ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

اخه این چیزا به بقیه چه که مجبورم کردید بگم

مسائل روز کشور و جامعه را هر روز می‌بینم، اما مجبورم برخی اوقات آبکی بنویسم و وانمود کنم: همه چیز خوب و گل‌وبلبل است!
قوانین وبلاگ‌نویسی هیچ وقت روشن و شفاف نیست که بدانیم خطوط قرمز انتقاد و مطالبه‌گری تا کجا هست که اگر چیزی نوشتیم، مصداق برچسب خوردن‌های ناجور! و خدای نخواسته چوب در آستین کردنمان نشود!
میخوام خیلی رها بنویسممیخوام اینجا حداقل بشه حیاط خلوتممیخوام خیلی راحت بگم که:حالم بد میشه بخوام روزی ده بار به یه نامحرم پیام بدمحالم بد میشه یعنی واقعا بهم میریزم ها، نه فقط یه حس بداصلا جسم و روحم کلافه میشهولو اون آدم مسئول مقابلم باشه که اهل رعایت و باتقواست و متاهلهاصلا چه ربطی داره؟نامحرم نامحرمه... حالم بد میشه بیش از چندتا پیام در روز بدم...حتی معده ام بهم میریزه...! یه حالی شبیه انباشته شدن خیلی زیاد عناصر بی ارزش در درونم....حالم رو
دلم می‌خواد برم خارج که درگیر فامیل‌بازی و رسم و رسوم‌ها و 
نمی‌تونم بنویسم.
خودم رو مجبور می‌کنم.
با کی دارم حرف می‌زنم؟
دلم می‌خواد
دلم می‌خواست
نمی‌دونم چه چیزی دلم می‌خواست اتفاق بیفته؛ ولی دلم می‌خواست در این موقعیت زمانی و مکانی وجود نداشتم.
فکر کنم آدم بی‌عاطفه‌ای هستم. یه وقت‌هایی به نظر میاد نیستم ولی فکر کنم باشم.
چقد سخته نوشتن.
مجبورم؟ مجبورم.
اگه
من هیچ هویتی ندارم.
یه چیزی به ذهنم رسید. فکر کنم من همیشه خودم رو جاج می‌کن
باز صبح به ما رسید
تا ساعتی دیگر از ما هم جلو می زند و ما مجبوریم با ظهر سر کنیم
البته ظهر هم همیشه مرا قال می گذارد دقیقا مثل برادرش غروب
و من مجبورم با شب سر کنم
اینگونه نمی شود
باید تندتر باشم
آنقدر سریع که دوباره به صبح برسم.
پ ن : سپیده زد مگر تو خندیدی؟
من یه دختر حدود 25 ساله هستم که در طول ترم تحصیلی (الان که خوشبختانه تعطیلاته) چون دانشگاه مون خارج از شهره، مجبورم توی مسیر برگشت به خوابگاه با یکی از همکلاسی هام و دوست پسرش باشم. یعنی هم مسیر هستیم یه جورایی و منم مجبورم با اون ها برگردم.
حالا سه تا موضوع این وسط هست:
یکی که خیلی مهمه خودم معذبم، ولی راه دیگه ای ندارم. خوب دیگه یه دختر تنها مجرد بی دوست و این ها (نمیخوام توجیه بیارم که بگین دنبال دوست پسر پیدا کردنه و اهلش هم نیستم اگه بودم که ت
خیلی می سوزه، مجبورم سکوت کنم، مجبور خود خوری کنم. جرأت گفتن و حرف زدن ندارم اصلا... دارم ذره ذره آب میشم... کاش کسی هم بود کنار من تا.... ولی همه میرن، چون همه خودشون رو میبینند، نیازهاشون رو...
خدایا دلم گرفته، میدونمم برای دلم کاری نمی کنی...
بسم الله
میدونی. یه نقطه ی تاریک توی مغزم و زندگی هست. یه نقطه ی درد. یه نقطه که نمی تونم توی وجودم حلش کنم. و هر چند وقت یه بار مجبورم باهاش مواجه بشم... مجبورم... و این درد مواجه همیشه با من همراهه... انقدر که مثلا مجبور بشم برم اینستاگرامی که اذیتم می کنه رو چک کنم.... ازش اسکرین شات بگیرم و به خاطر بسپرمش.... و بجنگم... با سیاهی اش توی وجودم بجنگم...
چقدر دلم میخواست روبروت میشستم و دستت رو میگرفتم و گاهی از خودم برات می گفتم.... گاهی... قیافه من شبیه ادم
دایی جان، من تورو دوست ندارم بلکه بی نهایت عاشقتم.یادم میاد یروز ازم پرسیدی "آیدا چقدر منو دوست داری" و من در جواب گفتم "از جایی که هستی تا جایی که هستی؛ یعنی یه دور کامل زمین دوستت دارم." اما تو بهم گفتی علاقه ای که به من داری از این اندازه فراتره.من بیشتر از این حرفا دوستت داشتم دایی جان، من قلب بزرگ و مهربون تورو خیلی بدرد آوردم و اینو یقین بدون که هرگز خودم رو نخواهم بخشید.ازم خواستی در جهت امواج زندگی شنا کنم ولی من نه تنها به حرفت پشت کردم ب
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من کلاس سومی بودم و آن روز دعوتنامه ی فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم:"من به این جشن تولد نمی روم. این بچه هه تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. ولی او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است"!


ادامه مطلب
اینکه مجبورم صبح تقریبا زود برم خونه دختر عمه جان و به اصرار همسرش موسیقی تمرین کنم سخت ولی لذت بخشه
 
اینکه مجبور بودم بعد از باشگاه به محض رسیدن به خونه برای همراهی با بابا برم برای خرید موتور سخت ولی ذوق آور شد
 
این روزای مردادی خیلی از کارو دارم بنا به خواسته دیگران انجام میدم خدا کنه سرانجامش مفید باشه
شاید این روزها من از معدود نفراتی باشم که از دعوت شدن به ناهار خوشحال که نیست هیچ ناراحت هم هست. فکر میکنم اگه با کسی که دوست داری تا سرکوچه هم بری و برگردی خیلی بیشتر بهت خوش میگذره تا با کسی که دوست نداری به سفر آفریقا بری!نرفتن به این ضیافت چیزی را عوض نمیکنه و حتی بدتر هم میکنه، پس مجبورم به نوشیدن این جام.
اگر پیام ها را جواب ندادم احتمالا به توافق صلح نرسیدم و.... شب را در بازداشت به سر میبرم!
امروز خواستم برای امتحان دوشنبه شروع کنم
هرچندکه فردا هم وقت هست ولی حقیقتا این ترم دیگه حوصله ی اعتراض زدن و پیاده روی تا دفتر استاد رو ندارم
یه فکر خوب به سرم زد!
ساعت مچی قدیمیم رو بستم به دستم تا حواسم باشه وقت استراحت بین مطالعه م بیشتر از چندساعت نشه
آخر شبی متوجه شدم بند ساعتم باز شده و یه جایی افتاده
شروع بدی نبود، ولی فردا مجبورم کل کتاب فارماکولوژی کاتزونگ رو بخونم
فکر میکردم پسر هرچی بزرگتر شه من راحت تر میشم ولی کاملا اشتباه فکر میکردم الان داره سینه خیز میره و تلاش برای چهاردست وپا رفتن :) 
همش باید دنبالش باشیم مبادا اسیبی ببینه 
درواقع نگهبانش شدم بنده -_-
همه ی کارام یا نصفه میمونه یا کلا میمونه 
بقیه مامانا چیکار میکنن ؟ 
تا میام ظرف بشورم گریه اش درمیاد و مجبورم برم ببینم چه خبره و ... 
بسم الله مهربون :)
+ چند روزی که رفتم مسافرت حسابی از درس خوندن افتادم و کلی مطالب نخونده دارم الان. حتی اگه تا لحظه ی امتحان هم بی وقفه بخونم بازم تموم نمیشه و مجبورم یه مطالبی رو حذف کنم. حالا وسط این همه مطلب دچار وسواس خوندن شدم و هی برمیگردم عقب دوباره میخونم، سوال برام پیش میاد، میرم سرچ میکنم :-|
++ همه چی بخیر گذشت خداروشکر :)
الهی که بخواین و بشه.
دلم پورِه و دورم خالی
حتی یک ذره از عشقم کم نشده، مجبورم هیچی نگم تا خدایی نکرده غصه نداشته باشی و غصه دار نشی،تا جایی که فقط بخاطر این که ذره ای شاد بشی و صدات شاداب باشه موهامو کوتاه کردم
ولی باور کن هنوز هرشب خوابتو میبینم و هر وقت از خونه برم بیرون تویی تو ماشین کنارم
خیلی بیشتر از اون که بدونی، حتی خیلی بیشتر از اون مقداری که نشناختیم و همیشه بهم شک داشتی دوستت دارم و عاشقانه عااااااااااااااااااااااااااااششششششششششششششششسشششقققققققق
بسم الله مهربون :)
 
اهل منزل ماشین بهم نمیدن تمرین کنم. میترسن از رانندگی کردنم و تصادف و خسارت بالا. منم اصرار نمیکنم چون خودمم از خودم میترسم D;
در عوض داداشم خیلی سخاوتمندانه هرشب منو به زور میبره که با ماشین خودش تمرین کنم و تاکید میکنه که نترس. امشب رفتیم یه سربالایی، میخواستیم نیم کلاچ و پس نزدن تمرین کنیم. تا میومدم حرکت کنم ماشین خاموش میشد. داداشمم هی میگفت عیبی نداره، یه بار دیگه. تازه خیلی هم طلبکار بودم که کلاچ ماشین تو خرابه، وگر
احساس می‌کنم از این به بعد از چیزی که هستم بیشتر توی خودم فرو می‌رم بازم کم‌تر حرف می‌زنم و دیگه نمی‌دونم چی می‌خواد بشه،آدم‌های مورد علاقه‌م دارن کم می‌شن شایدم به صفر میل می‌کنن و خب مجبورم از این به بعد روزانه صدها بار بیام اینجا و با خودم حرف بزنم :! خیلی هم سخت نشد این‌طوری راحت‌ترم شاید.
متوجه‌ پرحرفی دو روز اخیرم هستم ولی خب نمی‌دونم چه اتفاقی توی من شروع به افتادن کرده.
خیال می‌کرد که دانشجوی این شهر هستم و تنها زندگی می‌کنم. ظاهرا علاوه بر دانشجوها، شبیه آدم‌هایی هستم که تنها زندگی می‌کنند! آدم‌هایی که تنها زندگی نمی‌کنند چه شکلی هستند؟ چرا این تنهایی حتی در نحوه‌ی خرید کردن من هم نمایان است! باز هم مجبورم پلاستیک بگیرم. معلوم نیست کِی قرار است کیسه‌ی پارچه‌ای تهیه کنم و به صورت جدی به پلاستیک «نه» بگویم.
پ.ن: چند روزی‌ست که میل به خوردن هله هوله دارم. چقدر آشپزی کردی کار طاقت‌فرسایی به نظر می‌رسد.
 
هو
__
 
نمیدونم به این که از تابستون متنفرم ربطی داره یا نه. اما چند سالی میشه که یه اتفاقاتی رخ میده که تابستونا حالم خوب نباشه. البته که گرما هم افسرده م میکنه. و این روزا که مجبورم با یه دست زندگی کنم کلافه ترم از همیشه. وقتی مجبورم صبح که از خواب بیدار میشم، جودی آبوت طور تا ظهر یا شاید بعدازظهر صبر کنم که احسان از سرکار بیاد و موهامو ببنده برام. که تازه اونجوری که دلم میخواد نتونه و بعد از کلی کلنجار رفتن یه چیز سر هم بندی شده تحویلم بده! و ب
رفتم و چسبیدم به ضریح...♡
بازم نمیدونستم چه دعایی بکنم...
فقط می گفتم یا امام رضا کمکم کن‌ ، هیچی نمی تونستم بگم...عملا هیچی!
منفور نزاشت بمونم :(
میخواستم باهات کلی حرف بزنم ،حالا مجبورم از پنجره ی هتل ببینمت...و باهات درد ودل کنم... 
یادم‌نمی ره که به گنبد طلات نگاه کردم و دعا کردم دیگه نباشه...کاش اجابت کنی...
حدیث کسا هم خوندیم:) فقط اونجاییش که پیامبر به حضرت علی میگفت اون کسایی که شیعه و میرک ما هستن هم زیر کسا هستند و خدا اندوه شون رو برطرف میکن
دیدمت از دور
خسته بود پاهات
گفتی از دست این آدما خسته ام
زخماتو شستم، بالتو بستم
.
.
گفت شنبه میاد تهران. یکی دو روز کار داره.
گفت سعیدم اینجاست باهم میاییم
من ولی نمیدونم چرا فقط گریه ام گرفت..
میدونم نمیبینمش.
.
.
نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسرساز..
چرا انقد گرفتار توعم؟
میگی باید برم اما
نمیتونی
نمیتونم
.
.
متنفرم از اینکه حتی اینجاهم مجبورم خودمو سانسور کنم..
.
.
سعید پست گذاشته بود تو یه تیکه اش این آیه رو نوشته بود "و ان لیس للانسان الا ما سعی"
هی میخواستم قبلش پست بذارم هی نشد
هی میخواستم بذارم هی تشد
آخرش الان مجبورم از چین پست بذارم
یکشنبه شب من و دوست صمیمیم زر پرواز کردیم به مقصد شانگهای..
حالا سعی میکنم پستای بعد چندتا عکس هم بذارم و توضیحات بیشتری بدم...
علی الحساب اینو داشته باشین
سمت راستیش بدمزه بود.. بهش میگن چو دو فو ، chou dou fu... ولی چپ خوب بود سیب زمینی بود ولی بامزه :))
به ناخونم هم گیر ندین شکسته :d
هوس کردم کتاب گفتگوی رولینگ استونو دوباره بخونم دلم سونتاگو میخواد. یا مثلا فیلمهای مصاحبه اشو ببینمو بفهممو کیف کنم. آخ خدا که اگه زبان میخونم واسه همین چیزاشه یا حتی کتاب علیه تفسیرش یا درباره عکاسیشو بخونم باز. انگار دلم تنگ شده باشه دلم میخواد های های براش گریه کنم. یا مثلا نوشته های استادمو بخونمو بغض کنم که تموم شدن  :( به جاش حالا دارم بدایة رو میخونم که خیلی چیزاشم چرته :/ اخه ستم نیست؟؟ ولی برای  رسیدن به یسری اهدافم مجبورم یسری چیزار
دوستان مجبورم کم کم بنویسم. 
خلاصه کنم اون خانم دکتره منو فرستاد دوباره آزمایش خون دادم. سونو دادم تو سونو الکی نوشتن مایع آمنیوتیکم کمه تا بهانه ای برای سزارین بشه. بعدش دکتر بهم گفت برو فلان بیمارستان بگو بچه م تکون نمیخوره تا ازت نوار قلب بچه بگیرن. میخواست یرام پرونده سازی کنن تا به موقع ش ازش استفاده کنن و سزارین بشم.
منم با اون حال نزارم رفتم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه. بچه من خوب تکون میخورد همزمان که داشت تکون میخورد گفتم نگرانم بچه م
لعنت به این موبایل که یک ساعت توش تایپ میکنی که پست بذاری بعدش یهویی پاک میشه. دیگه حوصله تایپ دوبارشم نیست.
فقط بگم بعد از جرم گیری گوش و آرامش دوباره فقط مونده این  چند تا ویروس کوچیک تو مغزم که گاهی وقتا تو تنهایی آروم آروم تکثیر میشه.
یا خودم ترتیبشون رو میدم یا مجبورم سیستم عاملم رو دوباره نصب کنم با آنتی ویروسی به مراتب قوی تر و دارای خط قرمزهای بلندتر...
به معنای واقعی از اینکه هیچ راه دیگه ای نیست افسرده گشته ام:(
نمیدونم چیکاارکنمم نمیدونم نمیدونم. 
وای توروخدا یکی بهم راه بگه. مغز من کشش نداره. دیگه مغزم به هیچ جا نمیکشن.  شیطونه میگه به همینا بگو یا هیچی. من پیش هر دوتاشونم نشونم دادند.
راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه جز پذیرفتن همین، ببین فقط یک بار کوثریک بار، میری میگی سلام، فلان و راهنمایی همین همییییییین همییییییین ادامش نمیدی. حیف که ادمای دهن لقین. من که میگم الان همین دو جکله ای که تصمیم
برای این پروژه مجبورم  پردازش تصویر یادبگیرم؛ چیزی که می‌شه گفت حدود 100 درصد به‌ش بی‌ربطم. ولی خب من از هرچیزی که به انتقال جرم، ترمودینامیک و عملیات واحد [ اعم از یک و دو] ربطی نداشته‌باشه استقبال می‌کنم1. 
فکر کنم از همین لحظه ح. رو کم‌تر نفرین کنم به خاطر این نونی که تو دامن‌م گذاشت.2 

1: سوالی که ممکنه برای مخاطب پیش بیاد، اینه که «شما اصن چرا رفتی این رشته رو خوندی؟» و پاسخ اینه که می‌خوام برم والیبال ببینم. 
2: با این حال مطمئنم که داری
 
خیلی وقت بود میخاستم این کارو بکنماین سفر مجبورم کرد دیگههمیشه فکر میکنم ی کاری کنم ک اگر رفتم ی سفری حتی آمادای نگران چیزی نباشمکامپیوتر رو پاکسازی کردملب تاب رو پاک کردمهارد رو پاک کردماز ایمیلم خارج شدمهرچی اطلاعات خصوصی و شخصی بود ریختم تو لینوکستو پوشه های مختلف توی اوبونتو فایل های شخصی خودمو ریختمب جز ی فایل شامل 1450 عکس ک ب غیر لینوکس دوجا کپی اش میکنم یکی تو لب تاب یکی تو هاردمعکسهایی ک کسی هم ببینه اصلن مهم نیست و هیچ ضرری متوجه م
خیلی وقته دورم از بلاگشاید ۳ یا ۴ ساله
شرایط مجبورم کرد دور باشم
حذف شدم حذف کردم
از زندگیِ خیلیا حذف شدم
خیلیارو خودم حذف کردم
خیلی چیزارو خودم حذف کردم
این بلاگم یکی از اون خیلی چیزا بود
قاعدتا نباید ۱۹ و ۲۰ سالگی ادم اینجوری بگذره
نباید غم جای شادیاشو بگیره
ولی گذشت
الان ادمایی رو تو زندگیم دارم که خیلی با ارزشن
ادمایی ک موندن
ادمایی که سعی داشتن لبخندو مهمون لبام کنن
ادمایی که نابن و دوست داشتنی:)
هیچی اونجوری که میخواستم نشد
ولی من هنوزم
مغزم خسته اس
خیلی خسته ام
فرسوده ام
دلم آرامش میخواد
بجز همه فکرهایی که برای بیرون از خونه دارم
داخل خونه هم آرامش ندارم
یه دیوار مشترک با همسایه ای داریم
که یه بچه 4 ساله دارن که یک بند جیغ میکشه
و مادری که اونم یک ضرب جیغ میکش
که مثلا بچه رو تربیت کن
اعصابم سرویس کردن
توی خونه آرامش ندارم
مجبورم آهنگ بلند بزارم که صداشون نشنوم
در مورد هر جور عایق بندی تحقیق کردم
خیلی گرون هستن
مخصوصا عایق خوب
و فعلا فلوس لاموجود
چون مجبور شدم براش وی آر ایی
خب،
الآن که دارم اینا رو تایپ میکنم، یک پست وبلاگ نیست! بیشتر حال وقتی رو دارم که مجبورم بشینم و پیک نوروزی رو حل کنم!
کریس تماس گرفت و "تکلیف" کرد که حتماً یه چیزی بنویسم.
خب آخه چرا؟! :)
یاد "جان واتسون" می افتم که وقتی دکترش بهش گفته بود اتفاقاتی که برات می افته رو بنویس، جواب داد: "هیچ اتفاقی برای من نمی افته"!
...
حس تملک من به زندگی و علاقه م برای دنبال کردن خودم از چیزی نشات میگیرد که همواره مورد تهدید است.
لذا اکنون که در اوج زندگی ام قرار گرفته م و ترس هایی که به واقعیت تبدیل شده بودند، دروغین از آب درآمدند و دوست های رفته، برگشته اند؛ مجبورم که همواره خودم را برای شرایط بحرانی آماده نگه دارم و به خود یادآور شوم هر رخدادی در این دنیا از زنجیره ای از اتفاقات و کمی جادو تغذیه میکند. جلوی زنجیره اتفاقات را نمیتوان گرفت که هر عملی جزئی از همان زنجیره است
سلام . 
معلوم نیست دوباره چه موقعی بیام
اما باز هم میام . 
وب رو غیرفعال نمیذارم . ولی اگه این مواقع بیام وب ، مجبورم غیرفعالش کنم تا دیگه ذهنم مشغول نباشه .
عیدی هم ندادین :دی ( الان حتما میگین خرس گنده عیدی میخوای چیکار ؟ )
با افتخار اعلام میکنم که 120 هزار ریال عیدی گرفتم :دی
به ریال گفتم بهتر و بیشتر  آبرومندانه تر بشه :دی 

+ بعضی وقتا که بارون میومد میگفتم چرا اینهمه کم میاد .
ولی وقتی سیل رو میدیدم به همون مقدار راضی میشدم . البته بارون شدید میب
بعد از پنج ماه، هنوز تو محیط کار باید عینک بزنم 
رنگ شیشه های عینکم عملا فرق کردن و برای این کار هزینه دادم :( 
مدام قطره می ریزم و از یه طرف مجبورم این کار رو بکنم از اون طرف این کار باعث وابستگی چشمم میشه 
یا هم باید تو محیط کار عینک بزنم تا چشمم خشک نشه 
هی خدا 
اوایل با خشکی میساختم و می گفتم طبیعیه و به همه پیشنهاد می دادم 
اما الان همه ش به همه میگم عمل نکنین و سر بی درد رو دستمال نبندین 
هرررررر کاری انجام میدم همینه 
هی شکر 
مثل ازدواجم که
به نام او...
چند وقته که ذهنم جمع نمیشه و از پراکندگی رنج میبرم که هر چند اون هم عالمی داره واسه خودش!
امشب مهمون داشتم و امان امان اماااان!!
قبل اینکه مهمون های اکی بدن که میان؛ میخواستم برم سینما تنهایی و با این ترسم مقابله کنم ولی خب نشد!
این روزا که زودتر اومدم تهران و بیکارم؛خیلی فکر کردم به خیلی چیز ها!
خیلی جیزا خوندم خیلی چیزا گوش دادم
خیلی حس های یهویی درونم به وجود میاد!همون حس هایی که سعی میکردم نبینم و بعد خودشون میان جلوی چشمم و مجبور
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها
دونفر با هم حرف می زدند...یکی خدا و دیگری بنده. کلمات رد و بدل شده حکایت از مسلط بودن خدا و مرتبه بلند او داشت.
بنده گفت: خدایا هر چیز برای من سخت است برای تو راحت است... تو مسلطی ولی من در سلطه تو راحتم
خدا گفت: تو را برای خودم ساختم... مخلوق طاغوت شکن من... با اذن من مختصات قدرت را عوض کن.
طاغوت گفت: بی اذن من حق ایمان آوردن به خدا را نداشتی...
بنده گفت: خدا با آن همه قدرت مجبورم نکرد...تو ه
رفته بودم دفتر مهندس که گزارش سامانه رو بدم؛
" به نظر من، دانش و توانایی شما بسیار بیشتر از خیلی از افرادی است که اینجا هستن. من دیدم و میدونم شما کارهای زیادی در همه بخش های سازمان انجام دادی اما ما هم نمیتونیم کارهایی که شما در ادارات دیگه انجام دادی رو با این بودجه کم و محدود جبران کنیم و من مجبورم این بودجه رو اول برای افراد خودمون که خیلی خوب کار میکنن بزارم. البته دفتر هم خیلی وقته کاری به شما نسپرده و من هم همین چند روز پیش با مدیر کل صحبت
به قطر کتاب نگاهی میکنم 600 صفحه که شاید با یک دست هم به زور میتوان آن را بلند کرد .
من : ببخشید آقا ، قیمت این کتاب چند هست؟
آقایه : 98 تومن 
من : 98 تومن ؟( با لحن جناب خوان گفته شود )
به قول سهراب سپهری : من هیچ ، من نگاه :///
من موندم و یک کارت که کلا 50 تومن داخلش باشه . مجبورم برم از کتابخونه بگیرم . اگه کسی دیگه نگیردش 
من که دوست دارم برم دانشگاه بشینم درس موردعلاقه مو بخونم، پژوهش کنم و مرز های علم رو بشکافم مجبورم برم کار کنم برم واسه چندرغاز منت این و اونو بکشم بهم کار بدن یا حتی واسه کار پیدا کردن دوره ای رو ثبتنام کنم تا چیزی یاد بگیرم که با روحیه ام سازگار نیست! 
به جاش خیلی ها که جاشون تو دانشگاه نیست دارن گند میزنن به پایه های علمی مملکت درحالی که هیچ اعتقادی به درس ندارن و یکی دیگه خرجشونو میده و غم پول ندارن!
چرا همه چی برعکسه؟ چرا واقعا؟
امثال من ن
از وقنی وارد هنرمندان شدم خیلی چیزا داره اتفاق میفته!
هم خوب هم ... خب نمیشه گفت بد چون بد نیست.
مثلا خوباش اینه که خیلی از کارایی که همیشه دوست داشتم انجام بدم ولی نشده رو الان باید انجام بدم.
مثلا همیشه دوست داشتم اهداف و آرزوهام رو یه جا بنویسم که الان نوشتم... یا دوست داشتم کاردستی درست کنم که الان دارم یاد میگیرم.
 دوست داشتم عقاب بکشم که کشیدم... 
بقیه ش هم اینه که از چیزایی که فراری بودم دیگه اینجا نمیتونم فرار کنم و بالاجبار باید انجام بدم.
درسته که اولای مهرو داشتیم اسباب کشی میکردیمو بعدشم تقریبا تا آخرای مهر دانشجو بودم،ولی حس میکنم از اونوقت تا الآنمو یکم به بطالت گذروندم!
تا تقریبا آذر ماه شک داشتم که میخوام دوباره کنکور بدم یا نه و این شک تقریبا داشت منو دیوانه میکرد!
تا بالاخره تصمیممو گرفتمو خواستم که دانشجو بشم.
جالبه اوایلش مصمم بودم که میخوام کنکور بدمو برای همینم خودداری شدیدی میکردم از خوندن کتابای جدید.
اصلا کتابامو گذاشته بودم توی کارتون و کمد که چشمم بهشون نیف
تقریبا بعد از یک ماه که کاملا از هم بى خبر بودیم.. تماس تصویرى گرفتم. با اینکه مدت طولانى هست که مریضم و مجبورم به تظاهر چیزى که نیستم، لبخند میزدم و از حال و احوالش میپرسیدم اما چهرش ناراحت بود.. از شرایطش و مشکلاتش میگفت.. از اینکه سرش شلوغه و هنوز نمیدونه فردا باید بره سفر بخاطر کارش یا نه.. از اینکه از حجم فشار خسته اس و هزار جور غر دیگه. میگفتم غصه نخورین.. حل میشه.. درست میشه. سعى کردم بحث رو عوض کنم و حالش رو خوب..گفتم چقدر این رنگ پیرهن بهتون م
دیس پپسی و علایم گوارشی وحشتناکی که اخیرا داشتم وادارم کرد بدون دادن آزمایش،درمان  H.pyloriمعده را برای خودم شروع کنم...رژیم دارویی سنگینی که مجبورم کرده به خوردن یازده قرص در روز...
یک استادی داشتیم که میگفتن فلان متخصص اطفال تمام داروهایی که تجویز میکنه رو خودش شخصا چشیده و دقیقا میفهمه این بچه موقع خوردن اون دارو چه طعمی رو خواهد چشید و چه حالی خواهد داشت...بنظرم بد نیست گاهی خودمون رو بذاریم جای بیماری که قراره نسخه ی مارو مصرف کنه...شاید اینج
تجربه‌ی عجیبی رو دارم زندگی می‌کنم.  نه می‌تونم یه دل سیر خمیازه بکشم، نه با خیال راحت و هر اندازه که می‌خوام قدم بردارم! نه می‌تونم غلت بزنم و نه می‌تونم بدون درد سرفه کنم یا حتا موهام رو شونه بزنم. دست اندازا و چاله‌های توی خیابون رو می‌فهمم! مثلن از خونه تا مطب ۷ مدل دست انداز داشت. اولی رو با درد عجیبی گذروندم و برای دومی یاد گرفتم با دستم گردنم رو محکم نگه دارم! از این که فعل هارو مجبورم از نو بچینم و برای هر حرکت از قبل فکر کنم انرژی کم
احساس میکنم توی لجن دست و پا میزنم و کارام هرچی بیشتر پیش میرن زشت تر و واقعا زشت تر میشن. گاد هلپ می. خواهش میکنم. 
کلی جیکوک دیدم و حالا دلم برای ددیم تنگ شد :( امشب دو سه بار خواستم چیزی براش بنویسم اما بعد پشیمون شدم. اگه یه روز قراره این نوشته رو بخونی باید بدونی که با راپید اسمی که مال توئه رو روی دستم نوشتم و یه قلب کنارش کشیدم تا کم دلتنگیتو کنم و حس کنم پیشمی و اصلا آندر مای اسکین :) ♡ 
امشب از معدود شب های عمرم بود که دلم میخواست خونه و پیش
 نفرتی که در مغزم  جوانه زده و هر روز بزرگتر و پر شاخ و برگ تر میشود ، برایم کشنده شده. پیچک خونخوار کوچولو ، هر روز قد میکشد،  برگ های ظریفی دارد با ساقه ای به باریکی مو, که در هر روزنه ی کوچکی از قلبت جا میگیرد. شاخه هایش را دور دست و پایم پیچانده است. احساس میکنم برای حرکت کردن مجبورم میلیون تن بار را با خودم این طرف و آنطرف بکشم.تا مرز دیوانگی فاصله ای برایم نمانده . جنازه ی نیمه جانی هستم ،افتاده وسط سالنی شطرنجی و سرد، غرق در سرخی خون که از ق
خلاقیت در انتخاب کلمات، قدری وقت لازم دارد، حداقل برای عموم افراد این‌طور است، ولی گاهی لازم است که آدم این وقت را بگذارد. این‌کار می‌تواند حس و حال خوبی را که قرار است بیان شود، عمیق‌تر و ماندگارتر هم بکند. مثلاً فکر کنید که من برای این‌که بخواهم به شما بگویم حالم خوب است، و نخواسته باشم از عبارات کلیشه‌ای و شکلک‌ها استفاده کنم، مجبورم با دقت بیش‌تری حال خودم را تماشا کنم تا بتوانم توصیف بهتری ازش ارائه دهم، توصیفی که باورپذیر باشد و م
نمیدونم چرا همیشه نزدیکای امتحانا حالم طوری میشه که تو وضعیت خطیری قرار دارم و نیاز دارم بیشتر با خودم خلوت کنم و به خودم بپردازم ولی اونقدر پروژه ریز و درشت رو سرم ریخته که غمگین و کش اومده و ناامید تسلیم میشم،خود مظلوممو میزارم تو کمد و درشم میبندم تا بعد امتحانات.حس مزرعه داری رو دارم که دقیقا چند روز مونده به برداشت محصول یه گردباد لعنتی اومده و کل تلاش چند ماهشو نابود کرده..حالا که این سه ماه اینقدرر تقلا کردم و زور زدم که خودمو بکشم بال
ساعت دو و خورده ای شب زنگ زد خبر بده رسیده وین...قرار بود زنگ بزنه، گفته بودم بیدارم ولی جواب ندادم، چون قرار نبود اونجا باشم، قرار نبود مجبور شم، گفته بود مامان درک می کنه، گفته بود درست میشه ولی نشد، منم قرارامون بادم رفت..همه رو یادم رفت... ده بار زنگ زد ده تا پیام داد. خیال من که راحت شد ،فهمیدم سالم تا وسط راه رفته ولی خیال اون...حتما با خیال اینکه خوابم برده راحت شده . وقتی رسید تهران و جواب ندادم، ساعت یازده و نیم بود، حتما باز با خیال اینکه خ
اذان گفت. نمازخونه رو پیدا کردم. هنوز کسی نیومده بود به غیر از دو نفر که روبروی من به دیوار تکیه داده‌بودند.
یکی‌شون روحانی جوانی بود با ریش کم پشت و خرمایی. رفتم جلوش روی پنجه پا نشستم و پرسیدم حاج‌آقا ببخشید اگه شوخی دستی کنم ناراحت میشی؟ گفت چطور؟
لپ‌هاشو گرفتم کشیدم. آنقدر کیف داد که نگو. تا اون موقع لپ یه آخوند رو نکشیده بودم‌. اینقدر لپ‌های نازی داشت که نگو.
خلاصه رفیق شدیم و توی اون چند روزی که قم بودم مجبورم کرد سوره توبه حفظ کنم.
کی ف
هیچ وقت بهشت و جهنم لا اقل آنطور که بهم تداعی شده مرا جذب خود نکرده اند. همیشه جذب سلوک بوده ام. البته حسابی شیطان هم سر بزنگاه ها از این سوئ استفاده کرده. نه حوری و آتش حرکتم داده نه سلوک را فهمیده ام. هر وقت خواسته ام استغفار کنم دنبال گناه گشته ام. گناه گنده وجدید.
از عرفان و سلوک یک دو واحد پاس کرده ام که استادش ترجیح داده خاطره دفاع مقدسش را تعریف کن و من ترجیح داده ام با لپتاپم سر کلاس ور بروم.
پس هیچ نمیدانم.
با همین ندانسته ام مجبورم شده به
گاهی اوقات فکر می
کنم به دست نیاوردن می تواند برایم مفیدتر باشد.از خیل لذت های مادی گرفته تا عشق
و سایر چیزهای جدی تر.این نرسیدن ها هنوز به آدم انگیزه ادامه کار می دهد. یکی از
چیزهای خیلی ساده که قبلا لذت بخش بود و الان نه، سفر کردن با مترو از این سر شهر
به آن سر شهر بود.این کار این روزها اینقدر دچار تکرار شده که دیگر نمی توان از آن
لذتی برد.قبلا از اینکه خیره شوم به آدم های متفاوت و دست فروش های مترو لذت می
بردم.انگار می خواستم چیزی را کشف کنم یا
امشب همون شبیه که آخرین پیامتو خوندم و از من ابراز تنفر کردی...امشب از اون شباست که باید خون گریه کنم ولی چون پیشم کسی هست مجبورم هر طور که شده تو خودم بریزم...امشب دردآورترین شب زندگیمه... امشب به خودم قول دادم دیگه مزاحم عشقم نشم...امشب با خودم عهد بستم حضورم زندگی عشقم رو تهدید نکنه...امشب همون شبه که پرستو برای هزارمین بار خردم کرد و بهم گفت عشقت دروغه عشق نیست...دلم براش تنگ میشه... هر چند الان هم تقریبا یکی دو ماهی هست که دیگه امیدم باری رسیدن ب
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه ... و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت ... 
یه مدت میگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش...
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
اصلا از همون اول من با خودم شرط کردم اگر رفتم معماری همون ترم دوم به بعد بگردم پی یه کار دانشجویی مرتبط با رشته ام و بعد عین سگ توش جون بکنم حتی اگه چندرغاز اخر ماه بذارن کف دستم.
از اولشم فقط دنبال یاد گرفتن کار بودم. 
الان چی شده؟
یه هفته اس دنبال کار میگردم هیچی به هیچی.
اقا جان کار خفن که نمیخوام.یه کاراموزی ساده اس دیگه...این چه مصیبتیه خب؟
از طرفی همش منو از کار تو شرکت ها میترسونن میگن اوضاع خرابه و بهتره خیلی حواست جمع باشه برای همینم نصف
دیروز یه بازی دانلود کردم خیلی باحاله ینی از اینجور بازیا خیلی خوشم میاد بازیش عین زندگی واقعیه اول بازی رفتم گواهینامه موتور گرفتم و بعدش در یک پیتزا فروشی به عنوان پیک مشغول  کار شدم بعد پول دراوردم رفتم گواهینامه پایه ۳ رو گرفتم و امتحان دادم قبول شدم و لباس کار خریدم شغل دومم رفتگر شدم :) حالا شغل بعدیم که باید براش لباس بخرم و چیزایی که میخواد جور ونم ساختمان ساز میشم و برای تک تک این چیزایی که گفتم پول میخواد و برای پولش باید کار کنم حا
دلم گرفته
یجور بدجور 
یجوری که دوست دارم بشینم گریه کنم ولی شرایطش جور نمیشه 
علی امشب هم اینجا بود کلی باهاش خندیدم اما هیچ فایده ای نداشت 
دلم می گفت دختر علی از تو نیست حالیته؟ 
سرکار رفتن هم تاثیر نکرد 
سرفه های شدید دارم سرفه هایی که اینقدر ادامه دار میشدن که خلط جدا شه 
و امروز با اولین سرفه پیشونیم تیر می کشه جوری که بجای اینکه دستمو بگیرم جلو دهنم مجبورم دستمو محکم رو پیشونیم فشار بدم :| 
یارو رو رد کردم خودم پشیمون کردم 
به مامان صبح
به یه حجمی از حماقت رسیدم که "قربونت" رو توی چتمون سرچ کردم ببینم کدوم بیشتر گفته قربونت برم...
اولاش اون میگف
بعدش فقط من گفتم
بعد به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیگم تا به اون تعداد اون بگه.
بعد دیدم چه نتیجه ی احمقانه ای چرا همچین کاری رو کردم اصلا؟
بعد دیدم با حجم عظیمی از دلتنگی مواجهم که هیچ چاره ای واسش نیس.
چون پی امامو هفت هشت ساعت یه بار جواب میده
درنتیجه نمیتونم همه دلتنگیمو یه بارکی بهش بگم. هشت ساعت یه بارم خیلی زیادی به نظر میرسه. خسته م
خیلی وقته ننوشتم ، دو هفته اس که عمه و عزیزترین فامیلم فوت شده ، بمانه که چقد گریه کردم و اشک ریختم
سرم داره میترکه ، اشک تو چشام جمع شده ، خدایا بعضی آدما رو چطور ساختی که اینقد عوضین ، با ت دعوام شد و ر ، استاد از زبون من یه چی گفته ، کاری که به عهده ماستو یکی دیگه با زرنگ بازی داره میگیره و جلسه میگه داشتیم و تیمو قراره هماهنگ کنیم ...
از استادا و دپارتمان متنفرم و مدیر گروه
آدمو زده میکنن ، دوس دارم بشینم خیلی رک باهاشون صحبت کنم ، ولی حیف که او
صبح ساعت ده با هزار ضرب و زور بیدار شدم لشمو بردم کتابخونه
یکم خوندم یک اومدم ناهار خوردم دوباره برگشتم کتابخونه تا پنج
حوصله م سر رفته بود واسه عوض شدن حال و هوام گفتم برم یه خرده بگردم
پنج پریدم تو سرویس بی هدف یه جا همینجوری پیاده شدم تو راه دوتا سمبوسه خریدم با خودم بیارم خوابگاه
از نزدیک باغ کتابم رد شدم خواستم سر خرو کج کنم و برم توش بعد به خودم یاداوری کردم پول مول نداری بدبخ این شد که بیخیالش شدم و رفتم یه بستنی توت فرنگی خریدم و سوار ا
حال صحبت کردن ندارم ولی دلم میخواهد شما همه ی اتفاقات زندگی ام را بدانید تا دیگر برایتان تعریف نکنمشان چون حال صحبت کردن ندارم. به علاوه اینجا تنها جایی است که میتوانم راحت صحبت کنم و همه چیز را بگویم چون واقعن نمیدانم چه افرادی اینها را میخوانند اما مطمئنم دوستان پسرم، غیر ا محسن، اینجا را نمیخوانند و این اتفاقی خوش در زندگی فانی و تخمی من است. حرفم این است که میتوانم در اینجا راحت حرف بزنم و خیالم هم تا حدی آسوده باشد که کسی ا افراد نزدیک زن
امروز در حسرت فرصت های از دست رفته ی قبل هستم فرصت هایی که برای مطالعه ی بیشتر بیشتر و خیلی بیشتر داشتم، وقت و زمان و فرصت هایی که برای بدست اوردن مهارت های بیشتر و بهتر از دست دادم.
فرصت هایی که داشتم برای اشتباه کردن و نکردم، اشتباه نکردم. و الان امروز باید کارهایی رو انجام بدم برای درآمد که هیچ علاقه ای به اون ها ندارم
باید وقتهام رو برای جاها و کسانی بگذارم که دوسشون ندارم و یا علاقه ای با بودن با اونها ندارم .
قبلا میتونستم با تلاش و انجام د
هر کسی رو میشه یه جور خاص عذاب داد و برای من یکی این عذاب یه جا نشستنه ، اینکه نتونم زیاد راه برم شلوغ کنم برام خیلی سخته حالا با این وضعی که مریض شدم  مجبورم فعلا خونه بمونم ، ریه هام عفونت کرده و از سه تا نعمت محروم شدم 1.راه رفتن طولانی مدت (سرما و هوای آلوده سرفه های قطع نشدنی به همراه میارن)2.خوردن غذاهای رنگ وارنگ و جذاب (ادویه هم ممنوعه)3.صحبت کردن هم ایضا یکم که حرف میزنم 3 برابرش سرفه میکنم و قظع شدن سرفه هام هم با کرام الکاتبینه. برای کسی ک
سلام به همه ی دوستان
خب من بدقول نیستم دیگه گفتم میام مینویسم و اومدم زمان که نداده بودم.راستش دیگه این روزا وقت بسیار محدود شده و من مجبورم به کارای واجبتر از جمله خرید با دور تند جهیزیه برسم
حتما در جریان تکون خوردن دنیا و قیمتا و اینا که هستید.بیا یه عمر میگفتیم چرا ازدواج نمیکنیم حالا که کردیم صاف همون موقع شانس ما گرونی شد.خدایا ندادی ندادی حالا که دادی اینطوری؟؟؟ ولی ناشکر نیستم چون خدا رو شکر از ازدواجم راضیم ولی الان با بی برنامه گی و
خلاقیت در انتخاب کلمات، قدری وقت لازم دارد، حداقل برای عموم افراد این‌طور است، ولی گاهی لازم است که آدم این وقت را بگذارد. این‌کار می‌تواند حس و حال خوبی را که قرار است بیان شود، عمیق‌تر و ماندگارتر هم بکند. مثلاً فکر کنید که من برای این‌که بخواهم به شما بگویم حالم خوب است، و نخواسته باشم از عبارات کلیشه‌ای و شکلک‌ها استفاده کنم، مجبورم با دقت بیش‌تری حال خودم را تماشا کنم تا بتوانم توصیف بهتری ازش ارائه دهم، توصیفی که باورپذیر باشد و م
به‌طور واقعاً بی‌سابقه‌ای خوابم بهم ریخته‌ است. روزها شدیداً خواب‌آلودم و جز تلگرام چک کردن و غذا خوردن حال انجام کار دیگری را ندارم. کل این هفته‌ همینطور در خواب بودم و نمی‌توانستم درس بخوانم یا کارهای نشریه را پیگیری کنم و به همین دو دلیل هم نگرانی امانم نمی‌داد و هنوز هم نمی‌دهد. شب هم مثل حالا حس می‌کنم خواب‌آلود نیستم ولی مجبورم بخوابم.
من همیشه آدم خوش‌خوابی بوده‌ام. از آنهایی که دکتر هلاکویی می‌گوید بچه‌های خوب‌اند و خوب می
.
روزگاری که برای خوشبین بودن باید یه پوستِ کلفت داشت و اعصابِ فولادین ،که نیست در وجودم ،پس با این بدبینی که دست دورِ گلوم انداخته تو شهر راه میرم .
از اینکه آدمایی رو "بزرگتر" باید ببینیم که هیچ بزرگی ِ انسانی ای یا سلامت عقلانیت درونشون نمیشه پیدا کرد ،
از اینکه یه هدف دارم درونِ قلبم  که مجبورم برای ِ رسیدن به خودِ  لعنتی اش ،همه ی اینا رو تحمل کنم .
.
.
.
یه ورِ خیلی خوشبین ولی در حالِ خوابِ وجودمم میگه :
تو شانس اینو داری که درس بخونی و صبح بید
فرار عمر از جنگ احد و عتاب و هجوم شدید امیر المومنین علیه السلام بر فراریان از جنگ
علی بن ابراهیم قمی قدس الله روحه الشریف عالم و مفسر بزرگ شیعه می‌نویسد:
وروی عن ابی واثلة شقیق بن سلمة قال كنت اماشى عمر بن الخطّاب اذ سمعت منه همهمة، فقلت له مه، ماذا یا عمر؟ قال ویحك أما ترى الهزیر القضم ابن القضم، والضارب بالبهم، الشدید علی من طغى وبغى، بالسیفین والرایة، فالتفت فاذا هو علی بن ابی طالب، فقلت له یاهذا هو علی بن ابی طالب، فقال ادن منی احدثك عن
 
سلام
اواخر مرداد ماه هستیم. از اواخر اردی بهشت اینجا چیزی ننوشته ام.
من کماکان بی‌‌‌کار هستم و این عذاب آور ترین اتفاق این 5 ماه گذشته اس. به در های زیادی زده ام اما هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده. به قدری کلافه و بی حوصله ام که خدا می داند. این که همه اش مجبورم در خانه بمانم، خودش خیلی فرسایشی شده، هم برای من هم خانواده.
رابطه ام با عشقم هر روز بعد جدیدی پیدا میکنه!
از اون دوره اوج اردیبهشت ماه فاصله گرفتیم و دیگه نه خبری از تلفن زدن های هر روزه اس و
یه دل سیر تنهایی میخوام 
کسی نباشه سرم غر بزنه و بهم عذاب وجدان بده 
کسی نباشه که اشتباه هاشو گردن من بندازه و طلبکارم بشه 
کسی نباشه که عقده هاشو سرم خالی کنه 
کسی نباشه که بخواد با عیب گذاشتن روی من و تلقین های منفی منو از بین ببره فقط برای اینکه حسادتش بخوابه
کسی نباشه که مجبورم کنه کارایی رو بکنم جاهایی رو برم حرفایی رو بزنم که ابدا اعتقادی بهش ندارم 
کسی نباشه که منو از وجود خودم شرمنده کنه چون چشم دیدنم رو ندارن 
دلم تنهایی میخواد 
من ف
+ دختر میفهمی یعنی چی؟؟این یعنی اعلام جنگ!
- من می تونم و مجبورم که تحمل کنم:)نمی دونم چه اتفاقی میفته و چقدر این من داغون رو می خوان داغون تر کنن اما به هیچ وجه از حرفام کوتاه نمیام ، به هیچ وجه ، گفتم که شروع کنم تا تموم نکنم اروم نمیشم....نه تنها سست نمیشم که با تک به تک کلماتتون با اینکه نابود میشم اما قدرت و انگیزه میگیرم :)آخرش اینه بگین از این خونه برم ، میرم به خدا که میرم.....چه اهمیتی داره که بهم میگه نفهم که میگه درک این کتاب ها رو ندارم و میگ
 خوبم باورکنید خوبم !
اشک هایم را ریخته ام غصه هایم را خورده ام بغض ها را قورت داده ام 
نبودن هارا می شمارم و ترس هایم را می کشم دیگر چه میخوام ؟؟
عجیب است این روز ها خالی ام از دلتنگی ، خشم  ،نفرت و حتی 
عشق
 
خالی حتی از احساس ...
و چقدر سخت است هر چه می خواهد میگوید و مجبورم به سکوت حتی نمی پرسد که ناراحت شده ای ؟
و من تنها چاره ام این است اشکی بریزم و بگویم  اشکالی ندارد... 

به قول بعضی ها :

همیشه معشوق شاهه عاشق مث برده 
همیشه عاشق قبلشو یه جایی
مچ دست راستم یه استخون اضافه تولید کرده از خودشدکتر گفته باید فقط استراحت کنم
توان بلند کردن قاشق برای غذا خوردن ندارم!!!گفت باید بزرگتر بشه تا تخلیه کننش
خدایا من لایق این همه محبت نیستم جانِ عزیزم
باید گوشی هم کنار بذارم...البته از کار خونه معاف شدم فعلا اقای خونه زحمتش و میکشه 
خیری داشت حداقل...غلط کردم دستم خوب شه همه کار و خودم انجام میدم
محمد خیلی اصرار داره عکسش و بذارم پروفایلم و این و نشونه عشق میدونه!!!
منم به ندای قلبش لبیک گفتم و این
این همه رفتم رو منبر خطبه خوندم همش پرید! هرچی نوشته بودم پاک شد لعنتی :)) دیگه مجبورم Abstract بنویسم:
داشتم میگفتم که جهاد با نفس کار خیلی سختیه.پرهیز از دروغ،ریا،خوردن غذاهای خوشمزه و به مقدار زیاد :)) خوابیدن،استراحت کردن،تنبلی و کار نکردن.دارم از گشنگی میمیرم و با اینکه روزه نیستم و میدونم قراره ناهار بخورم اما هی انواع و اقسام خوراکیا میان توی مغزم رژه میرن.خدایا چرا منو اینقد شکمو و تنبل و از زیر کار در رو آفریدی؟ هوم؟ خوب من باید خیلی سختی
می دونست امروز قراره با فرزانه برم خرید لوازم التحریر...وقتی اومد گفت چیا گرفتی؟ برو بیار ببینم:)
کیفمو که دید تعجب کرد گفت تو که همیشه کیف تک رنگ دوست داشتی چی شده  گل گلی خریدی؟:) راستشو بگو کی تونسته رو تو اعمال سلیقه کنه ها؟ ولی خوشگله، تنوع شد...
تقصیر فرزانه شد..همش تقصیر اون بود...اگه اون حرفارو نمیزد ، اگه مجبورم نمی کرد اون حرفارو بهش بزنم اگه اونطوری ولم نمی کرد بره اگه حالمو خراب نمی کرد شاید می تونستم امشب....... 
اصلا چرا باید این همه در
آن شب.
آخ آن شب. چه برایم مانده بود بعد از سر و صدا و شب شدگی‌های یک دختر ساده؟ که آن طور میانه‌ی تاریکی به روبرو خیره شده بودم و زیر لب چیزی نمی‌گفتم. چه شده بود که از سرما نمی‌لرزیدم و برای اولین بار سیگار نمی‌خواستم و شاش نداشتم. چه بود که آن طور دقیقه‌ها برایم پرستیدنی بود و من نفس می‌کشیدم دردها و تنهایی‌هام را به جای زجه زدن؟ چه شده بود که وقتی کله‌ی کسی مرا به حد مرگ ترساند، گفتم دوست دارم با خودم تنها باشم. حالا چیست؟ چیست آن خود که م
سلام
دوستان لطفا چند مورد شغل دلالی معرفی کنید، مثل دلالی میوه یا هر دلالی دیگه، میدونم الان ته دل تون نسبت به من گارد می گیرید، ولی از سر ناچاریه، من سرمایه زیاد ندارم که باهاش شرکت بزنم، مجبورم این کار رو بکنم، البته من دلالی حروم انجام نمیدم، و اینم بگم دلال ها، به اقتصاد جریان می بخشند.
لطفا چند شغل با محوریت دلالی همراه با ارائه مختصر توضیح پیشنهاد بدید، نمیخوام خیلی دیر بشه واسه اهدافم. 
ممنونم از شما
ادامه مطلب
امروز غم انگیزترین روز زندگیمه 
امروز من کاری کردم که می دونم از نظر عقلی به نفع جفتمونه اما دل هر دومون مخصوصا دل اون به درد اومد. 
نمی دونه من چه حالی ام، نمی دونه دیشب تا صبح با خودم کلنجار رفتم و صدبار زدم زیر گریه، نمی دونه که الان ده روزه تمام مدت سر درد دارم، نمی دونه، هیچ کدوم رو بهش نگفتم؛ چون دوست ندارم غم هام رو بدونه، دوست ندارم حال بدم رو بدونه، دوست ندارم بدونه چقدر از این که مجبورم دوسال رو ... :(( ولی مجبور بودم. چاره ای برام نمونده
چرا در محیط های رسمی ایران مثل دانشگاه و اداره، با دامن پوشیدن خانوم ها مخالفند. در سفر به بعضی کشورهای مسلمان و بعضی کشورهای اروپای غربی، دیدم که خیلی از خانوم های مسلمان محجبه و متدین، از دامن استفاده می کنند، دامن هایی پوشیده و در عین حال خوش تیپ. من خودم خیلی دوست دارم از پوشش دامن استفاده کنم ولی تو ایران مجبورم همره مانتو، شلوار بپوشم. 
در مورد فانون خب قانون شفافی نیست ولی حداقل تو یک دانشگاه در تهران این پوشش دامن رو مصوب کردند، بعد م
هرچقدر که اسفند ماه پرکاری بود اینروزا روزای کم کار و کسل کننده ای هستن، اینکه هیچ کدوم از هم اتاقیامم نیستن تاثیرش تو این کسل کنندگی کم نیست. ولی روزای خوبیه برا سرک کشیدن تو کار بقیه، یه ساعتی رفتم پیش عارفه راستش با برنامه قبلی ساعت یازده رفتم که ساعت مشخص مشاوره اش هست، وقتی رسیدم پیشش برا موندن معذب شدم، عارفه خیلی شوخه، اینقدر مسخره بازی درآورد و شوخی کرد مجبورم کرد بمونم. شش تا عروس داشت، بزرگترشون هجده سالش بود و کوچکترشون دوازده، ک
امشب فوتبال است و دوباره ان ضربان قلب های بالا رفته و مغز های داغ شده از استرس :))))
نقش من در این میان مانند ان خر مفلوکی ست که تا زانو در گل گیر کرده است:))))
مثل ماست، وامانده ام که کدامش بالاخره؟؟:))))
یوونتوس _آژاکس 
یا
منچستر یونایتد_بارسا؟؟؟
بخش احمقانه اش اینجا است که وقتی سر هر دوبازی شرط بسته باشی چشمانت میلغزد و دلت بی قرار است برای نتیجه بازیی که نمیتوانی دنبالش کنی؛))))مصداق بارز یه دلم میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم و این حرفاهای حاشیه
امشب فوتبال است و دوباره ان ضربان قلب های بالا رفته و مغز های داغ شده از استرس :))))
نقش من در این میان مانند ان خر مفلوکی ست که تا زانو در گل گیر کرده است:))))
مثل ماست، وامانده ام که کدامش بالاخره؟؟:))))
یوونتوس _آژاکس 
یا
منچستر یونایتد_بارسا؟؟؟
بخش احمقانه اش اینجا است که وقتی سر هر دوبازی شرط بسته باشی چشمانت میلغزد و دلت بی قرار است برای نتیجه بازیی که نمیتوانی دنبالش کنی؛))))مصداق بارز یه دلم میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم و این حرفاهای حاشیه
بچه ها این اقاهه جدی بلاند واقعنی دوست داشتنیه :)
قربون اون چشمای آبیت برم :)
چقدر مهربونه!
امشب زنگ زده میگه تو پولات که تموم نشده؟ همه چی مرتبه؟ نگرانم هست.
بهش گفتم من حالم خوبه. از پس زندگیم برمیام. گفت نمیدونم من همیشه فایننشالی فکر میکنم یکمی نگرانم. تو خیلی خجالتی هستی نکنه پولت تموم شه. نمیخواستم ازت بپرسم ولی مجبورم.
به خودشم گفتم.
گفتم یعنی من میتونستم خوشبخت تر از این باشم؟! که یه پسر امزیکایی که هیچی از کالچر من نمیدونه اینقدر به فکر
مادرم گوجه پلوهای جانداری درست میکند.گوجه ی رنده شده را با سیب زمینی های نگینی،برنج ایرانی، زیره و چند نوع ادویه ی هندی که از هند نیامدند قاطی میکند و توی قابلمه ای که شاید از جنگ جهانی اول برگشته است روی گاز بار میگذارد.زمان زیادی از آخرین گوجه پلوی بارگذاشته روی گاز سینجرمان میگذرد اما هنوز یادآوری بو و طعم دل انگیز بشقاب گوجه پلوی کنارِ پیاله ی ماستِ نعنا زده با پرهای گلِ محمدی خانه ی پدربزرگ رادارهای غممان را خاموش میکند.نمیدانم مادرشم
این روزا همه دارن از فشار اقتصادی مینالن 
اما من میگم فشار اقتصادی خیلی بهتر از راننده سرویس بدقول و بی نظمه
راننده سرویس بدقول و بی نظم خیلی بهتر از صاحبخونه ی خسیس و حساسه
صاحبخونه ی خسیس و حساس خیلی بهتر از یه همکار کنجکاو و رو اعصاب و خشک مقدسه
همکار کنجکاو و رو اعصاب و خشک مقدس هم خیلی بهتر از نگهبان فضول و بی ادب سر کوچه ست
اینا همه برای من فشار روحی هستن. چیزایی که مستقیم روی روان آدم تاثیر میذاره. فشار اقتصادی رو میشه تحمل و حتی مدیریت
فردا که از خونه پاتون رو بیرون میذارید به خودتون بگید امروز یک روز متفاوت خواهد بود چون امروز قراره حال دیگران و بخصوص خودم کلى خوب بشه.. خوب باشه. خیلى سادست.. اینجورى که کافیه چندتا کار ساده رو وقتى یکى رو دیدید انجام بدین..مثل یه لبخند ساده، گفتن یک جمله ى چقدر امروز زیبا شدى، چقدر این رنگ بهت میاد، چقدر سرحال تر بنظر میرسى و یه سرى تعریف هاى ساده ى دیگه و یا گفتن اینکه امیدوارم امروز روز خوبى برات باشه، امروز همه چیز همونجورى بشه که دوست دار
سلامممم بر دوستان بیانی عزیزم عاقا حضور من کمرنگ شده ببخشید مجبورم کردن درس بخونم هههههه دوروزه دارم میخونم :)اومدم یه خاطره تعریف کنم واستون عاقا سال قبل که پیش دانشگاهی بودم از مدرسه اومدم خونه خیلی گشنم بود با مامانم بحثم شد قهر کردم ناهار نخوردم بعدش یه چند ساعتی گذشت، یادم نیست دقیقا میخواستم کجا برم دیدم خیلی گشنمه همه هم خوابیدن رفتم سر قابلمه تا تونستم غذا چپوندم تو دهنم⁦ در این حین که داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون چشمتون روز بد
آن شب.
آخ آن شب. چه برایم مانده بود بعد از سر و صدا و شب شدگی‌های یک دختر ساده؟ که آن طور میانه‌ی تاریکی به روبرو خیره شده بودم و زیر لب چیزی نمی‌گفتم. چه شده بود که از سرما نمی‌لرزیدم و برای اولین بار سیگار نمی‌خواستم و شاش نداشتم. چه بود که آن طور دقیقه‌ها برایم پرستیدنی بود و من نفس می‌کشیدم دردها و تنهایی‌هام را به جای زجه زدن؟ چه شده بود که وقتی کله‌ی کسی مرا به حد مرگ ترساند، گفتم دوست دارم با خودم تنها باشم. حالا چیست؟ چیست آن خود که م
فکر کنم آقاتمیزی رو بشناسید دیگه . قرار بود وقتی میاد ساختمان رو تمیز کنه ما براش ۲ تا لیوان چای بزاریم . ما براش یه فلاسک یک لیتری خریدیم . من اونو براش پر چای میکنم و با یه لیوان و قندون و گاهی چند تا بیسکویت میزارم .به لکه گریز بودن منم احتمالا واقفید. قضیه اینجاست که من مثلا هر دوماه لیوان های خودمونو با وایتکس میشورم . نمیدونم چجوری تمیزی از لیوانش استفاده میکنه که هر سری انگار یکماهه رنگ ریکا به خودش ندیده و من هر هفته مجبورم با وایتکس بشور
سلام! شاید بهتر بود تو پست اولم درباره خودم مینوشتم که آشنا بشیم باهم :)
ولی الان یه موضوع مهم تر هست!
یه هیولای بزرگ و پشمالوی آبی رو تختمه 
خیلی بزرگ 
از خرس هایی که تو ولنتاین میبینن هم بزرگتره و الان سرشو خم کرده و داره منو نگاه میکنه و نفس سردش به صورتم میخوره و چهرش ترسناکه خیلی ترسناک
منم تنها حرکتم حرکتِ انگشتام رو کیبورد گوشیمه و در تلاشم بی حرکت بمونم تا یکدفعه بهم حمله نکنه! 
بنظرتون هیولاهای آبی و پشمالو آدم میخورن؟ وحشتناکه! الان س
سلام! شاید بهتر بود تو پست اولم درباره خودم مینوشتم که آشنا بشیم باهم :)
ولی الان یه موضوع مهم تر هست!
یه هیولای بزرگ و پشمالوی آبی رو تختمه 
خیلی بزرگ 
از خرس هایی که تو ولنتاین میبینن هم بزرگتره و الان سرشو خم کرده و داره منو نگاه میکنه و نفس سردش به صورتم میخوره و چهرش ترسناکه خیلی ترسناک
منم تنها حرکتم حرکتِ انگشتام رو کیبورد گوشیمه و در تلاشم بی حرکت بمونم تا یکدفعه بهم حمله نکنه! 
بنظرتون هیولاهای آبی و پشمالو آدم میخورن؟ وحشتناکه! الان س
بسم الله...
کاش سهم منم از این دنیا یه همراه واقعی و عاشق بود...
کاش انقدر غرورم رو بخاطر یه انسان نالایق له نمیکردم...
کاش پشتیبانی داشتم که برای همیشه از این زندگی می رفتم...
آه.......
خدا حواست به منم هست؟
کاش یکی بود از من دلجویی می کرد...
کاش خودش درک میکرد چطوری لهم کرده...
منم آدمم خب... زنم... دل دارم... حساسم...
چرا جای اینکه من طلبکار باشم اون طلبکاره؟ چرا به خودش حق میده همیشه؟
من حق من کجاست؟؟؟
کاش در برابر تمام ظلم هایی که کرده یه بار ازم دلجویی می
من در مبهم ترین حالت مبهم قرار دارم این روزها....با حجم انبوهی از پیام ها و کامنت های خوانده نشده روبرو هستم که  تنها نشان دهنده لطف شما به بنده و شرمندگی من است...پیرو پست قبل باید بگویم که تصمیم خود را گرفته ام و شاید اگر به چشم ظاهر بنگرید حماقت محض است،اصلا و ابدا راه آسانی نیست که سراسرش سختی و تلاش است یعنی احتمال این که من تا سال بعد رنگ آرامش را نبینم چیزی حدود  98 درصد است...این که باید چشمم را روی همه چیز ببندم و حرف بشنوم و دم نزنم ، اینکه
هربار حمام میروم فکر میکنم که باید موهایم را کوتاه کنم. در واقع شنبه بعد کنکور هم با همین نوا از خواب برخاستم.
وقتی بلندشان کردم، فکر میکردم زیبایی زن به موهایش است. فکر میکردم تولد نوزده سالگی ام بگذارم موهایم بریزند دورم و لابد تا پانزده سانتی زیر گردنم هم میرسند. خیالم که موی بلند نشان دهنده پختگی و تغییرم خواهد بود. حالا حس میکنم خوشبختی به شادی و ارامش مربوط است. نه دلم پختگی خاصی میخواهد و نه تغییر. برعکس دلم بیشتر از همیشه میخواهد خودم
سلام دوستان عزیز
دختری هستم که تازگی ها ۲۰ ساله شدم، بجز ماکارونی و برنج هیچ غذایی بلد نیستم درست کنم یعنی تمرین نکردم در حالی که ۲ تا از دوستام با اینکه یکی شون هم از من کوچیکتره بهترین غذا ها رو درست میکنن، ولی من راستش اصلا سعی نکردم و وقت نذاشتم.
از غذایی که مامانم آماده کرده خوردم و درس خوندم!!! ولی خب ماکارونی هم خداییش حرف نداره یعنی استعدادم خوبه، حالا سوالم از خانم ها اینه که شما قبل ازدواج تون آشپزی بلد بودین یا وقتی ازدواج کردید به م
هوا گرم است . خسته ام . نگرانم . نگرانِ بیرحمی آدم ها . دوباره مجبورم این حس را تحمل کنم . حس اعتماد به کسی که به او اعتماد نداری . چرا ؟ چون در یک شهر غریب هیچ کسی مورد اعتماد نیست ، و چاره چیست ... منتظرم . منتظر دیدن حاصلِ کار یکی از همان آدم ها . سوء ظنی در دلم هست که حتی امیر المومنین(ع) آن را تایید می کند ! احساس تنهایی می کنم ...
هوا گرم است و خسته ام و نگرانم و منتظر ... قدم می زنم که ناگهان چشمم می افتد به صحنه ای زیبا ... صحنه ی غروب خورشید ... پرتو های خ
پسر، دلم برای خودم می‌سوزه.خی‌لی.ولی احساس می‌کنم اگه الآن به خودم اینو بگم ضعیف می‌شم، شل می‌شم و دیگه مرزای ذهنمو رعایت نمی‌کنم و وارد رابطه‌هایی می‌شم که نباید .
اما حقیقت اینه که هرجور فکر می‌کنم حق با منه.
امروز وقتی درباره‌ش حرف زدم فهمیدم خی‌لی گناه دارم و حقمه این احساسا رو داشته باشم واذیت باشم و ناراحت بشم.
نیازهایی دارم که برطرف نمی‌شه و اگه بخوام برخلاف این روش برم راه درستی نیست، پس باز باید صبر کنم.اما من واقعا دختربدی نی
سلام
یه سوال از دختران دارم؛
اگه خواستگاری رو رد کرده باشید، اما اون بیاد مجلس ختم یکی از اعضای خانواده تون نسبت بهش نرم میشین یا ازش عصبانی میشید؟، من دو بار ازشون جواب رد شنیدم. مقصرش خانواده م بودن. خودم میدونم.
از اقوام شنیدم یکی از برادرانش تصادف کرده فوت شده، جمعه مجلس ختمش هست به بابام گفتم بیا بریم. شاید خدا خواست و نظرشون عوض شد. بابام میگه نمیاد. مجبورم تنها برم. بالاخره از اقوام دور ما هستن. فکر نکنم ایرادی داشته باشه، داداش خدا بیام
روزی چهار وعده‌ی مفصل غذا می‌خورم. دقیقا نمی‌دونم چی شد که از یک روز صبح، معده‌ ام تصمیم گرفت گنجایش بیشتری داشته باشه؛ طوری که له له بزنه برای صبحانه‌ی قبل از دانشگاه؛ بعد از اولین کلاس با کمال میل صبحانه‌ی کنار دوستان رو بپذیره و به فاصله‌ی دو ساعت بعد من رو کنار دستگاه وندینگ بکشه و کاری کنه مثل قحطی زده‌های هائیتی به شیشه‌ی دستگاه بچسبم و خوراکی انتخاب کنم. دو ساعت بعد صدای غرغرش من رو رسوای  زمانه کنه و مجبورم کنه به تریا رفتن و سفا
گاهی فقط دوست دارم بنویسم من نوه بزرگ این روستام وقتی میایم اینجا باید همون چیزی بشیم که مردم اینجا میخوان محرم امسال اصلا حوصله نداشتم برای همین فقط توی دوتا از مراسماشو شرکت کردم تا امشب که مادرم گفت همه حالت رو میپرسن پاشو بیا بیرون فکر نکنن مشکلی داری خلاصه امروز رفتم یک ساعت توی مسجد نشستم حال و احوال کردم و بعد رفتم نذری خوردم برگشتنم با عموزاده های پدرم احوال پرسی گردم و اومدم تازه فردا باید توی یک مراسم عزاداری دیگه شرکت کنم که همه ه
برنامه این روزها اینجوریه که تا قبل ظهر و یک ساعت بعد ناهار درس نمیخونم. برخلاف من گذشته ام که محال بود جایی به جز پشت میز سفیدم بتونم درس بخونم، الآن کم بازده ترین نوع خوندم شده همون مدل. مجبورم که بزنم برم کتابخونه. 
میرم کتابخونه ی بیمارستان. نمیدونم بخاطر جوه یا چی که انقدر قشنگ همه چیز سریع میره تو کله ام. ضمن این که محیط بیمارستان رو دوست دارم. از بچگی بوی بیمارستان رو دوست داشته ام برعکس بابام! بابا بوی بیمارستان حالش رو بد میکنه چون یاد
لایف ایز فاکین هارد، وقتی داشتم آشغالارو جم می کردم گفتم، بلید ادامه داره و در این حالت کار کردن خیلی سخت تره، حال آدم خراب میشه ولی فقط خراب جسمی، یعنی جسمت خرابه و وقتی ملاتونین میخوری دراز می کشی روی تخت تا لذت هیچکاره بودنو حس کنی تازه متوجه پاهات میشی که تیر می کشن، مچ پات و انگشتای پات و حتا ناخناش درد می کردن کل روز و تو وقت نداشتی به صداشون گوش کنی، بعدم یاد عشق مجازیت میفتی که دیگه نیس و اون آهنگیو که اونقد پخش شده رفته تو صدر پخشیا گو
این روزا قایم باشک بازی می‌کنم...
چند نفری از بچه‌های دانشگاه هستند که اصلا دلم نمی‌خواد ببینم‌شون و از قضا مجبورم به دانشکده‌های دو نفرشون رفت و آمد کنم، چون دروس سرویس ارائه می‌دن.
هندزفری رو می‌چپونم تو گوشم، زیر چشمی نگاه اطراف می‌کنم که ببینم یه موقع آشنایی نباشه، بعد یه جوری که یعنی من خیلی گیجم و اصلا حواسم به دور و برم نیست، شروع می‌کنم به راه رفتن. حالا در مواقع عادی گزاره‌ی بالا معمولا درسته و کلا از مرحله پرتم، ولی این روزا خو
الان اعصابم بهم ریخته چون چندتا کار مهم باید انچام میدادم طبق بزنامه ریزی کهدکردم ولی انجام ندادم :// والان دارم سعی میکنم توی روز های آتی جا بدم ولی نمیشه چون میدونم که خسته ام مجبورم فردا کتاب اضافه با خودم ببرم بخونم توی راه و چندبار با بچه ها اجرا کنم تا بعد ک خونه میام فقط حسابداریمو بخونم :/
واسه مشکلمم که چند روزه خیلی درگیرم کرده باید برنامه بنویسم و هر روز یکی دوتا از کارهای سخت انجام بدم =| 
بدون برنامه هیچچچ کاری نمیتونم انجام بدم
گرو
یکی دو سالی می‌شود که پدرم به صورت جدی برای صبحانه عسل می‌خورَد. به صورت جدی یعنی هر روز صبح و هنوز تمام نشده، عسل بعدی را می‌خرد. البته من هم مدتی عسل می‌خوردم ولی هرچه بیشتر می‌گذرد و بیشتر درباره‌ی وگان شدن مطالعه می‌کنم می‌بینم که خیلی چیزهای دیگر از جمله همین عسل را باید از زندگی‌ام حذف کنم. طی یک سال گذشته پدر پس از پایان صبحانه، عسل و گردو را سر جای خود نمی‌گذارد. به خیال خودش صبحانه‌ی ما را در دسترس گذاشته. اما به خیال من سلیقه‌ی

تبلیغات

محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تیم مهندسی آگرین منو این همه اسکالر مدلینگ دانلود رایگان سوالات پرورش دهنده گوسفند گردشگرم پرواز در عرش بسم الله الرحمن الرحیم وبلاگ شخصی مهدی صادقی * شانس نام مستعار خداست *