ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

همون محدثه ی 9 سال قبل

تابستون کنکور بود ‌‌‌..
کلاسای مدرسه برای پیش ها باز بود و از صبح تا ۴ بعد ازظهر کلاس داشتیم که بعد عید تعطیل کنیم ...کولر کلاس جواب نمیداد ...من و دو تا از دوستام رو سه تفنگ دار کلاس معرفی میکردن همه جا ...سه نفری رفتیم کلید اتاق خانوم مشاور رو از دفتر کش رفتیم و کولر اختصاصیشو دزدیدیم ...چهار طبقه با پله اوردیمش پایین ...هیکل من یه تیکه خیس شده بود..‌.اب کولر یه وری میرخت روم!زدیمش به برق و راهش انداختیم ...و خودمون سه تا نشستیم جلوش ...ماه رمضون بود
وقتی به بلاگ بیان امدم تازه رتبه های کنکورسراسری امده بود و من درگیرمشاوره رفتن وانتخاب رشته بودم،4سال پیش یعنی 5مرداد94اومدم واینجا وبلاگ زدم،محدثه ی ان سالهابامحدثه ی الان خیلی فرق دارد،من بزرگترشدم ورنگ ارزوهاورویاهاوحتی طعم نوشته هام هم تغییرکردن،دراین4سال اتفاقات بسیاری افتاد،مثلا داداشم دانشگاه قبول شد یافوت ناگهانی پدربزرگ ومادربزرگم،اومدن بچه دوم عمه وازدواج وطلاق دخترعمو وخیلی اتفاقات دیگرحقیقتاخیلی ادمهابه زندگیمون اضاف
چیزی که هنوز بهش عادت نکردم، واژه ی "خانم مهندس" ه...
تازه داشتم با فامیلیم کنار میومدم.
"مهندس" و "محدثه" شبیه هم هستش. ولی من با دومی راحت ترم..

*مامان و بابا اومدن تهران. واسه اولین بار فردا مرخصی گرفتم که باهاشون برم بیرون.. :)
همون دم صبحیه 
که همون موزیک تلخه کفشامو پام کرد و منو فرستاد تو محوطه.. همون ساعتی که رو اون تاب یخ زده خدا هم کنارم نشسته بود.. همون شبی که سرت رو بالش بود .. من هزار بار از آیندت رد شدم، هزار تا آرزوی خوشبختیت.. همون جا با همون چشمای بسته دستامو باز کردم و چرخیدم.. با همون پالتو بلنده، بوی عطرت از زمستون پارسال هنوز روشه :) و هزار بار این چشم ها بارید. اون شب که دیگه صبح نشد .. بیا بگو نترس، یه بارم نگفتی من کنارتم.. ولی مـ ن که کنارتم :) .. داره سیصدوش
مروارید، درست ده سال پیش خودمه. همون قدر ظریف و شکننده، همون قدر صبور و با اراده، همون قدر محجوب و حرف گوش کن، همون قدر رویا پرداز و عاشق زندگی و اگه پای غرورم نذارید، که واقعا ندارم، همون قدر باهوش و با استعداد. درست زیر همون فشار و محدودیت هایی که قرار بود سقف آرزوهام رو کوتاه تر کنه. شاید به نظر مضحک بیاد اما حس میکنم سرنوشت، مروارید رو سر راه من قرار داده تا بگه: خب! فکر کن زمان ده سال به عقب برگشته حالا چه کار می کنی؟
با خودم فکر می کنم چند تا
اصلن از قدیم گفتن که دوست قدیمیش خوبه .یه چیزی مثلن حول و حوش 9 سال رفاقت مشتی .و شاید از اون دوستی های ناب چون برمگشت به دوران معصومیت چشامون.محدثه
کلاس پنجم رو یه میز مینشستیم و چقدر سر این که تو چپ دست بودی و من راست دست دعوا داشتیم ،روی میز رو با ماژیک خط میکشیدیم و طرف چپ m بود و طرف راست k...و بیزنس پر سود برچسب فروشیمون ،یعنی اگه همون فرمون رو پیش گرفته بودیم توی سود حاصل از فروش برچسب تا الان میلیاردربودیم.و بعد که راهنمایی بوفه مدرسه رو به
سلام
تو دلم مونده بود که این چند روزه جشنِ عیدانه نرفتم!! دیشب طبق معمولِ چهارشنبه ها، هیات ِ دخترا بود ولی من از وسطاش کلاس داشتم. بی خیال کلاس شدم و رفتم هیات.
می دونستم " زی " هم قراره مولودی بخونه.
اولین بار عید غدیر چهار سال پیش بود که تو هیات خوند و کم کم راه افتاد.... هر چند یکی دو ساله بخاطر کنکورش و بعد هم دانشگاه از هیات دور افتاده و کم میره، اما الحمدلله به لطف حمایت های خاله محدثه همچنان حضور داره.
البته بخاطر جریان سرشلوغیِ این چند روز
این گوشه از سالن مطالعه که من میشینم، ظاهرا کارهایی جز مطالعه هم درش انجام میشه!!
مثلا چن شب پیش دوستان برای آماده شدن جلسه دفاع اومدن و دوست عزیز مدافع خودشون رو پیراستن. تو همون گوشه.
یکی میاد و فقط با گوشیش ور میره...تو همون گوشه.
اصلا یکی میاد و میگیره اینجا میخوابه ...اونم تو همون گوشه.
.
.
.
الان تو همون گوشه  دو نفر چنان دارن با هم حرف میزنن که احساس میکنی اینا از تو شکم مادر همدیگر رو میشناختن...چ چیز عجیبیه این دوستای خوابگاهی ...عجیب ترش اونج
سلام
عرض تسلیتِ شهادت امام صادق علیه السلام که شیعه ی اثنی عشری مدیون زحماتِ بسیااااار ایشونه.
دوسال پیش همین موقع ها بود که با محدثه خانم صحبت می کردم. گفتم فاصله ی روضه ی فاطمیه تا محرم سال بعد خیلی طولانیه! دوست داشتم یه روضه دیگه تو این مدت داشتیم....
گفت: خوب نزدیک ایام شهادت امام صادق علیه السلامه... برای ایشون روضه بگیرین. اما اون سال فرصت برنامه ریزی نداشتیم و توفیق نشد.
الحمدلله پارسال حواسم بود و از ماه مبارک با خانم جلسه ای قرار گذاشت
یه‌جوری دیر به دیر میام که وقتی کلیک می‌کنم گرد و غبار بلند میشه...
چقدر گم شدم توی زندگی... چقدر تصورم از چنین، دور بود ولی به سرم اومد.
می‌خوام از خودم یه برنده قلمداد کنم ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم یا اینکه چرا مصادیق برنده‌شدنم رو فراموش کردم.
خیلی گنگ می‌نویسم و خودم می‌دونم.
من همون نوزادم...
همون نوزاد!
درست همون وقتی که فکر می‌کنی اوضاع از این بدتر نمیشه، یه اتفاق دیگه میفته و بهت ثابت میشه که اوضاع همیشه در حال بدتر شدنه و نباید سعی کنی آینده رو پیش بینی کنی‌. و درست همون لحظه ای که کم میاری، همون لحظه ای که میگی بسه، و همه چی رو رها می‌کنی، اونجا آغاز نابودی تو میشه ؛ بعدها هرچقدر حسرت بخوری که ای کاش تسلیم نمیشدم، بازم فایده ای نداره.
درست همون وقتی که فکر می‌کنی اوضاع از این بدتر نمیشه، یه اتفاق دیگه میفته و بهت ثابت میشه که اوضاع همیشه در حال بدتر شدنه و نباید سعی کنی آینده رو پیش بینی کنی‌. و درست همون لحظه ای که کم میاری، همون لحظه ای که میگی بسه، و همه چی رو رها می‌کنی، اونجا آغاز نابودی تو میشه ؛ بعدها هرچقدر حسرت بخوری که ای کاش تسلیم نمیشدم، بازم فایده ای نداره.
اشتباهی که من میکنم اینه که فکر میکنم به اندازه‌ای که من به بقیه اهمیت میدم,بقیه هم همون اندازه به من اهمیت میدند,همون قدر که من به فکرشونم اونها هم به فکر من اند,همون میزان که من نگرانشونم,دلتنگشونم و ... در حالی که اینطور نیست,اصلا اینطور نیست.من برای بقیه هیچ اهمیتی ندارم.
الان تایپ کردم 2 شهریور ! برگ هایم!خب عرضم به خدمتتون که دچار آشفتگی در خوندن علوم پایه شدم. میدونم غر میزنم ولی خب دلم میخواد. غر زدن یه مکانیسم دفاعی خیلی قویه برای من:)امروز یه علوم پایه زدم و باید بگم آه که چقدر عقبم! ۷۰ تا غلط زدم ۹۰ تا درست و بقیشم ایده ای نداشتم اصلا! بعد فکر کنم هر چی خوندم یادم رفته چون اصلا برام جدی نبود این خوندنه. امروز آموزشگاه رفتم، باشگاه رفتم و بعدش با محدثه یکم سکوت کردیم و آب میوه نوشیدیم. درست همون جایی که پارسال
سلام
جلسه ی بیش بود که محدثه خانم در مورد یه گروه جدید حرف زد... یه نفر هم مد نظرش بود که گفتیم لابد قرار ها گذاشته شده.
اما این هفته دوباره مطرحش کرد.
گفت یه عده دوستان جدید وارد شدن و کلاس جمعیتش زیاد شده. و خواست که دو گروه بشیم.
و اینکه از بین دوستانی که چند سالیه تو این کلاس هستن، کمک خواست که یک نفر داوطلب بشه گروه جدید رو اداره کنه.
اما اکثر خانم هایی که خیلی قوی هستن، یا بخاطر بچه هاشون سرشون گرمه، یا کنار بچه داری درس و بحث های دیگه دارن و خ
درد من نشستن خاری کوچک بر بدن نیست که در عرض چند دقیقه خوب شود و ظرف چند روز درد زخم و جای زخم تا همیشه فراموشم شود. درد من درد جراحتی است که از نشستن چاقویی داغ و برنده بر عمق روح و روان و قلبم ریشه می‌گیرد. درد من، جراحت من، احتیاج به جراحی دارد، اما این جراحی نه بی‌حسی دارد و نه بیهوشی. جراحی من در کمال هشیاری و آگاهی انجام می‌گیرد، جراحی من محدود به اتاق عمل نیست، روح و روان من هر لحظه و هرجا درحال تحمل دردجراحی است. من محکوم به درد کشیدن هست
سلام 
ساعت ۱:۵۱ دقیقه بامداد شنبه ۱۸ خرداد ۹۸ در مسیر برگشت از سفر ۴ روزه مشهد هستم
بلیط اینترنتی گرفتم یا ماشین مرتضی دارم میام ،
ماشین خیلی شلوغه بخاطر اینکه چند تا مسافر دختر تو ماشین هستن من و محدثه الان جدا از هم نشستیم !
واقعیتش اینکه به آدم بر میخوره اینکه بخاطر مسافرای دیگه مجبور بشی از همسرت دور بشینی اونم توی ماشین پسرخالت !
نمیدونم رفتار درست چی بوده و باید چیکار میکردم اما اصلا حرکت خوشایندی نبود ، اصلا ...
دو سال پیش بدون خداحافظی تنهاشون گذاشتم و رفتم پی درس و زندگیم که  مهمترین هدف زندگیم بود و هست ...
بعد دوسال برگشتم و مهدیه ازم خواست بالا سرشون باشم به عنوان مربی و کوچر تیم ....
هزینه ی سنگینی بابت این دو روز براشون کردم مخصوصا زمانی که باید به صد نفر جواب پس بدم ....
شهر من میزبان مسابقات آسیایی سبکی بود که بودن تیم های رنگارنگ تاجیکستان ، پاکستان و عمان و الی غیره با لباس های خوشگلشون حال و هوای خاصی به مسابقات داده بود و کاش از رژه ی تیم ها فی
روزانه:ظرفیت محدودی داره و هیچ گونه هزینه ای نداره،فقط هزینه اندکی برای خوابگاه داره
شبانه:همون دانشگاه روزانس و با همون بچه های روزانه درس میخونی  وکلاس داری فقط تفاوتش تو اینه که هزینه بسیار کمی در حد ترمی یک یا دو میلیون تومان پرداخت میکنی،بیشتر رشته های ریاضی و انسانی شبانه دارن و رشته تجربی چون شهریش خیلی گرونه شبانه نداره
مازاد:همون دانشگاه روزانس و با همون بچه های روزانه کلاس میری اما تفاوتش تو اینه که هر ترم حدود سه تا پنج میلیون ش
بعد دو سال دوری از دانشگاه و محیطش دوباره برگشتم
دوباره همون کلاسا
همون صندلی ها
همون درسا
فقط ادما ستن که نیستن
انگار تو این دنیا فقط ادما هستن که عوض میشن
بعد دو سال دوره بهورزی دوباره برگشتم ادامه مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور میانه
ورودی 92 رشته مهندسی صنایع
یکی از بهترین دوره های زندگیم دوران دانشگاه بود با دوستان و عزیزان
میخوام بذارم همه روزای خوب و خاطره های خوب، همونطوری که هستن بمونن. 
مثلا دیگه نمیخوام برگردم به اون جایی که یه روزی خیلی بهم خوش گذشته، یا نمیخوام سعی کنم که بازم با همون آدما، همونجا، همون شکلی دوباره خوشحال باشم.
بنظرم اگه سعی کنی دوباره اون حس و حال و تکرار کنی، دیگه هیچوقت خاص نمی‌مونه واست.
میخوام همه روزا و حس و حالا و حتی آدما خاص بمونن. نمیخوام تکرار کنم. میذارم همون شکلی بمونه و رد میشم ازش.
سلام براونی های گلم مخصوصا اونی لیندایی که حسابی زحمت افتادی با اینکه کنکوری هم بودی ببخشید اونی واقعا:(بچه ها دیگه نمیرم کککک
اومدم بازم با پستام سرتونو ببرم 
اونی های گلم خدایی اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که نگین :(
بچه ها الان هم میخوام یه پست بزارم براتون که حال بیاین تلافی ایم چند روزه که نبودم  ♥

راستی اونی محدثه توکجا میخوایییی بریییی؟
گفتی شنبه میای باید بیای حتماااا
خب بچه ها گوسفند قربونی من کو؟ هااا؟ ...ککک

اونی هام براتون یه پس
بسم الله
به نظرم ترس از تنهایی از خود تنهایی ترسناک تره.
یکی از دوستان نزدیکم داره ازدواج میکنه . همون قدر که از این سر و سامون
گرفتنش خوشحالم ، همون قدر هم از تنهایی خودم... .
فکر کنم از این به بعد بیشتر فکر خواهم کرد ، بیشتر خلوت خواهم کرد و سکوت.
یاعلی مدد
دو روز پای یه جلسه نورو بودم که اخرم یه صفحه ش موند و تموم نشد
گفتم اگه همه ش اینجوری باشه که هیچی دیگه نمی رسم بخونم و رسما جر می خورم واسه خوندنش
کلی زور زدم سر همون یه جلسه تا درنهایت نه کامل اما تا حدود خوبی فهمیدمش
الان بچه ها اومدن گفتن سخت ترین قسمتش همون یه جلسه س و بقیه ش خوبه ولی اونو اصلا نفهمیدن
الان امید به زندگیم برگشت :)
میرم که با قدرت بقیه شو ادامه بدم

 چهارشنبه درحال خوندن همون جلسه:
یادم میاد پارسال همین روزا بود داشتم میرفتم تهران تابلو دانشکده م رو توی مسیر دیدم ارزوکردم  میشه سال دیگه من دانشجو همین رشته همین شهر باشم
گذشت تا امسال
دقیقا همون روز  داشتم میرفتم اصفهان تابلو دانشکده مون رو توی مسیر دیدم حالا من دانشجو همون رشته همون شهر بودم راستش رو بخوای به اسونی نرسیدم ولی بالاخره رسیدم 
الان هم نمی دونم چی قرار سر و من ارزوهام وایندم بیاد ولی فقط میخوام صبورباشم ومنتظر .خدارو چه دیدی شاید شد...
در شرایط طوفانی که هیچ امیدی به نجات کشتی تو نیست
به جای ترس و نارضایتی و ناامیدی، از ناخدای کشتی بپرس من باید چه کنم
و ناخدا هر دستوری داد همون رو با اعتماد اجرا کن
هر بادبانی رو که گفت محکم بگیر
شرایط امروز کشور هم همینه
باید با تمام وجود به همون سهم کوچک خودمون بچسبیم
هنوز باورم نمی شه که اون همون "ن" قبلیه.خیلی فرق کرده.یعنی یک سال رفتن به دانشگاه این قدر روش تاثیر گذاشته؟وقتی یادم میاد که قبلا دوست صمیمی بودیم باورم نمی شه.باورم نمی شه همون "ن" دوست داشتنی باشه.چی شد که این طوری شد؟چی شد؟بر خلاف "ن" ، "س" هنوز همون "س" قبلیه.تازه "س" دوست داشتنی تر هم شده.
رفتار.....رفتار انسان ها خیلی مهمه.خیلی مهم.مراقب رفتارمون باشیم.
شاید تعداد خاطره های خوبمون هر فصل یکی باشه...
شاید کم باشه...
ولی انقدر خوبن ک با دیدن عکس هاش اشک شوق میریزم من...
انقدر خوبن ک تک تک ثانیه هاش یادمه...
با همون شوق و ذوق و با همون لذت...
 
***
 
از میان همین روزها و شب ها پیداش شد؛مثل هزار چیز دیگر که پیدا شد و هیچکس نمیداند...
 
در هنگامه ای که زنان و دختران در جامعه های سرمایه داری، از نگاه خفت بار مردان به جایگاه زنانگی به ستوه آمده اند و فریاد دادخواهیشان به گوش کسی نمی رسد، دختران و زنان این سرزمین، با بانویی بهشتی همسایه اند که وجودش همه معادله های دنیا را، از جاهلیت اولی گرفته تا فرانو به هم زده است. بزرگ بانویی که مردان در مقابل عظمت جایگاهش و هیبت وجودش به کرنش آیند. عابده ای که به حق ثابت کرد چگونه می شود که یک زن حتی در زمان مماتش،  محل رجوع مردان سترگ تاریخ
یکشنبه ساعت دو بعد از ظهر چهار سال زندگی و خاطره بعلاوه یه تیکه از قلبم رو جا گذاشتمجا گذاشتم و برگشتم به همون نقطه ای که تو هیجده سالگی داشتم...حالا من همون دختر پیش دانشگاهیم که داداشش بهش گف اگر دانشگاه قبول نشی سرنوشتت اینه که تهش شوهر کنی!این بار سختتر...خیلی سختتر...من دیگه نه هیجده سالمه و نه اونقدر بی تجربه ام...
من امروز‌ ظهر خوشحال بودم، چون فکر می‌کردم که نماز ظهر عاشورا رو همون‌طوری قراره بخونم که هزار و سی‌صد سالِ پیش خونده شد. یعنی به جماعت، در فضای باز، توی هوای گرمِ یک شهر کویری، و زیر آفتابی که بی‌رحمانه می‌تابید و موها و پیراهن مشکیم رو داغ می‌کرد. بعدش فهمیدم که چقدر تفاوت وجود داره. اولین تفاوت رو توی همون رکعت اول فهمیدم. لب‌های من خشک نبودن.
من شروع میکنم به نامه نوشتن. نمیدونم چی پیش میاد و چی پیش نمیاد. لااقل حرف هام رو بهش میزنم. خواسته ام براورده نشه، تون یه تغییری میکنه. حرف هایی رو میخونه که تا حالا نخونده. به چیزهایی میرسه که تا حالا نرسیده. شاید برای من همون آش و همون کاسه باشه، اما امید دارم برای اون افق جدیدی روشن بشه.
همونطور که توی پینوشت پست قبلی اشاره کرده بودم، سعی کردم "درباره ی من" بنویسم. اما "درباره ی من"ام نیومد!! چه کار سختیه! باز بلاگفا یه فرم پیش فرض برای پروفایل داشت! اینجوری هر کاری کردم نتونستم چیزی بنویسم! نمیدونم چرا! من انشام بد نیست:) ولی انگار اینکه چه چیزایی رو مینویسی و چه چیزایی رو نمینویسی یکم ضایع است! حالا اگر فرم پیش فرض یا سوال داشت به چیزی! هوم؟ نمیدونم شایدم من بیخودی حساسیت نشون دادم...
خلاصه گذاشتم همون اولین جمله ای که اونجا نوشت
واقعا میترسم از آیندم :)
توی دوران نوجوونیم تصورم از الانم این شکلی نبود خدایی. زندگی خیلی شاخ، شاد و روی روال تری رو تصور می کردم. اما خب همیشه اون چیزی که می خوایم، نمیشه دیگه. تلاشم برای پیدا کردن کار هم نافرجام مونده :( خورد توی ذوقم واقعا با این موقعیت های شغلی و با اون سابقه هایی که میخوان. متهوع میشم از اینکه هنوزم نمی تونم به استقلال مالی برسم :|
هر چی که میگذره میفهمم چه تصورات آرمانی داشتم:) نه فقط از زندگی خودم، از همه چیز. کلا دنیای بزرگ
یه روزهایی هست 
وقتی اسمون ابی رو نگاه میکنی همراه با ابرهای سفید و پنبه ای 
دلت میخواد میون این اسمون پرواز کنی و نفس عمیق بکشی 
با یه لبخند بزرگ وجود سرشار از نشاط خودتو نشون بدی
خلاصه دلت میخواد جیغ بزنی، بپری و این شادی رو با عالم و ادم قسمت کنی:)
یه روزهایی هم هست آسمون همون آسمونه
با همون ابرهای پنبه ای کوچولو کوچولو
ولی نه پای پریدن داری
نه پر پرواز
دیگه حتی یدونه تاپ تاپ قلبتم برات میشه یه کار سخت
ولی رفیق 
قسم به همون آسمون
قسم به  قلب
توییتر، اینستاگرام....این همه اپ های باحال برای چرت و پرت گویی و به انتشار گزاشتنشون. اما بازم اینجا بهترین جاست. دوباره توی همون چاله قبلی افتادم. اما اینبار میام بیرون یا نه؟ همیشه از چاله چوله های زندگیم فرار میکنم. اما اینبار میخوام پرشون کنم که اگرم برگشتم عقب تو زندگیم، نیفتم تو همون چاله های قبلی. امیدوارم نکشتم و قوی تر بشم.
این دوست دخترم، که ایرانیه، امروز یه حرفی زد
گفت کانادا خیلی noise داره.
گفتم یعنی چی؟
گفت مثلا (من اینو خودمم المان تجربه کردم البته) تو میبینی میخوای بری یه گراشری شاپینگ (همون خرید روزانه، سوپر مارکت هرچی) و این ازت چهار ساعتی وقت میبره! برمیگردی و خسته ای! انگار 4 ساعت فول کار کردی! حالا اون ماشین داره!
من اونم ندارم!
:)
راستم میگه. مسائل ریز اینطوری زیادن. یا مثلا سیستم حمل و نقل اینجا افتضاحه و من روزی مینیمم دو ساعتی راه میرم چون اتوبوس نمیاد
 
 
 
 
این سایت یکی از قدیمی ترین و معتبرترین سایت های کسب لایت کوین رایگان میباشد. در این سایت میتوانید هر 5 دقیقه یک بار مقداری لایتوشی رایگان بدست آورید.واقعا عالی و معتبر هستش .برای استفاده و کسب لایت کوین رایگان 
ادامه مطلب
به سیل ماشین ها و چراغای رو به روم خیره میشم. حس میکنم دلم یه کنجی میخواد که بشینم همینجوری سلام چطوری طور با خدا حرف بزنم. سم میگه که از کجا ما انقدر دلسرد و دور شدیم ازش و من باز میرسم به همون تابستون کذایی دو سال پیش. 
الان گیرم سر اینه که ناامیدم از کمکش راستش. پیش خودم میگم هر چی هست و نیست گند خودمونه خودمونم باید جون بکنیم جمعش کنیم. سامان میگه اره ولی اون حواسش بهت هست. یادته همون سال تابستون هم، حاضر بود تو ازش متنفر شی و زندگیت به باد نر
این سایت یکی از معتبرترین و بهترین سایت های کسب بیتکوین رایگان میباشد. در این سایت میتوانید طبق زمانی که لود میشه مقداری ساتوشی رایگان بدست آورید.واقعا عالی و بینظیر هستش .

برای استفاده و کسب بیتکوین رایگان 

ادامه مطلب
توی بدنسازی چیزی که بیش از همه برام جالبه، توجه به جزئیاته. با هر تمرین متوجه یکی از قسمت های بدنت میشی و تلاش میکنی تقویتش کنی. همون عضله ای که تا دیروز نمی دونستی اونجاست، همون که هر روز بی تفاوت ازش استفاده میکنی؛ مثلا وقتی میخوای وسیله ای رو جابجا کنی، به بالاترین شاخه ی پتوس آب بپاشی یا بیرحمانه قطره های اشک رو از صورتت پس بزنی.
امشبم یکی از اون شباس
از اون شب هایی که میگذره
ولی دردی که کشیدی تا عمر داری فراموش نمیکنی
همون زجری که چند سال بعد بهش نگاه میکنی میگی
اره همون شب بود که تغییر کردم
از درد زیادش بود
مثل درد فشار دادن یه زخم عمیق می مونه
 
 
بعد نوشت: نشستم دارم از سرما می لرزم
پلیور پشمی پوشیدم و جوراب پشمی
ولی دارم از سرما یخ میزنم فایده نداره
عصبی که میشم فشارم میاد پایین
دیدم یکی به اسم پریناز استوریمو ریپلای کرد و نوشت : 
"سلام دوستت دارم"
تعجب کردم و موندم که کیه. جواب دادم سلام مرسی عزیزم. می شناسمت؟ 
گفت الف‌. ت !! 
یه لحظه فلاش بک خوردم. حالم خوب شد. لبخند زدم. همون دختر ساده مهربون که سخت تر از بقیه می فهمید و خیلی راحت می شد دستش انداخت. همون که خیلی می فهمید و به روی خودش نمی آورد و قلبش راحت می شکست و قلبش راحت ترمیم می شد. همون که چیزایی می دونست که خیلیا نمی دونستن 

الف. ت یه روزی بهم یاد داد که هیچ کسی اون
مکابیز رو یادتونه؟!
همون که نفرین رو با اندی خوند؟
ای همه بود و نبودم رو میخوند؟
پاهاشو دو متر باز میکرد و افتاب بالانس میزد!؟
همون که نقش شکارچی رو توی کلیپ های لیلا فروهر داشت و پسر خوشگله ای بود که میتونست خوب برقصه؟
همون که اگه ابی و شهرام شب پره ازدواج میکردن قطعا بچه شون مکابیز میشد چون کلا در حال چرخوندن سرش و بدنش بود به طرز فجیعی؟
انگار بیش فعالی داشت؟!
من و چند تا دختر کوچولوی هم سن خودم که بین هشت تا ده سال داشتیم
عاشقش بودیم!
به قول ب
مدتیه که خاطره های گذشته ام تو کوچه پس کوچه های ذهنم قدم میزنن که گاهی باعث یک لبخند شیرین میشن و گاهی هم باعث به درد اومدن قلبم...امشب ناخودآگاه منو بردن به زمانی که بیخیال ترین دختر روی زمین بودم،پر از افکار صورتی و دخترانه، پر از خنده های از ته دل...همه این خوشی هام جاموندن تو همون شب قشنگ که تو کوچه های اصفهان با خواهرم قدم میزدیم،همون موقعی که قاصدک های کنار جوی آب رو میکندیم و آرزوهای صورتی میکردیم و بعد هم با یک لبخند کودکانه می سپردیمشو
بعضی وقتا که گذر زمان یه موضوعی رو برام قابل تحمل میکنه، با خودم میگم واقعا عکس العمل لازم برای اون موضوع، باید به نسبت همون حس اولیه باشه یا به نسبت حسی که الان تعدیل شده‌. بعضی چیزا باید همونقدر تازه بمونن.  باید همیشه همونقدر وحشتناک جلوه کنن. نباید خشمت در موردشون کم بشه.  
اگه فراموش کنی که اون لحظه چه خشم فراگیری داشتی، دیگه حق مطلب ادا نمیشه.  من الان همون خشم فراگیرم... یا شاید یه تامل عمیق، یا شاید یه تردید عجیب...
من الان همون بغض گره خ
هر از گاهی به سرم میزنه، اسم بچه های دوران مدرسه از دبستان تا دبیرستان رو تو اینستا سرچ میکنم و هر بار متحیر میشم. یک ماه هم نیست که اینستام رو اکتیو کردم ولی تو همین یک ماه کلی از همینا بهم ریکوئست دادن و من فقط از روی اسمشون میشناسم. نه از روی چهره. حتی بچه های دبیرستان رو! 
همه یه مشت داف و پلنگ، سنتی تر ها متاهل شده ان، یا حتی بچه دارن بعضیاشون! دو سه مورد طلاق هم داشتیم خبرش به گوشم رسیده
فاطی جون؟ داری چه غلطی میکنی؟ با همون فنوتیب با همون کا
از تبعات یک رابطه ی غلط 
و تجربه ی خیانت اینکه 
بعد گذشت یک سال و چند ماه خواب میبینی که با همون ادم  اون تجربه ی تلخ تکرار میشه برات
وقتی ک از خواب میپری میبینی انقد پاهات محکم نگه داشتی ک ماهیچه های پات گرفته و چند روز بعد هم حتی همون گرفتگی هست 
بعضی وقت ها هرچند ناخواسته ولی کابوس های زندگی رو تجربه میکنیم 
چیزایی که یک روز برات کابوس بودن
الان عادی داری باهاش زندگی میکنی:) 
دوستان عزیز اگر افرادی پکیج جدید دوره میلیونر بیکار رو خریدن در اینجا اعلام کنند آیا در مورد همون سایتی نیست که در پست اول گفتم؟ یک میلیون هزینه میکنید بخاطر معرفی یک سایت در صورتی که بدون هزینه میتونید تو همون سایت سرمایه گذاری کنید...دوستان ایراد نظر و تبادل اطلاعات فراموش نشود. یا علی
دو روز دیگه کنکوره اندر احوالاتم بگم واقعیتش اینکه داره قلبم میاد تو
دهنم برام مهمه چون زندگیم قراره تغییر کنه من هر جوری هست باید برم
بیوتکنولوژی پزشکی .خنده های اونو یادم نرفته وقتی گفتم من علاقه ی اصلیم
اینه اشتباهی اومده بودم .بعدش سرد شدیم باهم من دور شدم چون نیازی نمیدیدم
بمونم البته دیگه دلیلی هم نداشتم .همیشه تصورم از رفتن اینکه یا آدم
میمونه یا میره برا همیشه !ولی رفتن برا همیشه واقعا سخته انتظار رو به
همراه داره دلتنگی رو !مث من
احساس میکنم ملت وقتی شروع میکنن برای مهاجرت، دیگه کاریه که شده و گردنشون افتاده.
آخه من هرچی فکر میکنم، میبینم حتی توی همون تورنتو واقعا آخه چی هست؟! 
مردم همون مایندست رو دارن
همون نگرشه هست
مردم به مرور بی روح و بی رحم میشن.
وایتها خیلی اینجا مشهورن که آدم های خودخواهی هستن. این خودخواهی روی مردم اثر میذاره و داغونشون میکنه و مهاجرام میبینی بی رحم میشن.
من قبلنا میرفتم وورک شاپ کار پیدا کردن
میدیدم که مردهای گنده 45 ساله همه دلشون گرفته، افس
یک فیلم جذاب دیدم که یک سکانسش خیلی خیلی دوست داشتم ینی همون صحنه ایه که حقیقتش رو توی زندگی خودم احتیاج دارم :) اون سکانس جدا کردم فرستادم کانال :) 
همون جایی که دختر بخاطر مرگ برادرش ناراحته و برای این پسره (همکار) درد و دل میکنه فقط واکنشهای مرد جاذاب بود حتی نگاه کردناش!
هووف چی بگم؟ بازم خواستم حرفم بزنم نتونستم :/ حرف زدن سخت شده 
هرجور کلمات کنار هم میچینم بازم حس منو درست نشون نمیده...
1. کاری که بلد نیستم را هیچ وقت قبول نکنم
2. طراحی نشریه خیلی انرژی میبره مثل همون طراحی مکانیکیه دفعات بعد یه جعبه شکلات کنار دستم تعبیه کنم
3. نمیدونم چرا کلا کار کردن میره رو اعصابم همون مرض "تمومش کن"
4. برم کخاف مرض " تکمیلش کن" را دوا کنم
- نمیدونم "تکمیلش کن" و "تمومش کن" با هم چه جوری ممکن میشه ولی حالا شده دیگه
*کخاف: کتابفروشی خاک پای فرهنگیان
الان دقیقا یه ساعته که میخوام بخوابم،همون کاری گه بزرگترا میگن بکن خوابت میبره،همه برقارو خاموش کردم،چشامو بستم،ولی تو اون چشمای بستم تو رو دیدم،با اون لباس سفید مزخرفت،میومدی باهام حرف میزدی،دقیقا تو همون باغ که همیشه بهت میگفتم،مثه توو قصه ها بود،مثه افسانه ها،کاش هیچوقت چشامو باز نمیکردم،ولی داشتم زجر میکشیدم،هیچوقت نتونستم بخوابم.مامان اون قرصا که دکتر جدیده داده رو بیار. |اطاق خودکشی|
صبح نشد برات بنویسم،ولى باید بگم اینارو.من هیچ وقت تو زندگى استرس امتحان نداشتم.در بدترین حالت صبح امتحان درس مى خوندم و قبول هم مى شدم.بهم مى گفتى: خداى بى خیالى. ولى یه بار سر یه امتحان فیزیک بدجورى حالم بد شد. توى اون سالن کنفرانس زیرزمین دبیرستان دکتر حسابى نشسته بودم پشت صندلى و با اینکه کلى درس خونده بودم مطمئن بودم هیچى یادم نمیاد. با این حال میخواستم خونسرد باشم،آروم انگار که اصلا برام مهم نیست. تو اما قیافه ام رو که دیدى فهمیدى. اومدى
وَ پایان جِدال من با خود .. به وقت ۳:۴۵ بامداد
اگر دوباره به سرم زد این افکار یادم بیاد که راه زیاده اما رسیدن ادامه ی همینه ، ممکنه اون راه زیبا باشه که هست ، بی نظیر هم هست اما فرق چندانی نداره .. این راه عقلانی تره خُب .. اینجوری شش ساله .. اما دقیق و دست پر ، اونجوری یه عالمه سختی و هزینه و نرسیدن .. شاید هم رسیدن اما من به سریع تر شدن فکر میکنم که این راه درست تره .. می‌دونی دیگه بهت گفتم همون که درست ترینه باشه برام که هَست که میشه ..
همون جمله ی جان
احساس می کنم دانش آموزا دارن روز به روز بی ادب تر میشن:| واقعا اینهمه بی احترامی نسبت به معلم نیازه؟؟؟ 
معلم ریاضی امتحان گرفت همه خراب کردیم:( بعدش اومده حل بکنه یکی از بچه ها هی میگفت افرین افرین:| همش با این چرت و پرتا سعی می کنن معلمو ضایع کنن. چه وضعشه آخه؟؟؟ تازه می مونن جلو پنجره ی کلاس هی میگن نعمت نظر داره به فلانی:| طرف زن و بچه داره حیا کن:\
معلم هم در مقابل نمیتونه کاری کنه چون کافیه یه چیز کوچیک بگه و همون لحظه دانش آموزه با ننه بابای
#هم_رنگ_جماعت
نگاهی از روی خشم به من انداخت و گفت:_"تو...واسه چی به همه چیز اعتراض می کنی؟""من؟"_"آره دیگه، خودت!""مگه به چی اعتراض کردم؟"_به همه چیز، از این مارمولکای روی دیوار گرفته تا همین دری که از تو دلش رد شدیم...آخه تو چیکار داری که در، رو یه پاشنه می چرخه یا دو تا...تازگیا هم به همین جلسه کتاب خونی کتابخونه...ببینم تو سر پیازی یا ته پیاز؟"با دلخوری گفتم:"من نه سر پیازم نه تهش...اصلا من از پیاز خوشم نمیاد که بخوام سرش باشم یا تهش."_"اگه از من می شنوی،
گفتمش آهای ! ماه پیشانو ؟
گفت جون جونم؟ 
گفتم احوال این روزای دلت؟ 
گفت به مثابه ی غنچه خشک شده سر بوته! 
گفتم ای بابا:/ یعنی انقده خشک ؟
گفت خونه بعثتی تون رو یادته ؟ تو باغچه تون یه بوته گل رز داشتن از دزفول آورده بودین ... یه سال که کلی غنچه سرخ داده بود یهویی هوا خیلی سرد شد ؟ غنچه ها سر بوته همون جوری سیاه شدند ؟
گفتم آره ...
گفت همون جوری. خشک نشدم از  گذشتن زمان و سر رسیدن فصل خستگی ... یهویی سوم سرما دل تازه رسته ام رو خشکوند :/
گفتم ای بابا ... ای ب
دیشب خوابشو دیدم، اینقدر واقعی که هنوز حسش می کنم. همه جا همراهم بود ولی با هم حرف نمی زدیم... توی یه باغ، و در شرایط مختلف که یادم نیست. ولی یادمه یه جایی توی محوطه ی همون فضایی که توش بودیم توی صف نماز داشت نماز می خوند و پسرم هم توی صف پشتش بود... یه جورایی هم انگار ماموریت تهران بودم ولی یادم نیست فقط همه جا همراهم بود، با همون پیراهن سفیدش که خیلی دوسش داره... دیشب قبل خواب عکسهایی که تهران با هم گرفته بودیم رو نگاه کردم و با اشک و بغض و بیق
به مناسبت گرامیداشت  آغاز بازگشت آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، کتابخانه عمومی شهید علمدار مسابقه ی کاردستی کبوتر سفید(یادی از بازگشت کبوتران به میهن) با همت و یاری سرکار خانم محدثه یوسفی مربی محترم سازمان فرهنگی، هنری شهرداری در محل سرای تداوم شمس برگزار گردید.
محجوب ترین لیلی افسانه ی عشقی
دیوانه، دلم که به سرش، میل تو دارد

دلتنگ تر از ماهی تُنگم، لب دریا
تاوصل، رسیدم اگر این ابر ببارد

چادر به سری برده دلم را به خرابات
مؤمن، به درآیم اگر این عشق گذارد

«بهزادَ»م و باک از غمِ ایام ندارم
ترسم که مرا یار، به تقدیر سپارد

شیرینِ منی « محدثه » در قصه ی فرهاد
ایزد اگر این عشق، به تاریخ نگارد

چون حادثه ی بم دلم ازعشق تو لرزید
تسکین شود این درد،چو دستت بفشارد
یه بار بهش گفتم که تو وقتی من خوبم منو دوس داری فقط وقتی به حرفت گوش میدم منو دوس داری به محض اینکه کاری بر خلاف نظر تو انجام بدم میشم آدم بده و دیگه منو دوس نداری ، تصوری که از من ساختی برا خودت رو دوسداری ...
اون اولین نفری نیس که فقط تصور بی نقصی که از من ساخته رودوسداره و تا کاری که برخلاف میلش باشه رو انجام بدم میشم بدترین آدم میشم کسی که باوراش نسبت به من شکسته .... 
وقتی بار دیگه قضاوت شدن از جانب یه عزیزی رو بشنوی درد داره میسوزه خیلی هم میسو
سلام
میخوام حرف بزنم یه عالمه
حالم خوبه !
امشب نامزدیه مهدی همون که تمام عاشقنه های وبلاگمو برا اون مینوشتم
خیلی ناراخت نیستم راستش شاید همون ادم غلط که تو زندگیم اومد باعث شد من فراموشش کنم
دیگه چادری نیستم ! از اولش هم اشتباه بود، منو چه به چادر؟!
اون ادم غلط 1 ماه گم شده  خوب نگران بودم که چی شده دوستاش هم چرت و پرت میگفتن ، مثلا میگفتن از کشور قاچاقی خارج شده و....
منم گوشیمو جمع کردم و اون نمیتونست به من زنگ بزنه فقط اینستا داشتم و بس که اونم
همون طور که گفتم زندگیم داره بر میگرده به گذشته...  این روزا مثه قدیم زیاد رادیو گوش میدم . ..شایدم دلیلش همین گوشی دکمه ای باشه ... اما بریم سر اصل مطلب امروز سیاوش خان در برنامه عصر منش سوال پرسید که رامبد جوان کار درستی کرده که پولی که از طریق صدا سیما در اورده و صدا و سیما این رو فیس و چهره و سلبریتی تبدیل کرده رفته خارج برای بچه اش تابعیت دوم بگیر؟ و آیا کلا با تابعیت دوم موافقید ؟
و سوالی که همون موقع تو ذهن من نقش بست این بود که طرح همچین سوال
بسم الله الرحمن الرحیم
خب سلام دوستان با اموزش اتک دیداس و داس یا همون تکذیب سرور 
در خدمت شما هستم 
این اولین مطلب منه امیدوارم راضی باشین
============================
خب اول cmd یا همون کامند پرامت رو باز کنید و توش بنویسید

ادرس سایتی که میخواین اتک بدین ping
خب حالا به شما یه ادرس(ip) میده مثل این
8.8.8.8
بعد اون ادرسو اینجوری میزنید
ping 8.8.8.8 -t -l 80

خب دوستان من این 8.8.8.8 فرضی زدم
شما ایپی که بهتون دادن رو بزنید
و اینم بگم زیاد دل نبندین بش چون اصلا فایده ای نداره چ
پارت اول
 
چشامو باز کردم هنوز تو همون اتاقم با همون سقف با همون دیوارا با همون کمد دیواری، روی همون تخت و باز باید یه روزی رو شروع کنم که هیچ فرقی با روزای گذشته نداره، حتی یه تلنگر کوچیک هم واسه من کافیه
...: سِودا عزیزم لنگه ظهره
ادامه مطلب
 
این روزا هرکجا میری ، عز وبلاگ ها گرفتع تا خیابونا و مغازه ها حال و هوای محرم گرفته
 
ادمی کــ روزای عادی دنبال عیش و نوششع ،الان ماه محرمی ، عه مرکب ها و تکیع ها نمیشع جمش کرد!
صدای باند ماشین ها ک هرروزعه ساسی گرفتع تا تتل باندارو پارع میکرد الان حسین ،حسین رو با همون ولوم گذاشتن دارن تو خیابونا جولون میدن
 
همون عاغا پسری ک اول صب کارش ارایشگاه و باشگاه رفدن بود الان یع لباس مشکی تنشع
 
همون دخدر خانومی ک جلف میپوشید ،همون تیپ و قیافشو حفظ
نمیخواستم دست بدم... چون نمیخواستم این آخرین دست دادن باشه... چون میترسیدم... چون میخواستم مثل همیشه پیاده شم..‌.
نشستم روی تخت. همون تختی که قلمرو پادشاهی من بود. اما حالا شبیه هیچی نیست جز یه تیکه آهن وسط بیابون. همون قدر بی معنی. بی‌حس نشستم روش. نه در واقع نمیتونم بشینم. دراز کشیدم و زل زدم به دیوار. فکر ها هجوم میارن به سمتم... تنم می‌لرزه. سرم منفجر میشه. دارم به نامه‌ی بعدی فکر میکنم. نمیتونه نامه ای وجود نداشته باشه...
پا میشم وضو میگیرم. حافظ
آقا یک اینکه پولمو زنده کردم
هر چند مجبور شدم یه قرار بذارم که ۱۵ تومن بابتش از کفم برفت
اما خب عوضش اون پول زنده شد
کلی هم خندیدیم
مورد بعدی اینکه کامپیوترا دارن خیلی خیلی باهوش میشن
دیگه دارم ازشون میترسم
لامصب کافیه به یه چیزی فکر کنم
اونوقت تمام صفحات و تبلیغات و پیامهای بازرگانی و هر چی که فکرشو بکنی بهم اون محصول رو پیشنهاد میده
یعنی چی آخه؟
اینقدر هوشمند؟
همون کرمه که گفتم گرونه، دو تا سرچ زدم راجع بهش
دیگه دست از سرم برنمیداره
هر پیجی
خواهرم زنگ زد گفت فردا بریم سراب صحنه 
منم خواب بودم با صدای گوشی بیدار شدم 
گیج و منگ گفتم سراب صحنه همون سراب نیلوفره؟
خواهرم گفت نه همون جایی که تو و بنیامین رفتید 
گفت فردا وسیله میبریم میرسم اونجا پیک نیک 
گفتم من بخاطر اینکه این هفته سه بار رفتم کرمانشاه و برگشتم خیلی خسته
ممکنه نتونم بیام 
گوشی رو قط کردم .
دلم هری ریخت شروع کردم به اشک رو سایلنت 
من اونجا چطوری پا میزاشتم وقتی بنیامین اونجا خاطره داشتم.
این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیست‌سالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیست‌سالگی‌ام، خالی از لطف نیست:)
 بیست‌سالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکه‌های یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو می‌بندی و یه سره میخوری‌اش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطره‌های ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد. بیست‌سالگی همون شربته است؛ همون‌قدر گوارا، همون‌قدر به اندازه و کافی و همون‌قدر کوتاه و گذرا حتی. ب
روز دفاعم
توی پرزنتیشنم
از یه عده در زندگیم تشکر کنم
و تنها ایرانی ای که جزو خونواده م و آدمهای نزدیکم نبود و جنس مذکر بود همون پسر ایرانی ای بود که دوست من بوده و هست و توی تورنتو زندگی میکنه و درسم یکمی بعد من تموم شد.
ده روز قبل که تورنتو رفته بودم دوستم رو دیدم.
همون پسره رو.
پسر خیلی خوبیه
اخیرا دوست دختر پیدا کرده.
خیلی حرف زدیم.
داشت میگفت توی این مدتی که تورنتو بوده هیچوقت معنای کانادا رو اونجوری که باید متوجه نشده و هر وقت که میومده شهرم
همون روزی که نتونستم توی دانشگاه دووم بیارم و رفتم سرویس بهداشتی زدم زیر گریه و بعدش بدون توجه به بقیه کلاس هام رفتم مترو و برگشتم خونه باید می فهمیدم افسردگیم شدت پیدا کرده و تا اون موقع نمیدونستم داروهای ضدافسردگی رو بدون نسخه میدن و بعد فلوکستین رو پیدا کردم و روزی یه دونه با دوز 20 خوردم به مدت 6 ماه و بعد ولش کردم؛ میدونستم اگه نخورم نمیتونم دانشگاه رو تموم کنم. 
من همون سال کنکور از هم پاشیدم و باید همون موقع خودمو درمان میکردم ولی نمیدو
هرحرفی رو همون لحظه که گفته میشه باید به دنبال شفاف سازیش بود که تکلیفش روشن بشه و پرونده اش بسته؛ نه که حرف هارو نگه داشت و تو ذهن بال و پرش داد و قضاوتش کرد و هزار جور سوءتفاهم دیگه که پیش اومد اونوقت تازه بخوای در موردش با طرفت صحبت کنی بعد انتظار هم داشته باشی رفتار های منطقی ببینی و همه چی نابود نشه! 
این درس بزرگی بود که تاوان به همون بزرگی هم بابتش دادم.
ولی عجیب با فهمیدن همین حس میکنم یه مرحله بزرگتر شدم! و هرگونه رشدی هم درد داره و الان
هرحرفی رو همون لحظه که گفته میشه باید به دنبال شفاف سازیش بود که تکلیفش روشن بشه و پرونده اش بسته؛ نه که حرف هارو نگه داشت و تو ذهن بال و پرش داد و قضاوتش کرد و هزار جور سوءتفاهم دیگه که پیش اومد اونوقت تازه بخوای در موردش با طرفت صحبت کنی بعد انتظار هم داشته باشی رفتار های منطقی ببینی و همه چی نابود نشه! 
این درس بزرگی بود که تاوان به همون بزرگی هم بابتش دادم.
ولی عجیب با فهمیدن همین حس میکنم یه مرحله بزرگتر شدم! و هرگونه رشدی هم درد داره و الان
هرحرفی رو همون لحظه که گفته میشه باید به دنبال شفاف سازیش بود که تکلیفش روشن بشه و پرونده اش بسته؛ نه که حرف هارو نگه داشت و تو ذهن بال و پرش داد و قضاوتش کرد و هزار جور سوءتفاهم دیگه که پیش اومد اونوقت تازه بخوای در موردش با طرفت صحبت کنی بعد انتظار هم داشته باشی رفتار های منطقی ببینی و همه چی نابود نشه! 
این درس بزرگی بود که تاوان به همون بزرگی هم بابتش دادم.
ولی عجیب با فهمیدن همین حس میکنم یه مرحله بزرگتر شدم! و هرگونه رشدی هم درد داره و الان
خیلی ذوق نکنین رفقا و فرزندانم،
کسانی که خیلی پیر درون فعالی دارن،
معمولا فقط همین یه مورد خوب بلدن، یعنی خوب تصمیم بگیرن، خوب برنامه ریزی کنن، و ...
بلد نیستن که دل کسی رو به دست بیارن، بلد نیستن صبور باشن (قبلنم توضیح دادم)، بلد نیستن خوب و دلنشین و صبورانه رفتار کنن.
شماها همتون، اعم از دختر و پسر، بابا لنگ درازو دیدین.
دیدین اون جرویس خیلی صبور و قابل اعتماده؟ خیلی صبوره و باهوش.
این قسمت صبر و حوصله رو کسانی که پیر درون دارن، فاقدش هستن.
فکر
اینطوری که دارم پست اول رو میبینم انگاری خیلی ناراضی بودم !همش اه و ناله الکی، ریاضی یک رو شدم 18 و خورده ای...خر خون بودما خرخوووووون !
الانم بد نیست و هر از گاهی خرخونی میکنم ولی از وقتی رفتم کامپیوتر نمیدونم چرا شل شدم، حال و حوصله ندارم.
انگار کل هدف من از اومدن به دانشگاه همون تغییر رشته بود از نفت به کامپیوتر و بعدش شل کردم.
هر ترم داره معدل کم تر و کمتر میشه. خدا کنه این ترم اینطوری نشه !
بعد از آخرین پست من خیلی اتفاق ها افتاده . . . و مهمترینش
اپلیکیشن نودینو توسط کارآفرین نمونه کشور آقای محمد رضا اکبری ایجاد شده و دو فرصت بی نظیر را فراهم کرده :1- برای دارندگان کسب و کارها و اپلیکیشن ها،از طریق نودینو می توانند اپ،خدمات و حتی کالا های خود را به کاربران معرفی نمایند.2- برای کاربران و استفاده کننندگان از این اپ ها،می توانند در سود و درآمد بازار این اپ ها شریک شده و به کسب درآمد بالا برسند.
دارای مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد و سازمان صنایع و معادن می باشد. در سایت این دو نماد معتبر
یکی از بهترین لحظات زندگی مشترک اون موقع هایی هست که خدا بهت من حیث لا یحتسب میرسونه. یه وقتی که نیاز داری و دقیقا همون قدر از یه جایی میرسه یا یه وقتی که یهویی و یه جوری که فکرش رو هم نمی کنی یه پولی بهت میرسه و بعد میفهمی همون قدر خرج داشتی و خدا برات پیش دستی کرده.حقیقاتا که تنها نمی مونی. حواسش بهمون هست. خیلی عجیب و خیلی شگفت آور.واقعا تو وجودت میشینه این آیات قرآن. این جوری لذتش خیلی بیشتره.پ.ن: و انکحو الایامی منکم و الصالحین من عبادکم و اما
دانلود رمان جدید خوابگاه
نام رمان: خوابگاه
نویسنده:محدثه رجبی سیف آبادی
موضوع:عاشقانه،همخونه ای،دانشجویی
فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)
تعداد صفحات:۵۳۹
خلاصه رمان :
رمان خوابگاه زندگی پره
اتفاقه..میشه اسمشو گذاشت تقدیر سرنوشت  هردو باهم  من و تو نگاهت ارزوی من
نگاهم ارزدی تو  باهم زیر یک سقف در یک مامن پر ارامش مامنی برای ما تا
قسمت کنیم تنهایی هایمان را… یه مامن آروم…یه خوابگاه
دانلود با لینک مستقیم

ادامه
انتظار داشتن از آدما همون چیزیه که بیشتر از هرچیز اذیتم میکنه. دارم یاد میگیرم که هیچ کس در قبال من هیچ مسعولیتی نداره و کسی نمیتونه از ناکجا بدونه ک من الان انتظار دارم اون چیکار کنه تا من راضی بشم... دارم یاد میگیرم بزارم ادما خودشون باشن و بزارم همونجور که میخان رفتار کنن و از رفتار هاشون بر اساس تفکرات خودم نتیجه نگیرم. دیگ نسبت به اینکه فلانی اون روز اونجوری رفتار کرد یا پی‌امم سین شد و جواب داده نشد حساس نیستم:) یه نفس عمیق میکشم و ب خودم
انتظار داشتن از آدما همون چیزیه که بیشتر از هرچیز اذیتم میکنه. دارم یاد میگیرم که هیچ کس در قبال من هیچ مسعولیتی نداره و کسی نمیتونه از ناکجا بدونه ک من الان انتظار دارم اون چیکار کنه تا من راضی بشم... دارم یاد میگیرم بزارم ادما خودشون باشن و بزارم همونجور که میخان رفتار کنن و از رفتار هاشون بر اساس تفکرات خودم نتیجه نگیرم. دیگ نسبت به اینکه فلانی اون روز اونجوری رفتار کرد یا پی‌امم سین شد و جواب داده نشد حساس نیستم:) یه نفس عمیق میکشم و ب خودم
یکی از سایت های داگ کوین رایگان مون داگ میباشد . که یکی از مجموعه های شرکت Coinpot میباشد .
 
از این سایت روزانه از 1 تا 10 داگ کوین بسته به فعالیت اتون به صورت فردی و بدون کمیسیون افرادی که آوردید میتوانید کسب کنید .
شما در این سایت هر 5 دقیقه یک بار میتوانید داگ کوین کسب کنید که در ادامه بیشتر درباره آن توضیح خواهم داد .
ادامه مطلب
امشب داغونم... خیلی داغون 
انگار که تمااااام دنیا خراب شده روی سرم... ولی گریه ام نگرفت.. نمیدونم چرا گریه ام نمیاد... درعوض تا دلت بخواد خندیدم، انقد که دوستام نگرانم شدن.. رفتن واسم آرام بخش آوردن.. باورت میشه!؟ 
امشب حال اون شبی و دارم ک فهمیدم عاشق شدی... همون شب با همون استوری لعنتی فهمیدم! 
اون شبم خیلی خندیدم عین امشب یادمه دقیقا...
انقد حالم بد شد که قید ادبیات 3 واحدی و زدم... اون شبم فقط میخندیدم ولی کسی نفهمید خندم از درده نه از سرخوشی
امشبم
امشب داغونم... خیلی داغون 
انگار که تمااااام دنیا خراب شده روی سرم... ولی گریه ام نگرفت.. نمیدونم چرا گریه ام نمیاد... درعوض تا دلت بخواد خندیدم، انقد که دوستام نگرانم شدن.. رفتن واسم آرام بخش آوردن.. باورت میشه!؟ 
امشب حال اون شبی و دارم ک فهمیدم عاشق شدی... همون شب با همون استوری لعنتی فهمیدم! 
اون شبم خیلی خندیدم عین امشب یادمه دقیقا...
انقد حالم بد شد که قید ادبیات 3 واحدی و زدم... اون شبم فقط میخندیدم ولی کسی نفهمید خندم از درده نه از سر سرخوشی
امش
خیلی وقته که تصمیم گرفتم بهت فکر نکنم
که دلیل رفتاراتو بفهمم
که سر در بیارم از حرفایی که بنظرم رنگ و بویی داشتن
نفهمیدم
و بنظرم هیچوقت قرار نیست بفهمم
تصمیم دارم این دوماهِ پیشِ رو
تو رو حذف کنم و درسمو بخونم مطلقا ..
چون تو اگر یه زمانی برام فکر آرامش بخشی بودی و خودم خواستم بیای وسطِ بازی های ذهنم
الان هر چیزی هستی جز آرامش
.
.
.
خودمو دور کردم از چشمات
که بیفته تَبِت از آغوشم
از همون شب موهام سفید شد و
از همون شب سیاه می‌پوشم
ترک کردم ‌هوای مر
جدا از بحث طنز این عکس که هر وقت میبینمش از شدت خنده علائم حیاتیم از بین میره، این عکس در بر گیرنده ی نکته ی تلخی هم هست. این که هر وقت میبینمش یاد بسیاری از آدم ها و به خصوص  مسئولین در کشور خودمون می افتم که وقتی کشور داره در آتش وضعیت بد میسوزه، خودشونو به نادانی میزنن و مثل عکس با گفتن (همه چیز عالیه) و (همه چیز درست میشه) به مردم؛ خودشونو از زیر فشار خارج میکنن. ولی چه کاریه. شما فعلا برای این که لذت ببرید به همون وجه طنز عکس نگاه کنید.به خصوص ه
میدونم زرد نورانی این رنگی نیست! ولی چرا تا من میام یه کاری رو بکنم برعکسش میشه؟ مثلا الان تا میام حال خودمو خوب کنم و خوب نگه‌دارم، می‌بینم عع اونی که داره میره همون دلخوشی منه! :|
امروز روز نورانی ای نبود چون خدا باهام قهر کرده هی من بهش میگم بابا با مرام! با معرفت! لوتی! اینکارا چیه؟ به تو نمیاد... بیابغلم کن... بیا بهم بگو داری نگام می‌کنی...
خدا هم در همون لحظه لطف جدیدی رو بهم رو می‌کنه تا بفهمم حتا لایق قهر بودنش عم نیستم!
بهش می‌گم باشه هرک
امروز چه روزی بود اصن انگار قسمت نبود برم کلاس :/ لباسام پوشیدم رفتم کفشم بپوشم نبود.همه جارو گشتم نبود.زنگ زدم مامانم گفتم کفشام کجا؟ گف جا کفشی دیدم نبود بعد گفتم مامان یکم بیشتر فک کن یهو گف تو انباری :///// رفتم تو انباری اونجا بود. خلاصه که ۱۰ وقتم اینجوری گرفته شد.بعد اتوبوس اول که سوار شدم وسط راه خراب شد و خاموش کرد بعد دیرم شده بود. خواستم اسنپ بگیرم که چون به هیچی و هیچکی اعتماد ندارم زنگ زدم به مامانم اطلاع بدم که اگر ربوده شدم بدونن چجو
دور از جون فاطمه و مدوسا و خیلی از دخترای ایرانی که میشناسم و میدونم که بچه های خوبین
واقعا بیخود نیست که نسل ما داره تموم میشه.
از اغلب دخترای ایرانی مخصوصا دخترای ایرانی ای که الان توی کانادا میبینم (و همینطور خانم های ایرانی) فاقد نفهم تر ندیدم من.
شما بیاین کانادا میبینین دخترای کانادایی خیلی خیلی قابل تحمل تر هستن و خیلی کم تر ناز و نوز و آخ و اوخ الکی دارن
دختر ایرانی میبینی از اول توی ناز و نعمت بزرگ شده
با همون درک نکردن شرایط کشورش و با
همکاری در فروش دیدار چگونه کار می کند؟
وقتی شما کارشناس فروش ما در دیدار شدید ما یک لینک و یک کد کارشناس فروش در اختیار شما قرار می دهیم، کسانی که از طریق این لینک ثبت نام کنند و یا کسانی که در هنگام ثبت نام در بخش کارشناس فروش، کد شما را وارد کنند، مشتریان شما می شوند و شما بابت خرید این مشتریان درصد همکاری در فروش دریافت می کند.
20 درصد درآمد مادام العمر از یک فروش
ارائه یک پنل همکاری در فروش


ادامه مطلب
واسه مراسمت نتونستم بیام. دوست دارم بدونم روحت الان کجاست. دیدن لست سین تلگرامت که دیگه آنلاین نمی‌شه و عکس پروفایلت که تا ابد اون کودک خالص و مهربون میمونه اذیتم می‌کنه. یادم میاد اون روز رو که همه های بودیم و داشتیم در مورد تشییع جنازت حرف می‌زدیم. در مورد پرواز روحت از بالای سرمون و فحش‌هایی که به آدما میدی. چه دنیای ستمگری. کی فکرشو میکرد بعد از یک سال تو دقیقا همون طوری که خواستی بمیری و هیچ کدوم از ما تو مراسمت نباشیم که های کنیم و برات
 
* نشست کتابخوان (مدرسه ای)درمدرسه شهیدجوادنقوی بامحوریت هفته کودک برگزارشدکه دراین نشست تعدادی ازدانش آموزان به ارایه کتابهایی ازاین قبیل پرداختند:
-کتاب:داستان های دوستی .نوشته:سیدمحمدمهاجرانی.ارایه توسط:زهره ملکی
-کتاب:زاغ وصار. نویسنده:جعفرابراهیمی.ارایه توسط:فاطمه ایمانی
-کتاب:دوالپا. نویسنده:محمدرضایوسفی.ارایه توسط:محدثه ذاکری
-کتاب:آنچه یک دانش آموزبایدبداند .نویسنده:رضاسلیمی.ارایه توسط:مریم دولتی
دو هفته ای میشه که تو خونه جدید مستقر شدیم. همون تیپ خونه ای که همیشه تو رویاهام مصور میشد همون محله ای که واقعا دوست داشتم اونجا زندگی کنم. یادمه نامزد که بودیم همسرم با پدرش برای شراکت صحبت میکردن که طبقه دوم خونشون رو بسازن برای ما. دقیقا تو همین محله ای که الان ساکن ایم و منم که همیشه تصویر سازیم قوی هست فکر میکردم چطوری صبحا تو بالکن خونه با سر و صدا ورزش کنم که طبقه پایینی ها اذیت نشن؟ جمعه که تو بالکن صبحانه میخوردیم همسری کش های ورزش رو
هفته آخر تابستونه، بالاخره داره تموم میشه :)) و من خیلی سرگردونم وسایلم رو نصفه نیمه جمع کردم ولی چیزی هم نیست که جمع کنم بقیشون یا باید شسته شن یا اتو یا دوخته بشن و ترمیم.
خیلی دارن دیر خوابگاه رو باز میکنن حقیقتا و انجام اون همه کار تو یه روز پدر درآره.. من برعکس یه عده همیشه خودمو عجول نمیدونستم ولی تازگی ها خیلی عجول شدم و خودم اذیت میشم بابتش، از این انتظار باز شدن خوابگاه هم متنفرم
دیگه این که دو نفر که آدمایین که خوشم نمیاد ببینمشون همزم
بودنشون شبیه وزش یه نسیم خنکه ..شبیه غروبای پاییز وقتی هوا هنوز تاریک روشنه و صدای آرش می‌پیچه تو گوشمون‌.بودنشون شبیه خوردن بستنی تو روز گرم تابستونه..بودنشون آدمو آروم می‌کنه آدمو خوشحال می‌کنه.درست‌تر این‌که نمی‌ذارن غمگین بشی.نمی‌ذارن با خودت روراست نباشی..نمی‌ذارن به خودت دروغ بگی.
می‌دونی یه غمی هست که بعد از بودن آدما میاد سراغت‌، غم از دست دادن.در عین حال که همه‌ خوشحالن اون‌جایی که همه دارن بلند بلند می‌خندن تو ساکت می‌شی
دیروز چهارمین سالگرد برجام بود ولی متاسفانه از دستم در رفت این مناسبت و الان متوجه شدم و نشد یه مقدار قشنگ دلمو با شیخ پرزیدنت صاف کنم...
البته یکی از دلایل اینکه من فراموش کردم این بود که این آفتاب تابان که قرار بود دنیارو عاشق کار کردن با ما کنه نهایتا همون دنیارو کرد تو پاچه ما و نتیجتا این وضع که می بینید!
حتی همون شناسنامه دارهای روشن فکری که زبان دنیا رو بلد هستن هم رویی برای تعریف از برجام ندارن بس که این بچه قند و عنــسله!
بنازم به تدبیر
من به شخصه، از حرف زدن و دوستی با کسانی که همون پیر درون رو دارن یا به عبارتی، دیکتاتور، غرغرو، متعصب الکی، خودبرتربین و کسانی که همه ش پاچه این و اون رو میگیرن، به شدت اجتناب میکنم.
بحث با اینها فایده نداره چون وقتی کم میارن میگن: ادب مسئله مهمیه من ادامه نمیدم، ولی همون آدم تا دو دقیقه قبل میگفت کی من شش نفر رو بیارم بهت تجاوز گروهی کنن من لذت ببرم (چون اینها خودشون فاقد میل جنسی و الت تناسلی هستن و دوست دارن بقیه اینکارو انجام بدن تا اون ها ل
خداوندا
بینشی رو به من عطا کن
که طی اون
وقتی یه پسر/مرد/جنس مذکر ایرانی توی کانادا میبینم و وقتی میگه آره من ده ساله اینجام،
ته دلم نگم آخییییییی بدبخت بیچاره ده ساله داره خودارضایی میکنه شبا و هیچ کس باهاش سکس نمیکنه!
چون ماها که میایم اینجا
کلی بدبختی میکشیم (فقیر و غنی هم نداره هرکسی سختیای خودشو داره)
و نمیخوایم بریم با یه آدم عصبی روانی که اعصابش خط خطی شده و سوسول هم هست (ایرانیا نود و نه درصدشون خیلی سوسول و مامانی هستن و بچه پولدارم هست
پارت اول

 

چشامو
باز کردم هنوز تو همون اتاقم با همون سقف با همون دیوارا با همون کمد دیواری، روی
همون تخت و باز باید یه روزی رو شروع کنم که هیچ فرقی با روزای
گذشته نداره، حتی یه تلنگر کوچیک هم واسه من کافیه

...: سِودا عزیزم لنگه ظهره
ادامه مطلب
اون جریان شرطی شدن رو یادتونه؟ همون سگه که اول زنگ رو براش به صدا درمیاوردن، بعد غذا میدادن بهش. بعد یه مدتی صدای اون زنگ رو که میشنید فوری بزاق ترشح میکرد. منم شرطی شدم حالا. به این صورت که آهنگ عاشق سیاوش قمیشی که پلی میشه سیگار میخوام :/ فقطم با دو تا آهنگ اینجوریم اما اون یکیو نمیگم و نمیگم چرا نمیگم و نمیگم چرا نمیگم چرا نمیگم!
+ نه لپ تاپ در دسترسم هست نه گوشی خودم. با یه گوشی درب و داغون با نت درب و داغون تو یه کلبه درب و داغون بغل رودخونه با
نمی دونم چرا خیلی چیزی به ذهنم نمیرسه . شاید چون انتخابِ خیلی چیز ها دست من نبوده و دست تقدیر زندگیم رو شکل داده . همون دستی که من رو در جوار امام رضا به این دنیا آورد . همون که تعیین کرد که یک شیعه ی دوازده امامی باشم . همون که من رو به دبیرستان آینده سازان برد و با دوستانی آشنا کرد که باعث تغییر مسیر زندگی من شدن . همون دستی که روشنا رو به عنوان اولین و آخرین گزینه سرِ راه من قرار داد . همون دستی که به من اشاره کرد و دستور هجرت داد ... همون دستی که ...
به صحنه های آخر فیلم آخرین مسئله دقت کردید؟همون صحنه هایی که خانواده ی هلمز بعد از مدت ها دور هم جمع می شن.مادر،پدر،مایکرافت،شرلوک و یوروس.همون صحنه ای که مادر دست پسرش(مایکرافت)رو می گیره و بهش لبخند می زنه.همون صحنه ای که همه خوشحال اند.یوروس می خنده.حتی دوستی شرلوک و جان هم عمیق تر شده.رزی کوچولو بزرگ تر شده.شرلوک رزی رو به آغوش پدرش می سپره.لستراد آشفته(ولی اگه دقت کنید خوشحال. :) )از اتاق بیرون می ره.مالی با خوشحالی وارد اتاق می شه.
و مری......

تبلیغات

محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

محمد رضا فکار ایستگاه سلامتی دانلود مطالب اموزشی آشیونه سیمرغ مجله تفریحی سرگرمی لبخند 24 مریم گلی خاکستر نقره ای تزکیه ابزار تونل جهان