ویلیام شکسپیر را بزرگترین نمایشنامه نویس در زبان انگلیسی دانسته اند. به همان درجه که سعدی حافظ و فردوسی مظهر تفکر و زبان و ادبیات ایرانیان هستند و گفته های آنان زبانزد خاص و عام است شکسپیر هم در تمدن انگلستان مقامی بسیار ارجمند دارد که شواهد آن در تشکیل انجمن های مخصوص برای قرائت نمایشنامه های او دسته های سیار یا ثابت هنر پیشگان حرفه ای یا تفننی به نام « گروه شکسپیر » و همچنین تصاویر و مجسمه های متعدد از او و بازیگران نمایشنامه های او نامگذا
نسب زکریّا(ع) عبارت است از: زکریّا بن
برخیا بن شو بن نحرائیل بن سهلون بن ارسوا بن شویل بن یهود بن موسی(ع). الیزابت
همسر زکریّا بود. زکریّا پسر یربعام هم یربعام هم نام پادشاهی است که 6 ماه سلطنت کرده
و به دست شلوم به قتل رسیده (خزائلی). به قولی، یوهاکین یا یوعاشیم همان عمران(ع)
پدر مریم(س) است. زکریّا وصیّ او و شوهرخالۀ مریم است. فاقون پدر دو خواهر: ایشیاع
زوجۀ زکریّا و حنه (حنّانه، به مسیحی آنا Anne) زوجۀ عمران بوده. به روایت دیگری، عمران پدر او خواهر م
ترجمه: عباس صفاری
در سال ۱۹۲۸ «امیلیو گارسیا گومز» شاعر، زبان‌شناس و تاریخ‌دان اسپانیایی در قاهره به نسخۀ خطی کتاب کوچکی بر می‌خورد به نام رایات المبارزین و غایات الممیزین مجموعه نام ابن سعید را به عنوان گردآورنده برخود دارد و نمونه‌هایی از شعر اعراب آندلس از قرن دهم تا سیزدهم میلادی را در بر می‌گیرد. گومز بلافاصله ترجمه اشعار را شروع می‌کند و در سال ۱۹۳۰ آن را به چاپ می‌سپارد. و شاید بی خبر از آنکه این مجموعه کوچک قرار است دورنمای شعر
هاجر. میگما حکم اینکه آدم بی اجازه از جیب شوورش پول برداره چیه؟ ل. هاجر. مثلا" وقتی حواسش نیست ورداریم اونم نفهمه الهام. ااااا هاجر توام ل. هاجر. بله منم الهام. من با همراه بانکش ب حسابم میریزم بعدم پیامک هاشو پاک میکنم هاجر. تو دیگه خیلی تیزی خیلی بزی ل. هاجر. حکمش چیه؟ ل. خودت چی فکر میکنی؟ هاجر. من فکر میکنم از شیر مادرم حلال تره نظر تو چیه؟ الهام. منم همینطور فکر میکنم ل. نه درست نیست الهام. کجاش ایراد داره هاجر. بیا پاسخگو باش ل. عه خب
میلاد نور مبارک ولادت حضرت پیامبر اکرم (ص) و ولادت حضرت امام جعفر صادق(ع)
را برتمام مسلمین جهان تبریک عرض می نمائیم
ماه فرو ماند از جمال محمد         
                              سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
                                                                      در نظر قدر با کمال محمد
میلاد مسعود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله – اول عام الفیل / ۱۷ ربیع الاول
 آخرین پیامبر الهی در 17 ربیع الا
زنان در تاریخ بیهقی
چرا تاریخ بیهقی، تاریخ مذکر قلمداد می شود؟
  به‌تازگی دوره های شیرین «بیهقی‌خوانی» در مرکز فرهنگی هنری «رویش مهر» برپاشده است. در نخستین  جلسه آن، منیر سلطان‌پور، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی درباره جایگاه زن در تاریخ بیهقی سخن گفته است که خلاصه گفته های این پژوهشگر  را می خوانید. در دوره تسلط ترکان غزنوی، وضعیت دوگانه‌ای درباره زنان مشاهده می‌شود؛ از یک سو، غزنویان در سرزمین‌های خود و براساس آداب و رسومشان، به زن
 
درس های مدل ذهنی متمم را به هر جان کندنی (به قول آیت الله طباطبایی به هر خودکشی ای) که بود تمام کردم. در انتهای درس به عنوان پروژه ی پایانی، پروژه ای که به ما اجازه میدهد به درس های تفکر نقاد، به کوه قاف آرزوها، دسترسی داشته باشیم و به مرحله ی بعد برویم، باید مدل ذهنی خودمان یا کسی دیگر را در حوزه ای شرح بدهیم. اولش به این فکر کردم که روی مدل ذهنی شهریار فکر کنم و حتی بروم دوسه تا کتاب بخوانم و یک پروژه ای تحویل بدهم که شایان قاب گرفتن و بر دیوار
عقاب دوسر، به‌عنوان نماد توسط بیشتر حاکمان سلجوقی شامل کی‌قباد یکم استفاده می‌شد
دودمان سلجوق (سلاجقه، آل‌سلجوق)، دودمانی بودند که در سده‌های پنجم تا ششم هجریقمری، بر بخش‌های پهناوری از آسیای غربی و آسیای صغیر نظیر ایران، روم، افغان، شام، ارمن، گستره‌های عرب و ترک و دیگر نقاط وسیع فرمان می‌راندند. مؤسس این سلسله طغرل بیک نام داشت که خود از نوادگان سلجوق بود و با شکست سلطان مسعود غزنوی، در نیشابور بر تخت نشست.
سلطنت دودمان سلجوق دو د
چند روزه که هی هوس می‌کنم بنویسم. میرم سراغ کوه موضوعاتی که ردیف کردم. دو سه خط می‌نویسم، اما به دلم نمیشینه یا نمیدونم یه چیزی شبیه به این. امروز یهو به خودم اومدم که سارا! کم نویس شدی که داری ایرادگیر میشی! این شد که گفتم میام اینجا و یه چیزی مینویسم و تو پستو هم نمیذارم، سریع میگذارم که همگان ببیننش. به انتقادات سازنده و نسازنده دیگرانم گوش نمیدم. (اصلا منظورم به شخص خاصی نبودااا :)
3
سنجش خوب بود. از صبح اول صبح دنبال نشونه بودم دوباره. :/ وقتی
چند روزه که هی هوس می‌کنم بنویسم. میرم سراغ کوه موضوعاتی که ردیف کردم. دو سه خط می‌نویسم، اما به دلم نمیشینه یا نمیدونم یه چیزی شبیه به این. امروز یهو به خودم اومدم که سارا! کم نویس شدی که داری ایرادگیر میشی! این شد که گفتم میام اینجا و یه چیزی مینویسم و تو پستو هم نمیذارم، سریع میگذارم که همگان ببیننش. به انتقادات سازنده و نسازنده دیگرانم گوش نمیدم. (اصلا منظورم به شخص خاصی نبودااا :)
3
سنجش خوب بود. از صبح اول صبح دنبال نشونه بودم دوباره. :/ وقتی
فضیلت  و اعمال  ماه شعبان
در فضیلت بعضی از اوقات بر بعضی دیگر، هیچ تردیدی نیست. تمامیِ ماه مبارک رمضان، لیلـة القدر، شب مبعث پیامبر(ص)، عید سعید غدیر و ... در شمار این ایّام مبارک است.
امّا گذشته از شرافت ذاتیِ بعضی از ایّام، اهمیّت حاصل از بعضی از وقایع خاص نیز به شرافت آن ایّام می افزاید. ماه شعبان نیز در شمار شریف ترین ایّام سال قرار دارد که نه تنها خود شریف است، بلکه بستر ولادت ولیّ مطلق الهی، حضرت بقیةالله(ع) نیز هست. از این روست که در سخنان
غزل شمارهٔ ۲۲۱                    مــرا تــو گــوش گــرفــتــی هـمـی‌کـشـی بـه کـجـا          بـگـو کـه در دل تـو چـیـست چیست عزم تو را          چــه دیــگ پــخــتــه‌ای از بــهــر مــن عــزیــزا دوش          خـــــدای دانــــد تــــا چــــیــــســــت عــــشــــق را ســــودا          چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست          کــجــا رونــد هــمــان جــا کـه گـفـتـه‌ای کـه بـیـا          مــرا دو گــوش گــرفــتــی و جــمـ
 
شهروز براری صیقلانی براساس داستانی حقیقی
 
 ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکی میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد
 ∞(شوکت خانم و پسرش شهریار _قصه‌ی قتل بوکسور خوشنام شهر)∞                       
-- شهریار تنها فرزند شوکت خانم ،خُـرَم پسری باهوش و سربه زیر است ، شهریار زاده‌ی شب چهل گیس یلداست. از همان ابتدا ، مادرش شوکت میگفت که تقدیرش را در آسمانها نوشته‌اند  . اما در این شهر همواره طی گذر  ایام و چرخش پرتکرار فصلها ، آسمان اسیر و دچار یک بُغض لجباز و طولانی‌ست. شهریار در کودکی میدانست که اگر هوا خوب و صاف باشد ، میتواند از کوچه‌ی بن‌بستشان، در خط افق ، ر

تبلیغات

محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

فروشگاه لوازم خانگی ، جهیزیه ، لوکس ایلیا پایگاه شعر درگاه تاریک تولید کننده محصولات روشنایی و نورپردازی LED در کرمان Rhapsody گلفا چت|الهه جون دوست دارم|گلفاچت|چت گلفا|golfachat انجمن علمی معماری دانشگاه انقلاب اسلامی تهران کلنگ آباد درمان بواسیر کمپ کاراوان گردشگری